یک نه سالگی
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱  

اگر این بار نیز چون سالی که نود بود, آغاز بودنت را در شانزدهمین روز پائیز یادآور می‌شوم از آن جا نیست که چون گناه سال پیشین, یادم رفته باشدش که تو زاده‌ی 14مین روز مهری!...نه...این بار یادم بود اما تا همین ثانیه ای که می نویسمت مرا فرصت نبود که بیایم و کنارت بنشینم و تمام دست نوشته هایم نه فقط به روی دیوار تو که درباره‌ی خود خود تو باشد. هر چند راست‌ترش را بخواهی من باز هم فکر کرده بودم تو را باید در شانزدهمین ِمهر، به تولد نه سالگی ات ببرم اما نجاتم داد از این فکر اشتباه همان کسی که پارسال یادمت آورده بود. این 16 عجیب داستانی شده است!!

صادقانه‌ترین اعتراف: چه خوب است که هستی که نبودی اگر، فریادهایم را گاهی چه بایدش بکنم؟!!

در تمام ثانیه های این نه سال بودی و من یادم بود که برای بودنت وقتی بگذارم هر چند که گاهی چون سالی که گذشت کمتر بودمت اما مگر نه این است که تمام ثانیه هایی را که باید بودم، بودی و بودیم هم؟!!

پرسئوس: تو خود بهتر از هر کسی می دانی که قلم تمام وجود من است و من هر چه دارم از توئیست که یادم آوردی قلم را دارم.

میلاد قزللو: حساب کیش ها و مات ها را یادت ماند؟!...تو بد خوب می نویسی...بد!

نوید چهره‌سا: بعضی آدم‌ها خوبند بی هیچ بهانه ای و تو در آن بعضی معنا می شوی سال‌هاست...قرن‌هاست.

شاهدخت سرزمین ابدیت: آن دورها که نگاه می کنیم جاده ایست با سوار! یادمان بماند هوا که سردتر شد...دیوانه تر که شدیم...با هم برویم. که خوب است با هم رفتن ما دختر خوب ویوارا

6080بزرگ: در این یک سال خیلی کم بودی...نه اینکه کم باشی که همیشه بودی اما اینجا کم بودی!...می نویسمت که دیگر نباشی....کم!

نوشین: از کدام بیست و یکمین روز مهر جزئی از آزاده ات شدی که گرمای نگاهت زا نمی خواهم با هیچ تردد پلکی تعویض؟!

مه سا: هر سال که می گذرد و نگاهم به صفحه ای می رود که کلبه‌ی ویوارای من است نگاهم پر می شود از خاطراتی که یک طرفش عجیب نام تو است.

مهسا: پاستور را همیشه دوست داشتم...حتی پیشتر از آنکه زندگی ام رنگ میکروبیولوژی شود اما حالا دوستش ندارم دیگر!...عاشقانه به خاطرش دارم که من تو را از همان جا دارم.

سمیرا: گاهی فکر می کنم که چه کسی بیشتر از تو ثانیه به ثانیه ی حرف هایم را می‌خواند؟!...می‌داند؟!

آقای نیمه شب: تو حرف هایت جادو دارد. این را گفته بودم می دانم. اما این را هیچ وقت نمی دانم که کلمات جادو می شوند و جادویم می کنند یا منم که گم می شوم در تعبیر جادوی هر کلامت!

سامان: آزاده‌ها...یکی باشد...دو تا باشد...سه تا باشد...هوم؟!! آن صدایی که آزاده‌ها را می گوید همیشه یک نفرست ولی!

سوسن: آنروز که دادگاه رسمی بود و همه بودند تو نبودی و بودی که من تو را خوب یادم بود.

آشنای یک ساعته: من از تو خوب چیزی را یاد گرفتم...که معرفت نه به قدمت و نه به ساعات باهم بودن است و آشنایی!...معرفت چیزی دیگر است!

 Alguien Te Quiere: signo de interrogación!!

علیرضای خودمانحسانینو/علیرضا فروهر/علی هوشمند/محمد صد سال پیشا/سعید/توماج/مینا/نوگل/گلناز/صدف/پ درام یگانه معافی/نسرین/عادل/مهراوه /امیر یادش بخیر/crash/زیزی/گلشید/ویشتاسب/پسر خوانده/دختر دهاتی/حمید و .../مسعو ترکمان/خواهر زادم/سینــــــا/تــــاج/محک/آمد/مهدی فریور اصل/همیشه جوان/مصطفی خوب دیماهی/فریبای نازنینم/بهنامترین/همایون/محمدرضا/حاج اکبر/نگاه کویر/کلاغ راست مغز/نگار نیک نفس/ریموند/مهشید/جناب میفروش/اسفند/حسین/ s.rahman/مازی ژاوی /ساروی ریکاازنین/فاطمه/لیدا/امیر تیره گان/استاد علیرضا/فرناز/کنستانتین/محسن الف.جیم//mossyحاج عادل/شوکول/علی پویا/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/سورنا رضوانیه/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/سیگار و اسپرسو/زم بور/alive/زنجیرباف/بامداد سیاه/و ...

دوستتان دارم همه تان را که کلماتتان زندگیست چه آن هایی که پیدایید و چه آن ها که فکر می کنید نیستید و می بینمتان!!

