16 !!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  

برای استناد به امتداد ِیک اعتبار، چقـــــــدر انتظار بودم رسیدن به حجم امروز را! 16...16...16...این شانزدهمین روز از دومین ماه این بهار، آمدن تو را پنجاه و چهار بار سپاس!!

هر روز از تو می پرسم: ((جای زخم لعنتی روی دستم خوب می شود؟!)) و تو هــــــربار با نگاه و صدایی که عطر خوش آرامش است، می گویی ام: خوب می شود...دیر اما!!

همان زخم عجــــــــــیــــــــــب را می گویم  که بر خلاف طعم تمام نوشته هایم نه رنگ استعاره دارد، نه ایهام!...این دو جای پنجه ای که روی دست من مانده، واقعی تر از بار مبهم هر استعاره است! من زخم هایم زود خوب می شود. همین چند روز پیش دستم با سانتریفوژی با دوری بالا, برید، نگاهم به دست راستم که می رود اثری از زخم سانتریفوژ سه روز پیش نیست، جای آن دو پنجه ی نحس اما...انگار که ماندنیست!

در ده خوبی که دوستش داشتم...در کوچه ی کوچکی که آخ!...هنوز هم دوست دارمش اما غریب، گرازی حمله ام کرد و من حواسم بود! گراز بودنش را بعدا فهمیدم! وقتی جلوی پلاک 26 پیدایم کردی جای زخمی که روی دست راستم بود، تازه بود...خیلی! به هوش که آمده بودم صدای یکی از روستاییان می آمد: ((گراز...جای پنجه های وحشی یک گراز)) !

خواستم بنشینم و بچسبم به اطناب این سوال که چرا؟ چرا؟ چرا؟! اما تو گفتی نچسب! آزاده هیــــــــــــچ کدام از حرف هایش به هم نچسبیده!

تو گرچه من دلم نمـــــــــــی خواهد واژه هایم را تباهت کنم, اما مدیونم به ضمیری که همین یک بار تو است!!

تو خوبی ات این است که جوری معتادت شده ام که اعتیاد ندارد!

گاه اندیشه می شوم از لذت این خیال که نبودی اگر، ناهمواری راهم، شاید کمی سخت! حتما!

تو  پشت درهای آن آخرین، زمزمه هایت گفت :((چیزی نمانده))...وای خدای من...چه خوب که راست بود!

و تــــــو...با تو بد دیوانگی ها می کند این من !

توی پرانتز: هر کس (تو)ی خودش را بردارد فقط!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: 16