9+3 !
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢  

دیوارها تکانی خوردند و جا به جا شدند. شاید هم دیوار نبود که تکان خورد و تنها پرده‌ای بود که کنار رفت تا منظره‌ی پشت پنجره تماشا شود. دشت سبزی‌اش را هم از موکت‌های سبز رنگی داشت که کسی تازه خریده بودشان و هم بیشترش چمن‌هایی بود که چند وقتی بود پخش شده بودند تا سایه روشن دشت را هموار کنند. گل‌های وحشی بعضی‌هاشان ریشه هاشان توی خاک بود و بعضی دیگر در پهنه‌ی دشت می‌رفتند و می‌آمدند و گاهی چیزکی می‌گفتند. خورشید گاهی ماه می‌شد و گاهی ابر اما خوبی‌اش آن بود که بودنش رنگ ارغوانی سفیدی را به کرانه‌ی افق زده بود.

او تمام پهنه‌ی دشت را می‌رفت و می‌آمد. گاهی فکر می‌کردی می‌خواهد بیاید و چیزی بگویدت اما بیشتر شبیه بازی کردن بود وقتی که تا امتداد نگاهت پیش می‌آمد و چیزی نمی‌گفت و خنده می‌کرد و دور می‌شد. همیشه وحشی‌گری‌هایش همینطور با شیطنت قاطی بود و مجبورت می‌کرد که دوست‌ترش بداری و حتا گاهی یک دنیا بدوی تا بغلش کنی و محکم بچسبانی‌اش به سینه‌ات و فشارش ده!. همین چند دقیقه‌ی پیش از کنارم که رد می‌شد..قبل از آنکه به بازی برود و پرسه شود سایه روشن سبز و نیلی پیش رویش را، با صدایی که در تمام آن حوالی منعکس می‌شد گفتم: چه خوب شد آمدی وحشی‌ اسبی که بین سیاه و سپید مانده‌ای و چـــــــه جذابی!

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: نوروز 93 ،کلمات کلیدی: اسب