9 سال است که خط به خط سکانس های زندگی ام را اینجا روایت می کنم...و چه لذتی داردَم اینجایی که فرکانس صداهایش همیشه‌ی همیشه در دستان من است!!
و برای نهمین بار در کنار گوشت که مرا شنیده و می شنود زمزمه می شوم:

                       تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجودم

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: نه سالگی ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا
 
دفاع می‌کنم...پس هستم!
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱  

سکانس2-داخلی-روز ساعت 15:30-دادگاه

دادگاه رسمی بود. هرکس در جای خودش نشسته بود و من در جایگاه متهم پیش روی همه ایستاده بودم. در دلم چیزی می‌لرزید. راه درازی را آمده بودم. یک جاهایی بد راه سخت می‌شد...صدایم چندبار در آمد اما همان روزها که راه بس سخت بود و سختی ام زیاد، هم دوست داشتمش! می دانستم...می‌دانستم تمام که بشود من هم دلم تنگ می شود!

از میان آن‌ها که دوست می داشتمشان خیلی‌ها آمده بودند. یک گروه با رنگ روانی کننده که نارنجی بود امده بودند تا خوشحالی من آنقـــــــــدر به اوج برود که از دست برود همه‌ی همه‌ی تمرکزم! از میان دوست داشتنی‌هایم چند تنی هم نتوانستند باشند اما بودند با من در ثانیه به ثانیه اش. رفیقی از آن سوی دنیا زنگ می زند و چقــــــدر کیف می‌دهد بودنش.

روزهای قبلش شب نداشتم که چراغ اتاقم تا صبح روشن بود و این را خوب می‌دید دخترعمویی که زاویه‌ی دیدش مجاور من است. 24ساعت گذشته وحشتناک سخت گذشته بود که رنگ تعلیق داشت و برگزاری جلسه ای که دفاعیه ی من بود دقیقا تا 21 ساعت قبل از شروع جلسه در انتظار تشکیل بود و من امتـــــــــداد رنگ لحظه هایم نگــــــــــرانی!

سکانس1-خارجی-روز قبل ساعت 3بعد از ظهر-ون‌ دانشگاه

التهاب انتظار داشت مرا می کشت! خودم را گفتم (( آرام باش دختر...تا ساعت 6 درست می شود)) و شد! ساعت 6:10 عصر بود که دختری از سرزمینی نزدیک که رفیق لحظه‌های دور من است، زنگ زد و گفت: آزاده...شد!

 

دادگاه رسمی بود...نداشتن آرامشم از چیزهایی نبود که می خواستم بگویمشان که هر چه باید در ذهنم تثبیت می‌شد، شده بود! تمــــــــــــــام نگرانی‌ام بخاطر بعضی اسلایدها بود که فونت و سر و صورتشان باید اصلاح می‌شد. تا ثانیه‌ی آخر قبل از رسمی شدن جلسه، یکی از آن نارنجی‌ها که فرشته بود، کارهای خوبی کرد که اسلایدهایم زنده شد. فاصله‌ی بین 12 تا 3:30 ظهر را اصلا نفهمیدم چطور گذشت. ناگهان به خودم آمدم و دیدم من در جایگاه ایستاده ام و همه منتظرند تا من...تنها...بدون تا همیشه وکیلم...حرف بزنم و از خودم و دنیایی که قرن‌هاست بخشی از فکرهای هر روزه‌‌ی من است دفاع کنم!
گفتم...خیلی چیزها گفتم...حرف‌هایم دفاعیه بود یا هر چیز دیگر، نمی‌دانم اما این را خوب یادم مانده که آن لحظه‌ها هر چه بود، خیــــــلی بود! آخرین جمله‌هایم صادقانه‌ترین اعترافِ آنجا بود:

((در صف تقدیرهای هرباره ام، گفتنی هایم بسیار است:

سپاس های این آزاده برای دوستانی که همه ی همه‌شان عظیم‌نرین سرمایه‌های گنجینه‌ی خاطر این آزاده اند

و پــــدر و مــــادر و بــــرادری که نه بخشی، که تمامیت وجود این منند و حامی! حامی آزاده ای که هزار بار به دنیا بیاید اگر
مسیر تمــــــــــام سفرهایش
میکروب بوده...هست!))

پشت در دادگاه منتظر که بودیم، کسانی که شبیه یاران تا همیشه‌ی منند، کنارم بودند و من گاهی یادم می‌رفت دلم شور داشته باشد با تاب به خاطر حرف‌هایی که پشت درهای بسته منعقد می‌شود و نتیجه اش حاصل دو سال کـــــامل از زندگی من است...

.

.

.

درها باز شد...به جایگاه باز گشتم...دادگاه رسمی شد...نفسم در سینه حبس بود که شنیدم: "ختم جلسه‌ی دفاع از پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد با اخذ حداکثر نمره" و آنجا بود که دمی که سخت حبس بود، بازدم شد و من کمی آزاده!!

حالا دیگر راهم سخت‌تر است که من نخواهم گذاشت پیوند ابدی ام را با این راه گسستن...کار زیاد است باید بدوم اما قبل از شروع هر دویدنم بگذار این یک جمله را بگویمت خطاب به تویی که همیشه ام را بودی :بد دوستت دارم...بد کارت درست بوده...هست! این را چند وقتی‌ست که بیشتر می‌دانم!!

توی پرانتز 1: تاخیر دارم زیاد...وای می‌دانم!

توی پرانتز 2: دوشنبه سحر که رد بشود ما رفته ایم...ایستگاه...قطار...راه آهنی...مقاله و کنگره...کبوترهای صحن یک مکان دوست داشتنی...و دوستانم که خوب است هَستَنِشان!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: دفاعیه ،کلمات کلیدی: 21شهریور91