92ى آزاده
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱  

بگذار با تو صادق باشم...برای رفتنت لحظه‌شماری می‌کنم. زودتر برو اما قبل از رفتنت قولی به من بده...بر نگرد...هیچ‌وقت!
تو نه اینکه خوب نباشی...نــــه...این بی انصافیست. تو خوب هم بودی. من یادم نرفته آن روزهای خوب اردبیل و مشهد و سربالایی‌های شیرین خوش‌سرانجام جلسه‌ی دفاع. من یادم هست شیرینی آن لحظه که دلم لرزید و بچه شد. هنوز هم طعم آهنگ وحشیانه‌ی تپش قلبم در آن ثانیه‌ای که منتظرش بودم و رسید, پررنگ است... اما از این‌ها که بگذریم راستش را بگویمت زودتر برو که تو با تمام خوبی‌هایت خستـــه‌ام کردی گاهی و کلافـــــه!
اما تـــــــو
تویی که 92ی منی...بسیار بسیار شبیه بچگی‌هایم که پر می‌شد از رنگ‌های انتظار لحظه‌ی هفت‌سین, منتظـــــــر توام.
تو را اصلا با یک حس عجیبی دوست دارم. اینبار تنها تو نیستی که میایی و برایم پر از روزهای اردی‌بهشتی و دی...اینبار من هم بسیار به تو بدهکارم و تمام تمام بدهی‌هایم را کنار گذاشته‌ام تا بیایم و وام بگذارم و تمام حسابم را کنار جام بگذارم!


زودتر بیا...خوب‌تر بمان و خاطره‌ای بشو قشنگ که حس آمدنت اینبار برایم شوق به‌‌تری دارد.

مثل هر بار به رسم روزهای بودنم از خداوندگار سرزمین آریا می خواهم که آن ها که هستند بمانندمان و آن ها که نیستند هنـــــــــــوز، زودتر بیایند با قطار نزدیک همین روزهای نزدیک‌تر!

                                                      آغازتان قشنگ‌تر از هر قشنگ

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: نوروز92