گزارش یک جشن
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧  

 

پنحشنبه ١۶ خرداد وقتی کامنت های کلبه را چک می کردم پیغامی داشتم از طرف روابط عمومی پرشین بلاگ با این مضمون :وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید .

پنجشنبه ٢٣ خرداد به همراه پدرم و دوستم مهسا-همزاد ۱۲ دی ای ِ منماچ- به تالار الغدیر دانشکده مدیریت دانشگاه تهران رفتیم.شروع مراسم ساعت ١۶ ذکر شده بود.٣:٣٠ بود که رسیدیم، فکر می کردم خیلی زود است اما نیمی از سالن پر شده بود!هنگام ورود پکیج هایی دادند حاوی:کتاب ، کارت پستال ،سی دی هایی در مورد ایران ، مجموعه کامل سخنرانی های دکتر شریعتیقلب و روزنامه ی گل آقای همان روز.

 

برنامه با اجرای موسیقی سنتی شروع می شود.سپس مجری برنامه خانم محمدی-گوینده ی رادیو-ضمن سلام و خوش آمدگویی از یکی از مسئولین پرشین بلاگ دعوت کرد برایمان صحبت کند.

طبقه ی پایین و بالا پر شده! به علت کمبود جا عده ای در اتاق مجاور از طریق مانیتور برنامه را دنبال می کنند!

پس از نمایش آنونس ((دایره زنگی)) ،صحبت های جالب بازیگران فیلم در مورد جشن تولد پرشین بلاگ و مسابقه اش در مورد دایره زنگی پخش می شود:

حامد بهداد(پشت میزی نشسته است و مثل همیشه خودش یه پا فیلم است):با عرض سلام...خسته نباشید...(خنده اش می گیرد و سرش را روی میز می گذارد)

بهاره رهنما:سلام.امیدوارم همتون خوب باشید.احتمالا وقتی شما تصویرهای ما رو می بینید ما توی دبی هستیم برای اکران دایره زنگی.

حامد بهداد:سلام.پرشین بلاگ خسته نباشه.تولدشم تبریک میگیم.خیلی دوست داشتیم خدمتتون باشیم که نشد.دوست داشتیم پیش شما باشیم و بیشتر دوست داشتیم که شما بیشتر با ما باشید.ما الان در دبی هستیم(این را با تاکید می گوید.همه در سالن می خندند.خودش هم می خندد)

بهاره رهنما:وبلاگمو خیلی دوست دارم.یه بار به دلایلی تصمیم گرفتم حذفش کنم،وقتی میخواید وبلاگتونو حذف کنید یه جمله ای اونجا نوشته ((بودی حالا!))وقتی این جمله رو دیدم دلم نیومد وبلاگمو حذف کنم.با خودم گفتم بودم حالا،چرا برم؟

محمدرضا شریفی نیا(با تیپی متفاوت سر صحنه ی فیلم پسر ایرانی):ما الان در دبی هستیم!تو دایره زنگی رقصو حال کردید؟مهران مدیری می خواست با ما کل بندازه.ابرو اومد، ما چشم و ابرو اومدیم.دست اومد ، ما پا رفتیم ولی اون حرکت دستو دیگه نمی تونست ، که ما زدیم.

گوهر خیراندیش(در یک گالری نقاشیست ٬ با تیپ دخترهای ۱۸ ساله!):happy birth day to you .تازگیا طنازهای وبلاگ نویس هم که پیدا شدن.بهشون تبریک می گم.من فکر می کردم طنز و طنازی فقط کار گوهر خیر اندیشه.دلتون نسوزه من هنوز دبی نرفتم.پسفردا می رم.

امیر نوری:ما الان دبی هستیم.خیلی داره خوش می گذره.

نیما شاهرخ شاهی:ضمن سلام و تبریک به کاغذی که در دست دارد اشاره می کند و از روی آن می خواند:ما الان دبی هستیم!

پس از این بخش از سالن بیرون می روم و پشت در یک دیماهی اصیل-صاحب وبلاگ تا بی نهایت دور- را می بینم.او هم جزو ١٠٠ بلاگر برتر است و به این جشن دعوت شده.اما سکانس این دیدار بسیار کوتاه است چون کاری برایش پیش آمده و باید برود.به قول خودش هدف اصلی این جشن تقابل دو دی ماهی بوداز خود راضینیشخند.(قبلا در همین وبلاگ توضیح داده بودم که ژن خود تحویلی در ما دی ماهی ها خیلی زیاد فعال می باشدعینک)

ساعت ۵:۴۵ است.سه نفر روی سن گیتار می زنند و می خوانند.

پارمیدای ۶ ساله-که مادرش وبلاگش را می نویسد-کوچکترین وبلاگ نویس جمع است و به کسانی که روی سن می روند گل می دهد.

از داریوش فرضیایی دعوت می شود که روی سن برود.مثل همیشه با شور و هیجان است و اجرایش جذاب.عمو پورنگ خاطره ی جالبی را تعریف می کند:وقتی که در رادیو نقش پیرزنی بنام ننه بلقیس را بازی می کرده ،پیرمردی زنگ می زند و به خیال اینکه داریوش فرضیایی واقعا ننه بلقیس است از او خواستگاری می کند! شنیدن جزئیات این خاطره ، از زبان خود عمو پورنگ بسیار شنیدنی بود.بعد هم از وبلاگش می گوید.

