چیزی که جان عشق را نجات داد!
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ۱۳۸٢  

چیزی که جان عشق را نجات داد!

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند:شادی،غرور،غم،عشق و....

روزی خبر رسید که بزودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.پس همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت نموده و جزیره را ترک کردند.اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه بماند،چرا که او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت،عشق فهمید که وقت رفتن است.عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد،کمک خواست و به او گفت:آیا میتوانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت:نه.من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایق دارم و جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود،کمک خواست:لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.

غرور گفت:نمی توانم.تمام بدنت خیس و کثیف شده،قایق زیبایم را کثیف میکنی.

غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده با تو بیایم.

غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق..من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم.متاسفم.

عشق از شادی کمک خواست.اما او آنقدر در شادی و هیجان غرق بود که اصلا صدای عشق را نشنید.

ناگهان صدایی مسن و فرسوده گفت:بیا عشق ،من تو را خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق او انداخت و جزیره را ترک کردند.

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است،چرا که او جان عشق را نجات داده بود.

عشق از علم پرسید:او که بود؟
علم پاسخ داد:او زمان است.

عشق گفت:زمان!اما چرا به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت و شکوه عشق است.

...تارا از کلبه ی عشق