آزمون !
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦  

سر جلسه نشسته ام و به سوالات پاسخ می دهم.۲۴۰ دقیقه است که روی این

صندلی ٬ خانه های ۴خانه را پر می کنم.با اعلام زمان پایان آزمون پاسخنامه ها را

جمع می کنند.می خواهم از جایم بلند شوم که خانمی مرا به نشستن می خواند:

 صبر کنید تا دفترچه ی دوم سوالات هم توزیع شود.

دفترچه ی دوم؟!اما در راهنمای آزمون هیچ اشاره ای به دفترچه ی دوم نشده

 بود!

دفترچه ی دوم و پاسخنامه اش را روی میزم می گذارد و می رود!


                  << دفترچه ی دوم ... مدت پاسخگویی ۶۰ ثانیه>>


فقط ۶۰ ثانیه؟! با تعجب آن را باز می کنم

۱.با توجه به ((پلاک ۲۲ )) گزینه ی صحیح را انتخاب کنید:

۱)دوستت داشتم

۲)دوستم داشتی

۳)هر دوی ما یکدیگر را دوست داشتیم

جا خوردم!این دیگر چه سوالی است؟!چرا باید به آن پاسخ بدهم؟!دوباره به سوال

 نگاه کردم!((پلاک۲۲ )) ؟ نامش آشناست...کجا این نام را شنیده ام؟!...یادم آمد

 این داستان را قبلا چندین بار خوانده ام!داستان جالبی نبود اما خواندنی بود!!!

حس می کردم ۶۰ ثانیه زمانم تمام شده اما نمی دانستم چرا کسی پاسخنامه ام

را نمی گیرد.از مراقبی که کنارم ایستاده بود پرسیدم:۶۰ ثانیه هنوز تمام نشده؟!

- چرا خیلی وقت است که تمام شده امــــا تا وقتی که به سوال پاسخ ندهی ٬

پاسخنامه ات را تحویل نمی گیرم!نام و نام خانوادگی ات هم حتما روی دفترچه ات

 بنویس.

اسمم را روی جلد دفترچه نوشتم و دوباره به سوال نگاه کردم.درحالیکه ناخودآگاه

 داستان پلاک ۲۲ در ذهنم مرور می شد ٬ به گزینه ها نگاه کردم

۱)دوستت داشتم

خب ... آن نگاه نافذ...آن طرز فکر عجیب در کالبد آن قد بلند و پوست سبزه ی

دوست داشتنی ٬ برایم دوست داشتنی بود... !

دستم رفت که در پاسخنامه خانه شماره ی ۱ را پر کند که ناگهـــــان نگاهم روی

گزینه ی ۲ ثابت ماند

۲)دوستم داشتی

آن همه انکــــــار من و آن همه اصرار تو...آنهمـــــــــــه رفتن ِ من و آن همه آمدن

تو...دوستم داشتی...جواب درست باید همین باشد.

دستم رفت که در پاسخنامه خانه شماره ی ۲ را پر کند که ناگهان نگاهم روی

گزینه ی ۳ ثابت ماند

۳)هر دوی ما یکدیگر را دوست داشتیم

نه تو را اجباری بر خواستن ِماندنم بود و نه کسی مرا تهدید به نرفتن کرده بود!

اما من مانده بودم و تو هم خواسته بودی ماندنم را...این گزینه از همه درستتر

است.همین است... جواب درست همین است

دستم در پاسخنامه خانه شماره ی ۳ را پر کرد.

از حوزه ی امتحانی ام خارج شدم.در مسیری سر بالایی به سوی خانه می رفتم

که کسی از پشت سر صدایم کرد.سرم را برگرداندم.همان خانم مراقب بود!

- بگیرید ٬ نتیجه ی آزمون شما ست.

در حالبکه پاکت را از دستش می گرفتم گفتم:آزمون امروز ؟!چقــــدر زود جواب

دادند!

- من با آزمون اولتان کاری ندارم.این نتیجه ی آزمون دفترچه ی دوم است.

در پاکت را باز کردم .بالای صفحه کسی با خطی بد نوشته بود:


      غیر مجاز-مردود
پاسخ درست سوال :گزینه ی ۴ بود.


سرم را از روی برگه بلند کردم و با اعتراض گفتم :گزینه ی ۴؟اما آن سوال ۳ گزینه

 بیشتر نداشت!

- نخیر...۴ گزینه داشت...شما دقت نکردی...شاید هم چشم هایت ضعیف است و

ندیده ای.

من مطمئنم آن سوال ۳ گزینه بیشتر نداشت!

- من هم گفتم آن سوال ۴ گزینه داشت .شما چون گزینه ی نادرست را انتخاب

کردید ٬ در آزمون دفترچه ی دوم مردود شده اید!

در حالیکه صدایم لحنی عصبانی داشت گفتم:ببینید مردود شدن در آزمون غیر

منتظره ی شما برای من هیچ اهمیتی ندارد چون از نظر من اصلا استـــــــاندارد

نبود.آزمونی که فقط یک سوال داشته باشد اصلا ملاک انتخاب درستی نیست.اما

 به دقت و چشمان خودم ایمان دارم.آن سوال سه گزینه بیشتر نداشت!

دفترچه ای را از کیفش درآورد.درحالیکه جلدش را به من نشان می داد با لحنی

جدی پرسید:تو خودت با دست های خودت اسمت را روی این دفترچه ننوشته ای؟

دست خط خودم بود که روی دفترچه ی شماره ۲ نشسته بود...سرم را به نشانه

 تائید تکان دادم.

در حالیکه دفترچه را به طرفم گرفته بود گفت: نگاه کن ببین چند گزینه دارد؟

دفترچه را باز کردم ...۴ گزینه داشت...این امکان ندارد...یک ساعت پیش وقتی سر

 جلسه نشسته بودم ٬ گزینه ی چهاری اصلا وجود نداشت!!!خواستم گزینه ی ۴

را بخوانم تا حداقل بدانم جواب درست چه بوده است اما او دفترچه را از دستم

کشید و با لحنی تمسخرآمیز گفت:دیدی که اشتباه می کردی !دیگر خیلی به دقت

 و چشمان خودت ایمان نداشته باش!

پیش از آنکه چیزی بگویم رفته بود.ذهنم پر از سوال بود...این زن اصلا که بود؟!

چرا فقط از من آن آزمون را گرفت؟!...من هنوز هم به چشمانم ایمان دارم!سر

جلسه آن دفترچه فقط ۳ گزینه داشت.حتما گزینه ۴ را بعدا اضافه کرده اند...اصلا

چه اهمیتی دارد آن آزمون ِبی معنی...نتیچه آزمون هنوز در دستم بود پاره اش

کردم !بادی که از چند ثانیه ی پیش وزیدن گرفته بود ٬ کاغذ پاره ها را با خودش

برد!

mp3 پلیرم را روشن می کنم . در حالیکه درمسیری سر بالایــــی به سمت خانه

می روم صدا را تا آخرین حدش زیاد می کنم:

                             
                      She walks with a smile              
                       she's so full of LIFE       
 
                      But she cries in the night
                       Just try to hold on
                      No one can hear her 
                       She's all alone

                      This little girl closes her eyes
                      all that she wants
                      is someone to love

کاش کسی صدایم نکند چون صدای آهنگ آنقدر بلند است که جز صدای  Enrique

هیچ صدای دیگری را نمی شنوم!

...آزاده از کلبه ی عشق