پاپیتال:اینچ ؟
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

خاله ی همسرتان به تازگی از نروژ آمده است.امشب او را به همراه فامیل همسرتان به خانه تان دعوت کرده اید و حسابی تدارک دیده اید.ساعت ۳۰/۸ خواهر شوهرتان زنگ می زند و اولین میهمان ها وارد می شوند.برای آنها در گیلاس های چک طلا کوب شده تان شربت می آورید.این گیلاس های جهزیه تان است و به علت گران قیمت بودنشان تا به حال از آنها استفاده نکرده اید اما برای اینکه جلوی خاله شوهرتان کلاس بگذارید امشب برای اولین بار در آنها شربت ریخته اید.شقایق-بچه ی ۳ ساله ی خواهر شوهرتان-در حالیکه گیلاس را بدست گرفته٬ مثل روح در سالن رژه می رود.شما سعی می کنید لبخند بزنید و با خواهر شوهرتان و همسرش سرگرم باشید اما تمام حواستان پیش گیلاسی است که توسط شقایق حمل می شود.شقایق به سمت مجسمه ی کنار سالن می رود و خطاب به شما می گوید:اینچ؟

شما با تعجب نگاهش می کنید.خواهر شوهرتان در حالیکه می خندد می گوید:(( منظورش اینه که این چیه ؟ بچم هر سوالـــــی که داشته باشه می گه اینچ؟)).شقایق دوباره تکرار می کند :اینچ؟ و شما با لبخندی اجباری می گویید:((زن دایی٬ اون مجسمه است)).شقایق گیـــــلاس را نشان می دهد و می گوید:اینچ؟ شما پاسخ می دهید:((اون لیوانه)).شقایق دستش را توی گیــلاس می کند.تمام مچش در شربت فرو می رود٬بعد دستش را بیرون می آورد و در حالیکه شربت از دستش روی زمین چکه می کند می گوید:اینچ؟ شما با لحنی عصبی می گویید:((شربته عزیزم.بیا اینجا بشین بخورش)).

صدای زنگ در می آید.مادر شوهـــرتان به همراه میهمان های دیگر وارد می شوند.از میهمان های جدید هم پذیرایی می کنید . گرم صحبت هستید که از آشپزخانه صدای شکستن و گریه ی شقایق می آید!شما و خواهر شوهرتان به سمت آشپزخانه می دوید.گیلاس تکه تکه شده٬ شربت و شقایق٬ همگی کف آشپزخانه پخش شده اند.

خواهر شوهرتان شقایق را بلند می کند : ((خدا مرگم بده...گیلاست شکست...بگذار اینجا رو جارو کنم)). در حالیکه به سختی به اعصاب خودتان مسلطید با لبخندی زورکی می گویید:((عیبی نداره...خدا رو شکر که خودش چیزیش نشد)).اما در دلتان شقایق و خواهر شوهرتان را لعن و نفرین می کنید.از خواهرشوهرتان می خواهید که به سالن برگردد و میوه اش را کوفت کند و خودتان مشغول جمع کردن تکه های گیلاستان می شوید.شقایق هم مثل میمون جلوی در آشپزخانه ایستاده٬ در حالیکه به جارو اشاره می کند می پرسد:اینچ؟

شما با صدایی آرام با حرص جواب می دهید:این کوفت...این درد.

کف آشپزخانه چسبناک شده٬همسرتان را صدا می کنید تا کف آشپزخانه را تِی بکشد.همان موقع خاله ی همسرتان هم وارد خانه می شود.پس از سلام و احوالپرسی برای خاله همسرتان شربت می آورید.او به گیلاسی که در دست دارد نگاه می کند:((عجب گیلاس هایی داری!دست کاملشو داری؟))شما با حسرت می گویید:((نخیر ۵ تا ازش دارم)).با تاسف سرش را تکان می دهد:((حیف بوده...اگه ۶ تا بود خیلی با ارزش بود)).خانه ی شما طبقه ی پنجم است.در آن لحظه تنها آرزوی شما این است که شقایق جان را از پنجره به حیاط پرتاب کنید!

بچه ی ۶ ماهه تان تازه از خواب بیدار شده٬ او را در بغل مادر شوهرتان می گذارید.شقایق جان انگشتش را تقریبا در چشم بچه تان فرو می کند و می پرسد:اینچ؟مادر شوهرتان انگشت شقایق را از چشم بچه تان بیرون می آورد و برایش توضیح می دهد ((این نی نیه دایی ایناست)).همسرتان پس از اینکه کف آشپزخانه را تمیز می کند٬ کنار مادرش می نشیند و در حالیکه به بچه تان اشاره می کند از شقایق می پرسد:((دایی اینچ؟))شقایق هم سریع جواب می دهد:این کوفت...این درد! خواهر شوهرتان با خنده می گوید:((وای اینو دیگه از کجا یاد گرفته؟)) و صدای قهقهه اش تمام سالن را پر می کند.

برای کشیدن غذا به آشپزخانه می روید.مادر شوهر و خواهرشوهرتان هم برای کمک می آیند.کف آشپزخانه یک زیرانداز حصیری کوچک می اندازید و قابلمه های غذا را رویش می گذارید.از مادر شوهرتان می خواهید که روی حصیر بنشیند و زحمت کشیدن غذاها را بکشد.در یخچال را باز می کنید و ظرف دسر پودینگ توت فرنگی را بیرون می آورید.می خواهید به سمت سالن بروید اما بخاطر خیس بودن کف آشپزخانه لیز می خورید و محکم به لباسشویی برخورد می کنید.ظرف پرتاب می شود.پودینگ توت فرنگی می افتد توی سر مادرشوهرتان٬ ظرفش هم روی زمین می افتد و تکه تکه می شود.صدای شقایق جان از توی سالن می آید :اینچ؟...

همه به سمت آشپزخانه می دوند.شما را از روی زمین بلند می کنند.بخاطر پودینگ توت فرنگی که توی سر مادرشوهرتان ریخته اید اظهار شرمندگی می کنید و از او می خواهید که برای شستن موهایش به حمام برود.ناگهان متوجه می شوید که الان شقایق با بچه تان در سالن تنهاست! به سمت سالن می دوید.شقایق بچه تان را مثل هندوانه بلند کرده و قدم می زند!بچه را به زور از چنگش در می آورید.در اثر این نزاع شقایق روی سرامیک ها می افتد و صدای گریه اش تمام ساختمان را پر می کند.همه از آشپزخانه به سالن می آیند.در حالیکه موهای شقایق را ناز می کنید توضیح می دهید که ((چون بچه رو ازش گرفتم ناراحت شده داره گریه می کنه))شقایق هم گریه کنان انگشتش را به سمت شما گرفته و با حرص تند تند می گوید:این کوفت...این درد.

مادر شوهرتان که از حمام می آید شام می خورید. شقایق بین پدر و مادرش می نشیند.از اول تا آخر غذا با قاشق و چنگالش محکم روی بشقابش می کوبد.شما احساس می کنید که لبه های بشقاب چینی تان در حال پریدن است.مادرش هم لبخندزنان می گوید:((داره مثل باباش سنتور می زنه))!شما دیگر حالتان از شقایق جان و تمام ضمائمش به هم خورده است.

آخر شب که میهمان ها می روند٬ خیلی خسته اید.آن شب تا صبح فقط کابوس ِ ((اینچ)) می بینید!

...آزاده از کلبه ی عشق