خاطره ای خیلی نزدیک برای روزهایی خیلی دور!
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦  

 و خداوند سفر را آفرید...

 *دوشنبه ۱۳ اسفند ۸۶

در قطاری که با یک سـاعت تاخیر راهی سفر شده در امتـــــــداد شب به ســــــوی

مقصدی می رویم که برایمان کوله باری پر از خاطره را پیش رو دارد.آهنگ مـوزون

حرکت قطار در پس صدای مایی که پر از هیجانیم گم شده و من سرخوش از اینکه

دوبــــــاره مسافرم ٬ از پس پنجره ی کوپه ی کوچکمـــان کـــــویری را می جویم که

همواره نامش مرا به دنیای شریعتی دوست داشتنی ام می برد.

آنچه ما را به این سفر خواند کنگره ای است که نامش ((نهمین کنگره ی میکــروب

شناسی ایران)) است و قـــطاری که چندین دانشجوی میکـــروبیــــــولـــــوژی و دو

استادشان را راهبر است ٬ می رود تا در قلب کویر در سرزمین ارگ ها که چقدر به

بم ها و شهر بابک ها نزدیک است ٬ مارا ۴ روز و ۳ شب میهمان پذیر باشد.

* سه شنبه ۱۴ اسفند ۸۶

صبح با صــــدای همکلاســـی هایم که پشت در کوپه به قصــد بیدار کردن ما فریــاد

 می کشند ٬ بیدار می شوم.تا بی نهایت چشم هایم کویر است ! یاد فیلم ((خیلـی

دور ...خیلی نزدیک )) می افتم و یاد پدر عزیزم که این فیلم را دوست دارد.ساعت

۹:۱۵ صبح بود که بر خاک کرمان قدم گذاشتیم.در هتل گواشیر٬ هتلی که نامش را

 از نام قدیم کرمـــــان گرفته اند ساکن می شویم و پس از یک استـــراحت کوتاه به

کنگره می رویم و ...

*چهارشنبه ۱۵ اسفند ۸۶

صبح کمی در کنگره پرسه می زنیم و بعد ٬ از مجموعه ی گنجعـــــــلی خان دیدن

می کنیم.حمامی با معماری ای بی نظیر ٬ مسجد و مدرسه و ضرابخانه ای که از

صفویان تا به امروز مانده اند!حمام گنجعلی خان دنیـــــایی است دیدنی!ای کاش

یونسکو یادش نمی رفت که نام این حمــام راثبت کند و ای کاش ما بیشتـــــــــــــر

ایرانی بودیم!!!

بازار کرمان حال و هوای سنتی بازارهای دیگر ایرانمان را دارد!به یاد بازار وکــیل

دلم برای تخت جمشیدم تنگ می شود !

ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر ٬ماهان کرمان و باغ شاهزاده چقدر تماشایی است.خوش

به حال آن شاهزاده ی قاجـــاری کــه در این خانه زنده بود و از طراوت این هوا در

لذت زیبایی این هـــمه باغ چه سیراب می شد ! نم نم بارانــی که باریدن می گیرد

تشنه ترم می کند و دیوانه تر و من که دختری دی ماهی ام اعدادی که هر سـال

بیشتر می شوند تا بگویندم که بزرگتر شـــده ام برایم اصــــــلا مهم نیســت پس با

دوستانم می دویـم در باغ ٬ درســـت مثل همان روزهایی که هنوز اعداد سـنم دو

رقمی نبود! 

هوا تاریک شده ٬ باز به کنگره می رویم .شام چیزی شبیه کباب است ! چقدر کنار

هم بودنمان لذت بخش است و چه خوب که از ته دل می خندیم و ...

*پنجشنبه ۱۶ اسفند ۸۶

صبح ماییم و کنگره.بعد از ناهار مراسم اختتامیه و اهدای مدرک هایی که گواهــی

 می کند حضورمان را در این سمینار.بعد از ظهر برای خرید سوغاتی از این طـــرف

به آن طرف می رویم.هر کدام چندین جعبه کلمپه خریده ایم.<<کٌلــٌـمپـــــــــــــه>>

 شیرینی ای خوشمزه که سوغات این شهر خفته در دل شنزارهای کویر  است.

مردم کرمان با آن پوست تیره ی آفتاب سوخته ٬ لهجــه ی شیرینی دارند که به دل

می نشیندشان.

شب همگی در اتاق ۱۲۱ هتل هستیم.تولد یکی از استادهایمان اشت.چقدر خوب

است که استادهایی داریم که نزدیکند و رفیق با مایی که دانشجویشانیم.

*جمعه ۱۷ اسفند ۸۶

تا جایی که توان داریم کرمـــان را می گردیم.یخدان معیری...دارالــــخلافه ی قدیم

کرمان که امروز کتابخانه است و آتشکده ی زرتشتـیان و موبدی زرتشت که چقدر

جامع برایمان می گوید آیین اجدادمان را در روزگاری دور!

برای ناهار به سفره خانه زرتشتی ((مهر)) می رویم.بگذارید نگویم که ما بچه های

پیش دبستانی در آنجا چه ها که نکردیم !

*ساعت ۵:۴۵ بعد از ظهر راه آهن کرمان و بازگشت!

بازگشت...بازگشتی که به ناچار خاطره ای شیرین را از حال می گیرد و به گذشته

می برد!

*شنبه ۱۸ اسفند ۸۶

۱۰ صبح با کوله باری سنگین به خانه می رسم.بعد از ظهر به یاد آن همه روزهــای

 زیبا دلتنگ می شوم.صدای بچه ها در گوشم می پیچد.۶ روز با هم زندگـی کردیم

به هم عادت کرده بودیم.آنچه گفتمتان کــــم بود و آنچه در این ۶ روز بر ما گذشــت

چقدر زیاد است.در این سفر آنقدر به من و دوستانم خوش گذشت که هرگـــــــــــــز

 شیرینی خاطره اش را از یاد نخواهیم برد و اما ((کرمان))

نوروز ۸۵ وقتی که یزد در خاطر ِخاطراتم ثبت شد ٬ عاشق کویر شدم و حالا کرمان

هم با آن شب های سرد کویری اش برایم شـــهری دوست داشتنی است...همـــــه

جای ایران من دوست داشتنی است و پر از دیدنی!

...آزاده از کلبه ی عشق