آنطرف جایی که ما ایستاده ایم!
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳  

امروز یکی از دوستانم که جزو آن دسته از دوستانم است که با خیلی ها فرق های زیادی دارد, به یادم آورد که چقدر بد شده ام با ویوارایی که یازده سال از واقعی ترین پلان های زندگی ام را در خودش تا همیشه دارد!

خیلی وقت بود میخواستم به اینجا نوشتن هایم, رسم منظمی دهم, حرف خوب دوست خوبم, شروع خوبی بود!

کنار بندری که در شمال غربی گربه ی جغرافیا آرمیده, آرام گرفته ام و این خط ها را می نویسمتان.

نمی دانم تاثیر آشفتگی های ذهن شلوغ این روزهاست و یا از بازی های همیشه ی این ذهن خیال پرداز است که دیشب وقتی با علیرضا کنار دریا ایستاده بودیم, گفتم به نظرت در امتداد افقی که ما ایستادیم, اون طرف دریا کی توی ساحل ایستاده?!!

کسی چه می دانست, شاید آنطرف دریا, در امتداد همین مداری که ما ایستاده بودیم, خواهر و برادری کنار دریا ایستاده بودند و به خواهر و برادری فکر می کردند که ماییم!!

 

...آزاده از کلبه ی ویوارا...بندر انزلی


کلمات کلیدی: بندر انزلی