کاش قاتل بشوم باز!
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  

صبح که علیرضا داشت بند کفش هایش را می بست چقدر دلم می خواست من هم کفش هایم را بپوشم٬ نتوانم بندهایش را ببندم تا مادرم بیاید برایم گره بزندشان.بعد کیف سرمه ای خوشرنگی را که عکس ((نیک و نیکو)) دارد روی دوشم بیندازد، زیپش را باز کند و یک نایلون پر از خوراکی را جا بدهد توی کیفم و من هم با صورتی که از بین آن مقنعه ی صورتی- که بوی نویی می دهد- به زور بیرون زده پر از هیجان باشم برای روزی که دانش آموز شده ام!

نمی دانم آن مداد چطور در کیفم جا می شد.همان را می گویم که هم قد خودم بود و تهش یک موش عروسکی جا خوش کرده بود که نمی دانم کدام یک از موش های شهر موشها بود.نارنجی، کپل یا عینکی؟!

بوی خوب کتاب های نو که در عطر نارنگی هایی که تازه رسیده بودند گم می شد.و منو کتاب هایی که چقدر وسواس داشتم-هنوز هم دارم شدید- در نو نگه داشتنشان که اگر کسی کتابم را بر می داشت و دستش را می کشید روی شیرازه اش تا صفحه سرجایش محکم شود و دوباره برنگردد سر جایش، انگار که به اسپانیا توهین کرده، حتما دیوانه می شدم و داد می زدم:((کتابمو خراب نکننننننننننننننن))!

لیوان سبز اسطوره ای ام که هنوز هم همه جا همراه من است! بوی خوب پاک کن ها...هر وقت حوصله ام سر می رفت مدادم را می تراشیدم.بعدها که پدرم برایم مداد نوکی خرید، مانده بودم دیگر کجای حوصله ی سر رفته ام را همش بتراشم!

از اول هم عاشق دقیقه ی ٩٠ بودم! مشق هایم اغلب به ثانیه های آخر بند بود! نه اینکه درس را دوست نداشته باشم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...هنوز هم دوستش دارم اما نمی دانم چه مرضیست که هر چیزی را می گذارم برای دقایق آخر! از نود هم آنورتر...درست ته ته وقت اضافه! آنتی بیوتیک هم زیاد خورده ام اما نمی دانم چرا خوب نشده ام هنوز!

امروز دلم برای روزهای مدرسه ام تنگ شد.علیرضا که داشت از پله پایین می رفت صدایش کردم و گفتم:((بهت حسودیم میشه!))

امروز بر خلاف سال های قبل من دانشگاهی نداشتم.دلم گرفت...شاید خیلی!

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه جانوری. آنجا برای اولین بار یادم دادند که قاتل باشم! آن روزها قورباغه، ماهی، کبوتر، موش و خرگوش می کشتم و حالا یاد گرفته ام چطور آدم ها را...!!!

دلم تنگ می شود برا ی آزمایشگاه فیزیک که باید مدارهای مسخره را به هم وصل می کردیم و من هیچ وقت نفهمیدم چرا باید این مزخرفات بی ربط را به خُرد یک دانشجوی میکروبیولوژی بدهند! شاید برای اینکه بتوانیم روزی بین آدم ها و ویروس ایدز یک مدار متعادل ببندیم!!!

دلم تنگ می شود برای میکروبیولوژی ١ که استادش به طور میانگین در هر ساعت ٣۵ تا ((به حساب)) می گفت.هیچ وقت آنتی بیوتیک گفتن هایش را فراموش نمی کنم ((آنتی به حساب بیوتیک))!

دلم تنگ می شود برای کلاس ژنتیک که هروقت استاد پای تخته مسئله ای را حل می کرد با تردید خطاب به ما می گفت:((حالا اینو فهمیدی؟!!))بعد خودش با قاطیعیت می گفت:((نه بازم نفهمیدی))

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه میکروبیولوژی محیطی که استاد جواب سوال هایمان را با لبخند ملیحی ماست مالی می کرد!

دلم تنگ می شود برای نشریه دانشجویی مان ((دارکوب)) و استاد محبی. آن روز را یادم نمی رود که سر کلاس باکتری ١ دیر رسیدم و وقتی در را باز کردم استاد با لحن متلک باری گفت: ((بــــــــــــــــه نویسنده محترم نشریه اردک))!

دلم تنگ می شود برای تربیت بدنی٢ که با لباس بارسلونا  بسکتبال بازی می کردم.

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه قارچ که من و گلی اسم هایمان را بر وزن اسم قارچی که در حال بررسی اش بودیم، پشت پلیت ها می نوشتیم.

               پلیت حاوی قارچ پنیسیلیوم(همون که پنی سیلین ازش میگیرن)

*توی پرانتز: پلیت ظرفیست در دار که محیط مغذی جهت رشد میکروب را در آن می ریزند و بعد میکروب مورد نظر را روی آن رشد می دهند.

دلم تنگ می شود برای نقاشی هایی که روی لوله های آزمایش و پلیت ها می کشیدیم.

این پلیت ها و لوله ها که می بینید حاوی یرسینیا عامل ((طاعونه))

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه ایمونولوژی که وقتی می خواستیم تست ایدز را انجام بدهیم هیچ کس حاضر نبود خون بدهد تا روی خونش آزمایش شود.انگار که همه شک داشتند که شاید اچ آی وی مثبت باشند!!!

دلم تنگ می شود برای آن همه میکروبی که کشتمشان! خیلی وقت است قتلی مرتکب نشدم!دلم تنگ شده برای خوی خبیث قاتل بودنم!!!

                     دلم برای خیلی چیزها تنگ می شود...دلم برای خیلی چیزها تنگ شده

                                  کاش باز هم دانشجو شوم...زود...در آینده ای که نزدیک است.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: دانشگاه ،کلمات کلیدی: مدرسه ،کلمات کلیدی: قاتل