خسرویی که شکیبا بود!
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

جمعه ای از جنس ٢٨ تیر... به گوشم می رسانند که رفته ای...باور نکردم...راستش را بخواهی هنوز هم باور نکرده ام!

تویی که روز روزگاری از پس خط قرمز آمدی و چون صاعقه، نسکافه داغ داغ را ننوشیده چه زود رفتی!

تویی که رئیس بودی و حکم می کردی تا ابلیس در کنار دزد و نویسنده با تفنگ سر پر آنقدر بر سر پیشنهاد ۵٠ میلیونی بجنگند تا ابلیس روانی شود و دزد دیگر مزاحم نباشد تا شاید بتوان به دور از خارهایی از جنس کاکتوس در ورای روح سبز زندگی، صبحانه ای برای دونفر داشت!

کسی چه می داند!شاید از پی جستجو در جزیره بود که دختر دایی گمشده پیدا شد و تو که سایه به سایه، آواز مه خوانده بودی و در جایی پر از بوی گلهای وحشی ساخته بودی خانه ای سبز را، چه شنیدی که ناباورانه دل به هامون سپردی و رفتی؟!!!

وقتی که می بردی رفتنت را فکر نکردی که بانو، سارا و پری بعد از تو چه کنند؟! هیچ یادت بود خواهران غریبت را؟دیگر چه کسی بخواند مادر من

                                                           مادر من

                                                                     تو یاری و یاور من!

صدای پای آب دیگر فقط با صدای تو میکس شده.چطور دلت آمد سهرابی را که به تو دل خوش کرده،بگذاری اش تنها، با این بهانه که دورها اوایی ست که تو را می خواند؟ مگر نگفته بودی ((زندگی رسم خوشایندی ست))؟پس این چه رسمیست ناخوشایند که تو بروی و ما بمانیم و درد مشترک؟!!!

هنوز در جذبه ی آن صدا و بازی که خود زندگی بود باور نکرده ام که خسرویی که شکیبا بود نیست...که هست هنوز!

دیگر سالاد فصل را نخواهم خورد!با هیچ غذایی در هیچ کجا!کاغذ بی خط دیگر بی خط نیست که پر از خط شده از خطوط نگاه تو!تویی که کیمیا کردی یادگارهای بودنت را!

نمی دانم کدام اتوبوس شب صدایت زد که عاشقانه از سرزمین سبز گذشتی و یک بار برای همیشه به سرزمین خورشید سفر کردی تا یادمان بماند پرواز را به خاطر بسپار!!!

        

...آزاده از کلبه ی عشق