پاپیتال:آن برق رفت! آن برق در باران آمد!
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧  

صبح زود حدود ساعت ١١:٣٠ با صدای مادرتان از خواب بیدار می شوید.شب خانواده ی عمویتان قرار است به خانه تان بیایند.اتاق شما همیشه پر از کتاب و کاغذ است!مادرتان در حالیکه فریاد می زند از شما درخواست می کند از جا بلند شوید و اتاقتان را مرتب کنید.با اکراه بلند می شوید مادرتان جاروبرقی را جلوی در می گذارد تا بعد از گردگیری ، اتاقتان را جارو کنید.

هنوز یکی از اضلاع ۴دیواری اتاقتان را هم جارو نزده اید که برق می رود!صدای مادرتان از آشپرخانه شما را به خود می خواند.جلوی آشپزخانه به مادرتان که مقداری مایه کتلت را کف دستش دارد، زل زده ایدیول.مادرتان عصبانی می شود : ((بیا آب بریز دستامو بشورم)) .شما در طبقه ی سوم یک آپارتمان زندگی می کنید، هر وقت برق قطع می شود همزمان آب هم با خود به درک می بردقلب.با پارچ آبی که کنار ظرف شویی است،به مادرتان کمک می کنید تا دست هایش را بشوید.

یک ساعت بعد برق می آید.به سراغ جارو برقی می روید.در حال جارو زدن هستید که باز برق می رود.دیگر حوصله ندارید نعش جارو برقی را در اتاقتان تحمل کنید و جارو برقی را جمع می کنید.

ظهر است و هوا به شدت گرم است.روی مبل نشسته اید و خودتان را باد می زنید که کسی با دست به در ورودی ضربه می زند.پدرتان با چند نایلون میوه و یک هندوانه ی بزرگ، پشت در و به شدت عصبانی است.می گوید نیم ساعت پشت در آپارتمان بوده و کسی در را بازنمی کرده است.به پدر می گویید که آیفون خراب نیست،برق نداریم!فرشتهمادرتان دست هایش را رو به آسمان بلند کرده و آرزو می کند که ایکاش شب که خانواده عمویتان می آیند برق قطع نشود!

در حال خوردن ناهار هستید که برق می آید.برادرتان وارد خانه می شود.شما نمی دانید که او در این هوای گرم، چطور می تواند اینطور فوتبال بازی کند.مادرتان درحالیکه حمام را نشانه می رود او را به حمام پرتاب می کند.

کامپیوتر را روشن می کنید تا وبلاگتان را به روز کنید.قصد دارید یک مقاله ی مفصل درباره ی ((ایدآلیسم)) بنویسید!هر چقدر تایپ می کنید تمام نمی شود.در حال تایپ کردن خط آخر هستید که ناگهان برق می رودکلافه.در دل بابا برقی را لعن و نفرین می کنید.دوست دارید جیغ بزنید...این همه تایپ کردید و همه اش پرید!اما قبل از اینکه شما جیغ بزنید ،صدای فریاد برادرتان از حمام ملودی ساز می شود!پدرتان او را به آرامش دعوت می کند تا برای تشریف فرمایی برق صبر پیشه کند!

۴۵ دقیقه ی بعد ،پدرتان در حمام با سطل روی سر برادرتان آب می ریزد تا با فلاکت بتواند خودش را آب بکشد.مادرتان دست هایش را رو به آسمان بلند کرده و آرزو می کند که ایکاش شب که خانواده عمویتان می آیند برق قطع نشود!

ساعت ۶ بعداز ظهر دوستتان زنگ می زند.او در یک شرکت معتبر کار می کند.می گوید که برای همکاری در یک پروژه بزرگ شما را به مدیر پروژه معرفی کرده است.شما ابتدا وانمود می کنید که وقت نداریدعینک اما دوستتان تاکید می کند که بهتر است آدم باشید و این شانس خوب را از دست ندهید مخصوصا اینکه بیکار هم هستیدچشم.بعد ادامه می دهد:((شماره موبایلتو  دادم بهش امشب باهات تماس می گیره.حتماهمین امشب درست باهاش صحبت کن چون از فردا کار شروع می شه و دیگه کسی رو تو پروژه راه نمی دن)).

بعد از تلفن دوستتان بخاطر این پیشنهاد از خوشحالی در حال دیوانه شدن هستید.برق که نیم ساعت پیش آمده ،دوباره می رود!هنوز به خود نیامده اید که می آید!دوباره می رود و همان موقع دوباره می آید!تعجبسوالتعجبمثل علامت سوال از اتاقتان بیرون می آیید.برادرتان خبر خوشی دارد و از شما مژدگانی می خواهد.خبر این است که بلاخره ماشین لباس شویی تان سوخت!بغلمادرتان دست هایش را رو به آسمان بلند کرده و آرزو می کند که ایکاش شب که خانواده عمویتان می آیند برق قطع نشود!

