با تو کار دارم زیاد!
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱  

نود پر حادثه ی من...نود پر خاطره ی من

کمتر از 5ساعت دیگر تو برای همیشه می روی تا بایگانی مخیله ام شوی. تو شبیه رفتنی اما زخم های روی دست راست من هنوز نرفته اند! می روند اما.  سلول های مجاور ناحیه ی آسیب, سیگنال هایشان را می فرستند...چرخه ی سلولی را تنظیم می کنند و چیزی نمی پاید که سلول های جدید می آیند و اپیدرم دست راست من مثل روز اولش می شود. اما...اما حافظه ی خاطرم, نه, نمی شود!! دلم...این دل دیوانه ام کودکانه تر از آن است که یادش بماند, من اما یادم هست...می ماند!

نوَدَم

چند جایی سربالایی های تو, نفسم بُرد که بگیرد اما هر چه بود من تو را از 89ای که صدایش چه اشتباه, دوست تر داشتم. حالا که با تو تا آستانه ی رفتنت می آیم از آزاده ی امسالت نه عالی اما راضی ام.

دختری که درون من نشسته و شبیه دست خط من است, آزاده ی من است و دوستش دارم. سخـــــت پیدایش کردم! حواسم باشد...خیلی هم باید...که آزاده زود گم می شود شاید!! 

همیشه گذر این ساعت های آخر را که به ثانیه می رسند عجیب مزه مزه می شوم. انگار من می مانم میان سرزمین موهوم آزاده ای که بود و هست! حواسم باشد...چیزی جا نماند در آن پشت سر, که من با امتداد پیش رویم کار بسیــــــــــار دارم! این روزها با خودم مهربانم. نود و یک که بیاید مهربان تر هم می شود این من. از پس حسی از نمی دانم کجا, دلم می گوید اردیبهشت بهتر هم می شود حالم!

از تو -تویی که آمدنت خوب است- چیزهای زیادیست که می خواهم. همه شان را می گیرمت که خدا بود...هست...همیشه می ماند.

مثل هر بار به رسم روزهای بودنم از خداوندگار سرزمین آریا می خواهم که آن ها که هستند بمانندمان و آن ها که نیستند هنـــــــــــوز، زودتر بیایند با قطار نزدیک همین روزهای نزدیک تر!

                                                      آغازتان پر از لحظه هایی ناب

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: سال 91 ،کلمات کلیدی: آزاده