یک ده سالگی
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢  

اینبار دیگر من اگر جای تو بودم اصلن این آزاده را راه نمی‌دادم اینجا. خودت می‌دانی که می‌دانستم و یادم بود تولدت را 14 مهر باید به قلم بیاورم. نه توجیه می‌کنم و نه قصه می‌گویم فقط تو من را ببخش کلبه‌ی ویوارای من که شاید این تاخیر در مقابل نبودن‌های بسیارم آنقدر گناه بزرگی نباشد که من خیلی بیشتر از این‌ها با تو بد شده‌ام...می‌دانم!

ده سال پیش..دانشجوی ترم 1 میکروبیولوژی به پیشنهاد پدرش صفحه‌ای را ساخت که تا هنوزی تا به همیشه‌, راوی پرُ رنگ‌ترین سکانس‌های زندگی‌اش باشد. ده سال آنقـــــــــــدر عدد هست که بخواهم مغرور باشم به اینکه تو و من این همــــــــه سال کنار هم مانده‌ایم. شاید تصور کنی آن صفحه‌ی مجازی هزار رنگ در آنطرف دنیای موازی من را از تو گرفته اما تو و من خوب می دانیم که من شــــــــرح تفصیل بندهای مهم وجودم را تنـــــــــها بر پیکر تو نگاشته‌ام!
زیر سقف تو، چه بسیار تن‌ها که با منند :

شاهدخت سرزمین ابدیت: در سرزمین ابدیت, کلبه‌ایست ویوارا که در پهنه‌ی خوش‌رنگ اطرافش، سپید بزی‌ست وحشی که با سیاه اسبی با موهایی کمند, تمام ابعاد وجودی‌شان شبیه‌تر از شبیه.

6080بزرگ: ویوارای من به "از تو نوشتن"هایم عادت دارد. خیابان های شهر هم که دیگر قدم‌هایمان را حفظند...بلدند.

پرسئوس: برای من بودنتان به تمامِ بودن‌ می‌ارزد که تمام بودنم را معنایید.

میلاد قزللو: آدم‌های کمی هستند که اگر نبودند هم یک جایی از رفاقت می‌لنگید و هم شعرهای خوبی ناگفته می‌ماند...خوب شد که در آن روز شهریور, به دنیا آمدی.

نوشین: پشت پرده‌ی زرد و قرمز و نارنجی اتاقم, در حوالی نزدیکِ دلی که تپیدنش را می‌دانی, من...تو را دارم.

مه سا: وجودت وجودم را تنها نگذاشته...از همان 12دی تا همان فردای فردا.

مهسا: این را چند بار گفته‌ام؟!! خیلی؟! بسیار؟! هربار؟ چندین بار؟!...این بار را هم بگذار کنار تمام آن خیلی‌ها و بسیارها و هربارها و چندبارها : کنارت چقــــــــــدر حال من بهتره. 

سمیرا: تعداد ثانیه‌هایی که با تو کلمه‌ها را حرف نوشته‌ام...خندیده‌ام...کلافه شدم...گریه کردم با چه کسی قیاس می تواند شود دختر؟!!

سینا: ده سال...اگر دقیقن ده سال از عددی که تقویم تاریخ است کم کنیم، می‌شود مرجع روزی که تو یکی از بهترین‌های کلبه‌ام شدی گرافیستی که به حرف نداشتن طرح‌هایت افتخار می‌کنم.

نوید: سال 82...دانشگاه...آن روزها تنها می‌آمدی و در کلبه‌ی ویوارایم می‌ماندی حالا باید دست رونیای قشنگ و کوهیار نازت را هم بگیری و همه با هم پیش عمه آزی بمانید.

یادگار دوست: بعضی آدم‌ها متفاوتند...خودشان...لحنشان...اس‌ام‌اس‌هایشان...و تو تفاوتت متفاوت است یادگار دوستی که هیچوفت نفهمیدم ((راستی برای فارغ‌التحصیلیت مشکلی پیش نیومد؟!!)).

