از اورارتو تا منوآ...از وان تا تهران...!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳  

همه چیز راحت بشود شاید

اگر یکی از آن دو
بیاید و بگویدم:

"خواب بود همه‌اش‌
و یا برشی موزون از یک قصه
از همان داستان‌های کلاسیک که دوست می‌داری
روی سنگفرش خیابان‌های خیس از نم! "

واقعن خواب بود؟!‌
یا تقارنی دلچسب از انحنای یک واقعه
که رخ نمود و تا ماندن، ماند!

قصه نبود؟!
حضوری که فوری...در جا، 25 سال از سن واقعی ام را بُرد...

دلم تنگ شده
خیلی
برای گم شدن‌هایی که به پیدا رفت

اما باز من به رفتار عشق مشکوکم
زیر کرسی، انار باز هم هست؟!

من
هنوز
خیلی جواب‌ها را مانده تا پیدا کنم
مثلن
جنگ می‌شود یا نه؟!
اگر شد...مرد این جنگ تن به تن تو باش...قبول؟

من هم قول
که گرچه خوب بلدم فانوس بردارم و بگردَمَت تمام جزیره را
اما
نمی‌آیمت
تو...خودت پیچ جاده را برگرد!

 

توی پرانتز مهم: 14 مهر 93 جشن تولد یازده سالگی ویوارایم بود و یک یازده سالگی را نوشتن، به اینجا بدهکارم

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: وان