جایی برای روح!!!
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦  

وقتی در گریز از آنچه هست و نباید باشد٬ در آرزوی آنچه نیست و باید باشد٬ به

خویشتن ِ خویش پناه می بری! آن دم که از هر چه هست و هستَنَش به اشتباه٬

به ورطه ی انزوا رفته ای و آنچه نیست٬ و نیست ِ نبوده اش٬ چشمانت را پر کرده

٬ و تو خستــــــــه ای...از ازدحام ِ این همه به کنج خود فرو می روی تا در خلوتی

دلخواسته٬ آرامشی وصف ناشدنی را بجویی که از تو به یغمایش برده اند! و تو

چه قلم شناس باشی و چه بیگانه باجادوی این ماندنی ٬ احساسی خدایی را به

 یاری می خوانی تا تو را رها کند از شکنجه ی بایدهایی که نباید!

احساسی که همواره تو را اجابت می کند٬ حتی در آن دم که نمی خوانی اش!به

دهلیز سکوتت پا می گذارد و تو را راوی می شود برای هر آنچه می خواهی دید و

 شنید! گفتنش که به آغاز می رسد از واقعیت ها شروع می کند...اوج می

گیرد...مرزها را پس می زند...و در جایی فراتـــــــــــر از آنچه که مکان را تصور 

 ِ زمانی باشد٬ به ماوراء می رسد و آنجا همان سرزمینی است که روح را سکنی

گزیدن آرزوست! در پهنه ی آن سرا٬ از یاد می بری که انسانی٬ در کالبد زمینی٬

محصور در حصار زمانی که تو را حاکم است!نه قانونی ست که به رفتنت وا دارد و

 نه ٬ بایدی که نبایدت را به انکار بَرَِد! تنها تـــویی که همه را معنا داده ای و

پــــــــــروردگار سرزمین خویشتنی!

این لحظه های فرازمینی٬ هر چند کوتاه٬ اما فکر تکرارشان چه شوقی ست و

آرزوی وصال و به واقعیت پیوستنشان چقدر جنون!!!

واین جنون راویِ عطش روح از زمین گسسته٬ به آرامشـــی است که هرگــــز

مطلقش را نداشته٬ و همواره در حسرت یافتنش٬ کالبد زمینی اش را به استحاله

 خوانده! اما این زمین٬ با تمام فراخی اش ٬ آن همه نیست که آرامش این روح

لطیف را تا بدانجا که شایسته است به عرش بَرَد! کالبد اسیر هم که خود آنقدر نیاز

 برای براوردن دارد که او را کمتر فرصتی ست برای تفسیر همزاد درونی اش که

نه از خون و زاده ی خاک٬ که از سرزمین خود ِ خداست!

اینجاست که روح خـــــدایی که نیازهایش را به ندیدن سپرده اند٬ به عصیـــــــان

می رسد و خیال-خیالی که در ازل از خدایش به ارمغان گرفت-روزنی می

شود گشوده به روی هـــر آنچه می خواهد و تا بدانجا می بَرَدَش که کالبدش٬ نه

 از جبر که از جــــذابیت این عـــروج ٬ رام می شود٬ دست از کارهای زمینی اش

می شوید٬ همه تن ٬ تمرکزی می شود بر آنچه که روحش -معبد احساس -٬

فرمان می دهد و در لذت پرواز خیال غرق می شود!

                          و همین جاست که تو٬ در جایی مــــــــــاورای حقیقت های  

                             اجباری ٬ از نیست به هستـــــــــــــن ٬ و از نبود ِ بودن به

                              ابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدیت می رسی و این آزادی

                              بـــــــــــــــــــــــــــی  مرز و شور انگیــــــزیست!!!

...آزاده از کلبه ی عشق