بهنامترین: بعضی اتفاق‌ها، یک دوستی واقعی می‌شود...نه از دو دی تا دوازده دی....خیلی خیلی بیشتر.

Alguien Te Quiere: Voy a descubrir su secreto...asegurese

آشنای یک ساعته/آقای نیمه شب/سامان/نوید چهره‌سا/بهاره رهنمای نازنین/روزبه/Crash/نسرین/کنستانتین/مرضی/سوسن/نرمین/احسانینو/محمد صدسال پیشا/علیرضا فروهر/پریسا/نگاه کویر/مصطفای دی/فریبای نازنینم/ساروی ریکای عزیز/علی هوشمند/سپیده‌ای دیبا/محمد یونیمون/سیاوش/نگار نیک نفس/توماج/مروارید/نوگل/صدف/ویای نیمه تمام/یاسی/پ درام یگانه معافی/همایون/رضا/عادل/مهراوه /امیر یادش بخیر/مولر/افسانه/جناب میفروش/نازنین/آزاده ها/ادمین کوهی/زیزی/ویشتاسب/دختر دهاتی/حمید و .../نازی/مسعو ترکمان/خواهر زادم/تــاج/محک/آمد/مهدی فریور اصل/همیشه جوان/حاج اکبر/کلاغ راست مغز/ریموند/مهشید/اسفند/حسین/ s.rahman/مازی ژاوی /فاطمه/لیدا/امیر تیره گان/استاد علیرضا/فرناز/محسن الف.جیم//mossyحاج عادل/علی پویا/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/سورنا رضوانیه/کسری/ستایش/طوبیمیرحسین کبیریان/محمدینو کتونی/سیگار و اسپرسو/زم بور/alive/زنجیرباف/بامداد سیاه/لی لی/شهاب گرافیک و ...

همه‌تان را دوست می‌دارم همانقـــــــــــدر ویژه که کلبه‌ی ویوارایم را. هستَنِتان و خواندنم حس خوبیست حتا وقت‌هایی که دست خطی نمی‌نویسید اما رد پایتان می‌ماند!!

چه روزهایی که زندگی ام در تو قلم نخورده!!...ده سال...به عقب که نگاه می‌کنم راه چقـــدر دور است و اما چهره‌ام لبخند.
لبخند که هستی
که می‌نویسمت
که تا همیشه برای منی

               تولدت قشنگ...خوشرنگ ای بخشی از زندگی و وجود من 


...آزاده از کلبه‌ی ویوارا 


کلمات کلیدی: یک ده سالگی ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا
 
پلاک 29 کجاست؟!!
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢  

یادم نمی‌آید خودم به راننده آدرس داده بودم یا خودش طبق آدرسی که صاحب بنگاه معاملات ملکی داده بود من را به آن کوچه آورده و جلوی آن خانه پیاده کرده بود.
از ماشین پیاده شدم و جلوی درب بزرگ و بلند و آهنی خانه ایستادم. در نیمه باز بود، به جای اینکه زنگ در را فشار دهم و منتظر بمانم، وارد خانه شدم. روبرویم باغ بزرگی بود که در انحنای درختان سرسبزش در آن کمی دور، سقف شیروانی یک ویلا، خوب پیدا بود.

- ئه...اینجا که خونه‌باغه...من که به بنگاهیه گفته بودم باغ نمی‌خوام!

آمدم بیرون. خواستم در بزرگ و بلند و آهنی را پشت سرم ببندم که نگاهم روی پلاک خانه ثابت ماند!

((پلاک 22))