رضا کیانیان که وارد سالن می شود ، صدای تشویق ها برای چند دقیقه قطع شدنی نیست! بازی و صدای جذاب این هنرمند را همیشه دوست داشته ام.

آقای ابطحی ، وبلاگ نویس فعالی که همه می شناسیمش٬ با بیان صمیمی اش خاطره ی جالبی می گوید از دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی:((یه روز ظهر گشنمون بود.روی تلفن اشتباهی دکمه ی مربوط به اتاق آقای خاتمی رو فشار دادیم.ایشون تو جلسه بود.گوشی رو برداشت گفت:بله؟ گفتم:ناهار ما رو بگو بیارن.با عصبانیت گفتن:چشم می گم بیارن!))

آقای ابطحی به نکته ی بسیار جالبی هم اشاره کردن:((بعضیا وبلاگ درست می کنند تا یک شخصی بیادو اون نوشته ها رو بخونه و خوشش بیاد.وقتی اون شخص اومد و با هم آشنا شدن، بعد دیگه در وبلاگو می بندن!))

سپس اعضای شرکت پرشین بلاگ معرفی می شوند.همگی جوان و پر انرژی.

در فواصل برنامه از چند سایت و وبلاگ ویژه ٬ تقدیر و دو موزیک ویدیو از رضا یزدانی پخش می شود.خودش هم در جمع حضور دارد.هوتن ابوالفتحی-مدیر داخلی چلچراغ-، امیر خادم و دختر مرحوم صابری از طرف نشریه گل آقا هم هستند.

سروش صحت می آید و حسابی تشویقش می کنند.ایمان اشراقی-بازیگر نقش کامران در سریال ((خط قرمز))- هم آمد.اما نه کسی آمدنش را فهمید و نه کسی تشویقش کرد!

 از چند وبلاگ برتر تقدیر می شود.یکی از خانم های برگزیده موقع دریافت جایزه می گوید:(( لطفا اونهایی که عکس ناجوری از من گرفتند اونو جایی نذارند!ما همینجوریش هم رو دست مامانمون باد کردیم!نیشخند)).

در میان برترها یک وبلاگ هست که دلم نمی آید به آن اشاره نکنم.((دیر تش باد)) وبلاگ یک سرباز معلم جنوبی است که مدرسه ی کوچکی که او معلمش است در روستای جمال آباد کالو ٬ تنها ۴ شاگرد دارد در مقاطع مختلف و او چقدر دلسوزانه برای این ۴ نفر فراتر از یک معلم ، دوستی واقعیست! کلیپ زیبایی از او و شاگردانش پخش شد و چقدر آهنگ ((یار دبستانی من)) بر آن تصاویر می نشست.به مهسا که کنارم نشسته می گویم:خوش به حال شاگرداشخیال باطل.

 مراسم که تمام می شود،با دوربینم به سمت عمو پورنگ می روم و می گویم:((آقای فرضیایی من یه داداش کوچولودروغگو به نام علیرضا دارم، می شه براش یه چیزی بگید؟)) آقای فرضیایی خطاب به دوربین می گوید:((علیرضا جان دوستت دارم پسر گلم.مواظب خودت باش.قدر این خواهرتم که اینقدر دلسوزه مژهبدون.))

*توی پرانتز:شب وقتی که علیرضا-برادر خردسال 15 ساله امخجالت-فیلم را می بیند، می گوید:((وقتی می خوای فیلم بگیری چرا از من مایه می ذاری؟!))چشم

 در بیرون سالن ، پذیراییست به صرف کیک و آب پرتقال.با مهسا به سمت رضا کیانیان می رویم.توی آن شلوغی و سر و صدا به او می گویم:آقای کیانیان می شه یه عکس بندازیم؟

با لحن جالبی با لبخند می گوید:((حالا چرا گریه می کنی؟!)) من و مهسا می خندیم.پس از گرفتن عکس ٬از رضا کیانیان تشکر می کنم.با همان لحن می گوید:((الانم که داری می خندی هم که باز داری گریه می کنی!))نیشخند

 *باز توی پرانتز:گریه؟!!!من حتی موقع هایی که باید زار زار گریه کنم هم می خندم!!!(این پرانتزه خیلی نکته داشت.قابل توجه کسایی که منو خوب می شناسنچشمک)

 ساعت۸:۱۰ است که بابا با اعمال زوربغل من را به خروج دعوت می کند و خطاب به مهسا می گوید:((آزاده همیشه آخرین نفریه که جایی رو ترک می کنه))!

از ساختمان که بیرون می آییم تو محوطه ی دانشگاه یک آشنا می بینم:پسری است با کفش های کتانی ٬ همان محمدینوی خودمون.

جلوی در با مهسا و محمدینو ایستاده ایم که عمو پورنگ با ماشین از دانشگاه بیرون می آید. برایش دست تکان می دهیم.با لبخند می گوید:((بچه ها برید خونه جای دیگه نرید ها))شیطان!

برای من شبی بود خاطره انگیز و به یادماندنی اما یک انتقاد دارم از دکتر بوترابی مدیر پرشین بلاگ عزیز:((ای کاش در خلال برنامه ی جذاب 4 ساعته ای که ترتیب داده بودید ، وقتی را هم اختصاص می دادید به ذکر یا نمایش نام ۱۰۰وبلاگ  برتری که صاحبانشان را دعوت کرده بودید!))

...آزاده از کلبه ی عشق