مهرت از دل کی برون کنم!
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢  

حس خوبی دارم
از همان حس‌ها که وقتی که یک کار گروهی قشنگ، نتیجه می‌دهد داری...یک کار تحقیقاتی...یک روزنامه‌ی دیواری...یک تئاتر!
آن وقت است که نفس راحتی می‌کشی و نه فقط از نتیجه‌ی بزرگی یک کار رضایت داری، تمام سلول‌های تنت هم پر شده از لذت این خیال که تو نه تنها که با‌ تن‌ها، کاری را به انجام رسانیده‌ای!
و اینجا این ثانیه‌ای که قلمم زیر دندان دکمه‌های کیبورد است، درست از همان لحظه‌هاست که نفسی آسوده از دالان ریه‌ها رو به گذر می‌شود!

کسی که دوست نمی‌داشتی تمام شد و کسی می‌رود تا شروع شود که می‌توانی‌اش دوست بداری‌ اگر همانی باشد که می‌گویدمان.


اعتماد آشیانه کرد در شاخ و برگ ذهن من و دوستانم و دوستانشان و ماها که بی‌شماریم و سطر برجسته‌ی این غزل اعتماد، "امید" بود...هست
امیدی که چه بی صبرانه نمرده بود و زنده بود در دل من و دوستانم و دوستانشان و ماهایی که بی‌شماریم!

و حالا در ایستگاه قطار بیست و پنجمین روز از یک خرداد
خوش‌حالم...خوشحالم به خاطر دوستانم و دوستانشان و بیشماری‌مان که هنوز اراده‌ی گام‌های جمعی‌مان معنا می‌شود
چه خوش‌طعمی دارد آن لحظه‌ی گیج...گنگ...منگ که بترسی از سختی راه و نرسیدن‌ها، اما مـــرد باشی و یکصــــــــــــــــــــدا به سوی قدم شوی!


اما تو
آقای رئیس جمهوری که می‌توانیم دوستت داشتن
وجود آرامش من و دوستانم و دوستانشان و مایی که بی‌شماریم، یک بخش‌هایش بدجور با وجود تو بستگی دارد....یادت نرود من و دوستانم و دوستانشان و مایی را که بی‌شماریم!

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: 24 خرداد 92 ،کلمات کلیدی: انتخابات