انگار که برق گرفته باشدم، سریع خودم را به آنطرف درب بزرگ و بلند آهنی رساندم
.
.
.
خدای من...آخرین باری که از اینجا بیرون رفتم فروردین 87 بود و این باغ چیزی نمونده بود که چیزی ازش نمونه. چقدر خوب شده...همینطور که این حرف‌ها را با خودم می‌گفتم به سمت ساختمان وسط باغ رفتم. رو نمایش را سنگ مرمر کرده بودند و به تصویر آخری که در ذهن من نقش داشت، هیچ شباهت نداشت! همان سال‌ها سند 6 دنگش را به نام کسی زده بودم و دیگر برای من نبود اما از خوب بودن چیزهایی که می‌دیدم، حال خوبی من را گرفته بود.
لبخند روی لب هایم بود که آرام از کنار استخری که آبی ِ خوشرنگی داشت, راه در بزرگ و بلند آهنی را در پیش گرفتم. درخت خرمالویی که مثل همان روزهای اول پر از خرمالوهای درشت و گوشتی بود، آخرین چیزی بود که تکمیل کرد لبخندی را که خود آرامش بود! بیرون آمدم و آرام در را پشت سرم بستم.
با خودم راه می‌رفتم و فکرم در پس یک خنکای مبهم گاهی پلاک 22 را می‌رفت و می‌آمد...گیج...گنگ...مست. در زندگی وقت‌هایی هست که دنیای پیش چشمت قشنگ می‌شود، وقتی که حال چیزی را خوب می‌بینی...حتا وقتی که دیگر مالکش نیستی!

خیلی راه رفتم...شاید یک فصل...شاید بیشتر. پاهایم برای پیاده‌روی‌های طولانی عادت دارد اما خستگی, ترجیح رفتن را کم کرده بود. خانه‌ای که کنار قدم‌های خسته‌ام بود, درب چوبی فیروزه‌ای قشنگی داشت. حسش شبیه کوچه‌های کاه‌گلی و خوشرنگ یزد بود. آنقدر دنج بود و خلسه‌اش من را می‌خواند که به سمت کلون رفتم.7 ضربه‌ی آرام پشت سر هم و بعد در، که آرام با صدای خوبی که طعم چوب داشت, باز شد و من نفهمیدم کدام دست بود که چفت در چوبی فیروزه‌ای خوشرنگ را برای من باز کرد!
از یک دالان کوتاه گذشتم. حیاطی که پیش رویم بود خیلی بزرگ نبود اما آنقدر آن حوض کاشی که در وسطش نشسته بود و تمام اتاق‌ها و در و پنجره‌های دور تا دور حیاط را دو برابر می‌کرد، خوب بود که من را همان جا روی تخت چوبی که کسی زیر یک درخت نارون کار گذاشته بود, شبیه نشستن کرد.
دستم را زیر چانه‌ام گذاشته بودم و در نوستالوژی فضایی که شبیه یک روزهایی از من ِمن بود, چشم گذاشته بودم و قایم باشک بازی می کردم.
نفهمیدم چند سال گذشته بود که از جایم بلند شدم. از پشت شیشه‌ی چند رنگ یکی از پنجره‌ها توی اتاق را نگاه کردم. نور خورشید از پس رنگ‌های شیشه، یک فرش رنگارنگ قشنگ کف اتاق کشیده بود. آرام دستم را روی چوب پنجره‌ای که زیر لمس دست‌هایم بود و عطر چوب گردو داشت, کشیدم و در حالیکه خستگی‌هایم روی سایه‌ی تخت چوبی جامانده بود و کوله پشتی‌ام پر شده بود از خنکای خلسه‌ی آن خانه‌ی دنج, از راه دالانی که آمده بودم, راهی کوچه شدم. کلون در را که پشت سرم می‌کشیدم, روی یک پلاک آهنی کوچک کسی با خط خوش نوشته بود ((پلاک 25)).

داشت برای خانه رفتن دیر می‌شد و من هنوز ((پلاک 29)) را پیدا نکرده بودم!...پلاک 25 چقدر خوب بود...چقدر دلم هوس می کنه برگرده. درخت‌های انارش با اینکه انارهاش هنوز خوب نرسیده بودند چقدر قشنگ, خوشمزه بودند و حرف می‌زدند انگار که می‌خوان.............صدای هولناکی که از حوالی گوش‌هایم گذشته بود رشته‌ی افکارم را طوری پاره کرد که بعدها هرچقدر فکر کردم یادم نیامد دقیقن روی چندمین انار از چندمین شاخه از چندمین درخت از چند باغچه‌ی پلاک 25 بود که رشته‌ی افکار من گسیخته شده بود!!
به دنبال هولناکی صدا سرم را چرخاندم. خانه‌ای چند طبقه را با بولدوزر خراب می‌کردند. خیلی قدیمی نبود اما اینطور به نظر می‌آمد که دیگر به درد نمی‌خورد و می‌خواستند به جایش چیزی دیگر بسازند...شاید یک برج که با توجه به موقعیت محلی‌اش تجاری باشد بهتر است...پلاک خانه از زیر آوارهایی که رویش ریخته بودند پیدا بود...درست اگر یادم مانده باشد, ((پلاک 26)) بود! سرو صدا آزاردهنده بود و حوصله‌اش را نداشتم...قدم‌هایم را تند کردم و فاصله‌ام با پلاک 26ای که فرو می‌ریخت, زیاد شد!