با سشوار در حال درست کردن موهایتان هستید که برق می رودخنثی.همان موقع خانواده ی عمویتان سر می رسند.نیمی از موهای شما به طرز مسخره ای روی هوا مانده!از نگاه های زن عمویتان می فهمید که دست کم تا چندماه سوژه ی خنده ی فامیل خواهید بود!

میهمان ها روی مبل می نشینند.آرزوی مادرتان بر آورده شد...برق هست اما در عوض آب قطع گشته است!ظرف شویی پر از ظرف شده!کولر شما آبی است.بدون آب می سوزد برای همین باید خاموش باشد.همه در حال جان باختن از گرما هستند!

پسرعمویتان از درون توالت ،آب می خواهد.برادرتان برایش آب می برد و در حالیکه درون توالت شیمیایی شده، کمکش می کند تا دست هایش را بشویدآخ!ناگهان متوجه می شوید موبایلتان شارژ ندارد و هر لحظه ممکن است خاموش شود.سریع موبایل را به شارژر می رسانید. ٣دقیقه ی بعد برق می رودافسوس.پدرتان برای عمویتان توضیح می دهد که به حول و قوه ی الهی ماشین لباس شویی تان همین امروز سوزانده شده و خطاب به مادرتان می گوید یخچال و فریزر را از برق بکشد تا بیچاره تر نشوید.

در آن بی برقی و بی آبی و گرما، به مهمانی گند زده می شود!در این فکر هستید که ادیسون اصلا چرا برق را اختراع کرد تا اینقدر شما را دق داده و بچزاند که ناگهان موبایلتان زنگ می زند.مدیر پروژه است.خودتان را تکان می دهید تا جواب دهید اما موبایل شارژ ندارد و خاموش می شودوقت تمام.از تلفن ِ خانه به دوستتان زنگ می زنید.ماجرا را تعریف می کنید و از او می خواهید شماره مدیر پروژه را به شما بدهد تا از خانه با او تماس بگیرید.اما دوستتان می گوید که مدیرشان خوشش نمی آید کسی بدون وقت قبلی به موبایلش زنگ بزند! آنقدر حالتان خوب است که با خودتان شرط می بندید که اگر یک بار دیگر برق بیاید و برود حتما سکته کنید!

٢٠ دقیقه ی بعد برق می آید.مادرتان می گوید تا آب هست چند فنجان را برای چای بشورید.به سمت ظرف شویی می روید.فنجان را بلند می کنید.شیر آب را باز می کنید اما لوله ها پر از هواست .آب با فشار روی ظرفهای کثیف پاشیده و پخش می شود.فنجان هم در جایی همان حوالی پرتاب می شود گویا!

همه ی موادی که در یخچال و فریزر بوده، آب شده اند.بستنی را مثل شیر درون لیوان می ریزید و برای مهمان ها می آورید تا سر بکشندخوشمزه.مهمان هایتان می خواهند بروند که برق می رودبغل.با اینکه با چراغ قوه راه پله را روشن کرده اید، زن عمویتان نزدیک است  که واژگون شود!

ظرف شویی پر از ظرف است !در آن تاریکی راهی اتاقتان می شوید و در هلاکت ناشی از گرما، سعی می کنید بخوابید.

صبح که بیدار می شوید، یک اس ام اس از طرف دوستتان دارید:((مدیر پروژمون خیلی بهش برخورده.گفت این نهایت بی ادبیه که در مقابل تماسش گوشیتو خاموش کردی!))

به آشپزخانه می روید.مادرتان به اندازه ی یک جشن عروسی ظرف شسته اما هنوز هم ظرف هست!به کمک مادرتان می روید. یک استکان کوچک را آب می کشید که برق می رود، به دنبالش آب هم!!!

پ.ن:پاپیتال چیست؟

جواب این سوال را اهالی قدیمی کلبه خوب می دانند اما برای جدیدترها باز می گویم که:((پاپیتال)) گیاهی ست از خانواده ی پیچک که به درخت و سایر اشیاء مجاورش می پیچد!از آنجا که این سبک از نوشته های من هم به همه چیز می پیچد و خواهد پیچید نامشان را پاپیتال گذاشتم.پاپیتال هایم زاده ی تخیلند که با الهام از مسائل روز می نویسمشان و لزوما برای خودم رخ نداده اند.

...آزاده از کلبه ی عشق