ا م ر و ز ب ا ر ا ن ب ا ر ی د !
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 

امروز آسمان بلاخره بارید!!!

ترسیده بودم که مبادا او هم از یاد برده باشد عادت خوبِ باریدنش را!

آخر این روزها همه چقـــــــــــــــــــــــــــــــدر خوب فراموش می کنند ((تو)) و

عادت خوب بودن ((خود)) را! گمان کرده بودم که شاید آسمان هم به رسم

آدمکنماهای دو پای زیر پایش ٬درد فراموشی تنیده در جانش ٬ سرخوش شده

از حضوری که راهی عدم است!

اما دیدم که هنوز به عدم دل نداده آن آبی سترگ!آسمان با چه شتابی می

باراندباران را!انگار که او هم دلتنگ شده بود از آن همــــه نباریدنش! و من دل

به همان کوچه های خالـــــی سپردم امروز! چقدر راه رفتم با باران!

در مسیر پر خمش راه امروزم از زیر همان پل سنــگی که روزی رودی داشت

روان٬ هم گذشتم! حالا دیگر به جای آن رودخانه که ماهی نـــــــــــداشت٬ تا

بی نهایت ِ‌‌بی افق٬ تنها جاده ایست از جنس  پل که مرا نمی خواند!

کاش باران نبارد بر سر پل!حیف است الماس های عمیق باران به سنگ سیاه

پل بخورند و بشکنند!

چقدر راه رفتم با باران!اگر ساعت صفحه درشت بند سرمه ای ام مرا نمی گفت

از زمان٬ هنوز هم در راه می بودم با باران ِ این اردیبهشت کم باران!

امروز آسمان بلاخره بارید!شاید بخاطر رودخانه ای که خشکاندندش و حتما و

حتما برای تو و من!

...آزاده از کلبه ی عشق