آدرسی که صاحب بنگاه معاملات ملکی برایم نوشته بود از کیفم در آوردم..بلوار بهار...من دقیقن توی بلوار بهارم...کوچه‌ی دوم...کوچه‌ای که روبرویم بود اسمش ((دوم)) بود...فکر کنم پیدا کردم...پنج قدم به سمت راست...چهار قدم به...اه لعنتی بقیه‌ی کاغذ چرا پاره شده؟!...نگاهم روی برج سفید بلندی که وسط کوچه خودنمایی می کرد ثابت ماند...یاد حرف‌های مرد بنگاهی افتادم..خیلی لوکس و مجهزه.مطمئنم خوشتون میاد...احتمالن باید همین باشه...رفتم جلوی در. از میان یک دنیا زنگ که برای فشار دادن جلوی چشمانم بود، یکی را انتخاب کردم و زنگ زدم. در با صدای عجیبی باز شد. پس از گذشتن از یک لابی خیلی شیک و مجهز سوار آسانسور شدم. از بین آن‌ همه طبقه که برای انتخاب کردن پیش رویم بود, طبقه‌ی 28 را انتخاب کردم. در که باز شد فضای بزرگی پیش رویم بود. درب تمام واحدهای آن طبقه باز بود. انگار واحدها را پیش فروش نکرده بودند. وارد اولین واحد از سمت چپ شدم.خیلی بزرگ بود. دکوراسیون خونه با پارکت‌های کف, هارمونی خوش ادایی داشت. رنگ‌ها و نورهای درون ساختمان مست‌کننده بود. کنار پنجره‌ی سرتاسری سالن هم که می‌ایستادی شهر درست زیر پایت بود...از توهم لذتش سرم داشت گیج می رفت... اما چنین سوئیتی باید خیلی گرون باشه....اتاق‌هایش بزرگ بود...خیلی دنج نبود اما خیلی بیشتر از خیلی، قشنگ بود...یاد حرف‌های مرد بنگاهی افتادم: شما خوشت بیاد سر معامله به توافق می‌رسیم...اینجا اگه گرون باشه نمی تونم بگیرمش, باید ببینم آخرش متری چند در میاد...نمی‌دانم چطوری مابین این فکرها خودم را به جلوی در ورودی برج رسانده بودم. قبل از اینکه خودم در را ببندم در پشت سرم بسته شد. برگشتم و یک بار دیگر قد و بالای جذاب برج را نگاه کردم...گردنم درد گرفت...لعنتی چقدر ارتفاع داره
.
.
.
خدای من...چرا همون اول اینو ندیدم!... این که ((پلاک 28))ئه!

کلافه شده بودم...کل روز را هدر داده بودم و هیچ کدام از خانه‌هایی که دیده بودمشان ((پلاک 29)) نبوده! نمی‌دانستم باید از دست خودم عصبانی باشم یا از دست مرد بنگاهی یا از دست کاغذی که بخشی از آدرسش گم شده...کاغذ را مچاله کردم و پرتش کردم یک طرفی. ((پلاک 29)) نمی تونه خیلی دور باشه...من بقیه‌ی آدرسو پیدا می‌کنم!

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: پلاک 29 ،کلمات کلیدی: پلاک 22 ،کلمات کلیدی: پلاک 25 ،کلمات کلیدی: پلاک 28