دی‌زاده !
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱  

برف آمده بود..خیلی...آنقدر که در دل برف‌ها تونل زده بودند و تنها مسیر رفت و آمد همین تونل‌های سفیدِ برقی بود. خیلی وقت بود که راه را آمده بودم و نرسیده بودمش! اما امتداد راه‌هایی که می رفتمشان آنقـــــــــــــــدر خوب بود که من نه ترس و دلهره ام نبودش هیچ, از هیچ نرسیدنی که نباید بود!!

چشمانم روشنی انتهای تونل را دید...پایم که بیرون رفت نزدیک بود لیز بخورم که زمین لیز لیز بود از صیقل خنک یخی که تمام زیر پایم را آئینه شده بود. سرم را حول محور گردن, در حوالی اطراف چرخاندم. جایی بود شبیه یک غار با قندیل های بزرگ شیشه ای که از سقفش آویزان بود و بعضی‌شان تا کنار شانه‌ی من هم رسیده بود. برق شدید تبلور یکی از قندیل‌ها چشم هایم را زد...فضا پر از کریستال های شش وجهی ملودی خوبی بود که نمی دانم واقعا موسیقی بود یا صدای چکه شدن قطر‌ه‌هایی بود که از سقف می‌آمد و روی آئینه‌ی کف غار, سُلفژ می شد! کنار قندیلی که تا زمین رسیده بود نشستم و انحنای ستون فقراتم شبیه تکیه دادن شد...چشمانم را بستم...من بودم و ارامش و سکوت و ملودی سینوسی نت های سنگین خلسه‌‌ی رها...

چشمانم را باز کردم دور و بر تخته سنگی که تکیه اش داده بودم, پر از پنگوئن بود. مثل بچگی‌ها و عادت تا به هنوزم با ذوق از جا پریدم...من عاشــــق این سیاه و سفیدهای خنده‌دارم...یکی را که از همه کوچکتر بود برداشتم و بین دو دستم گرفتمش...انگار که من هم پنگوئنی شبیه خودش باشم, بی هیچ که بترسد چشمانش را بست و کله‌ی کوچکش را بین اتصال انگشتانم تکانی داد و من لبخند را پشت منقار کوچکش دیدم هم, باور کن!

خدا آنطرف‌تر ایستاده بود و لبخند می‌زد. فکر می‌کردم از دستم ناراحت باشد اما لبخندش می گفت که همه چیز خوب است! در سیطره‌ی سمت راست راهم, پشت چند خانه‌ی اسکیمویی قشنگ, کاجستانی بود که "باید" می‌رفتم. با درد وحشتناکی که ازدحام لحظه های جدایی می‌آوردم, خم شدم و پنگون کوچکم را در ردیف جمعیت دیگر پنگون‌ها جا دادم ...  و خواستم که بروم. راستش را بخواهی چند قدم را هم رفته بودم که صدای خدا از پشت سرم آمد:
دخترکم آزاده

سرم را که برگرداندم پشت شانه‌هایم بود. مهربان هم که می‌شد هنوز چهره اش جاذبه ی خشن موهومی داشت که من دلم را می‌برد. با صدایی که ولومش را از روی عمد پایین داده بود, چشم هایم را خیره شد و گفت: پنگوئنت را با خودت ببر اما امتداد کاجستان را که می‌روی خوب برو...کار با تو زیاد دارم ایندفعه‌ی این راه!!

و من و پنگوئنم رفتیم در مسیری که دوازدهمین کاج بزرگی که برف داشت, تقویمش دی شد
برف دوباره باریدن گرفت
هوا....طعم خوبی داشت هم!

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: 12دی