پر شده ام از شنیدن!!!
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦  

می روم ... چون امروز دوست دارم بروم !

نمی روم ... چرا که فردا نرفتنی است !

می خواهم ... چون صدای این خواستن زیباست !

نمی خواهم ... چون ازآخرین طنین این صدا بیم دارم !

گوش می کنم ... چرا که صدای تو آرامش است این دل خسته را !

گوش نمی کنم ... چرا که امتداد این آرامش را نمی دانم رو به کجاست !

نگاهت می کنم ... تا نگاهم به لذت نِشیند!

نگاهت نمی کنم ... چرا که چشمانم باید یاد بگیرند گاهی پر شوند از حسرت!

صدایت می کنم ... چقــــدر اسم تو زیباست !

صدایت نمی کنم ... بگذار از تو یک نام بماند در بی نهایت ِ مخیله ام !

تشنه ام ... به دریا می زنم ٬ به این امید که مغروق ببینم ساحل را !

تشنه ام ... تشنه باید بود و از دریا گذشت !

.

.

.

آه ... باز هم عقلی که چقدر زورمی گوید به این احساس ...!

...آزاده از کلبه ی عشق