دیگر دست هایم سیاه اند!!!
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧  

اولین بار است که از جایی به جز اتاق خودم و از پشت کامپیوتری به جز کامپیوتر خودم، کلبه ام را به روز می کنم.

اینجا بروجرد است.شهری که برای من به شــــــــــــــدت دوست داشتنی است.

حدود ٣٠ سال پیش بود که پدرم در دانشگاه با کسی آشنا شد تا صمیمی ترین دوستش باشد و من امروز چقدر خوشحالم که پدر عزیزم دوستش را پیدا کرد تا رفاقتشان در امتداد این همه سال ادامه یابد و از پس آن با هم بودن، من و علیرضا و سیما و سامان و سوسن و نازیلا  بزرگ شویم تا ما هم در لذت شیرین این دوستی که پدرانمان ساختنش، شریک باشیم و ادامه اش دهیم.

هر وقت به بروجرد می آییم لحظات  آنقدر شیرین می گذرد که وقت خداحافظی کنترل بغض گلویم برای منی که به آسانی کسی اشک هایم را نمی بیند، کاری مشکل است!خانواده ی دوست پدرم را به اندازه فامیل خودمان دوست دارم و شاید حتی بیشتـــــــــــــر.

دو روز پیش ما را به باغشان بردند.از سروکول درخت ها بالا رفتیم.فیلم ساختیم(ژن فیلمنامه نویسی و کارگردانی در من فوران می کند اغلباز خود راضی) و چقدر گردو خوردیم جایتان خالی.از گردو خوشم می آید چون آنقدر زرنگ است که نمی گذارد کسی خونش را پایمال کند!شواهد قتل عام گردوهایی که حریصانه خوردمشان هنوز روی دست هایم است.آنقدر زیاد که می دانم تا چند وقت دستم سیاه خواهد ماند و همه خواهند فهمید من چقدر قاتلم!دستگیرم می کنند حتما.کاش کسی وکیل مدافعم شود زود!

بستنی های بروجرد را هیچ جای ایران نخورده ام.هربار که به اینجا می آییم خودم را خفه می کنم با بستنی های بی رقیبش.

می دانم بعدها وقتی در اتاق خودم این نوشته را بخوانم دلم می گیرد بخاطر تمام لحظاتی که در اینجا داشتم و فراموش ناشدنی اند.

دلم برای سیما تنگ می شود که قرار بود ساعت ۶:٣٠ بیدارش کنم چون با کامپیوتر کار داشت اما الان ساعت 7 است و من بیدارش نکرده ام تا نوشتن مطلبم تمام شودشیطان.

دلم برای سامان تنگ می شود که همیشه  تا جایی که توان دارد ضربه های روحی - جسمی بر من وارد می کند افسوس.دلم برای ((آزاده ها)) گفتنش تنگ می شود حتما.

برای سوسن و فرود عجیبش در راهروتعجب و نازیلا و انریکِی گفتنشکلافه می دانم دل کوچک من  تنگ می شود خیلی.

اینجا بروجرد است.شهری که همیشه برایم چقدر خاطره می سازد .خاطره هایی از کودکی تا امروزی که شاید جوانم ، تا فرداهایی که ...

                                 من و در ورودی مسجد جامع بروجرد

...آزاده از کلبه ی عشق