همه اش مال من است !
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠  

حالا که پشت این مانیتور آزاده ام نشسته ام, حالم کمی خوب نیست اما چقدر خوبم!

در دلم حرف هایی مانده که نه می شود نوشت و نه می شود نگفت!

صدایی از آن طرف ها می آید و صدایی نمی آید!

اما همه چیز خوب است ... این را می دانم.

نمی گویم.

 می دانی. که من هر بار, بیشتــــــــــــــر از هر بار, چشم به راه آمدن تو ام. چه انتظارم را پشت این یلدای 90 گره بزنم و چه مانده باشد پشت آخرین روز آذری که توام همیشه می آیی!

یاد سینا می افتم که می گوید تو چقـــــــــدر امتداد را دوست داری. راست می گوید... من از پس امتداد این یلدایی که بی حافظ نمی ماند چقــــــدر منتظر امتداد آمدن و ماندن تو ام. تو که می آیی همه چیز خوب است چه آن 12 هُمین روزت که همه ی هستی من شده و چه آن 15هُمینت که همه اش فروغ من است...گفته بودم باز...من تمام باورم ایمان به آغاز فصل سرد شده و سرما و دی و زمستان, معنی من است!

حالا تو اینجایی...فاصله ات تنها یک شب با من و من تمام حسم پر شده از اصالت این خیال که

             یلدا ...

                  برف...

                         انار...

                             عشق...همه اش مال من است!

 یلدایتان ایرانی و قشنگ

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: یلدا ،کلمات کلیدی: دی
 
تیمارستان دی !
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠  

من مریض تخت 12 بودم و تو 13. روتختی, پرده ها, دیوارها, رنگ همه چیز را سفید کرده بودند تا به زور من و تو را مجبور کنند که آرام باشیم. من حالم خوب نبود...بد هم نبود, اما نمی دانم چرا هر چند وقت یک بار, یک خانم تکراری با آن لباس  سفید حال به هم زنش می آمد و آن سوزن مزخرفش را که معلوم نبود توی دست چند نفر فرو اَش کرده, فشار می داد توی رگ  دست من, که هنوز ظریف بود!

- توی 12 ای, آزاده آنه این طرف و آن طرف می چرخیدی اما گردن من را با همان زنجیر نقره ای به تخت بسته بودند! چقـــدر حرص می خوردم وقتی جار می زدی و زنجیری ام خطاب می کردی! من زبانم می گفت: ((مرض)), هجای نفس هایم ((ای جانم)) بود اما!

وقتی می گفتی ((مرض)), می خندیدم...عصبی تر که می شدی می خواستی بلند شوی و مرا در دستانت بگیری و خفه ام کنی! اما نیم خیزت کامل نمی شد که ناگهان همان زنجیر نقره ای که من دوست می داشتمش, تو را وصل می کرد به تختی که شماره اش 13 بود. زنجیرت را دوست داشتم نه به این دلیل که اسیرت کرده بود...نه...من آنقدرها هم بد نیستم شاید! دوستش داشتم چون گردنت...همان گردنی که نمی دانستی اما دوستش داشتم را دورتر کرده بود از دست هایم!

- یک بار وقتی کلید قفل زنجیرم از جیب آن خانم تکراری افتاده بود, آمدی که از تخت بازم کنی اما من مثل گربه ای که با شکارش بازی می کند گفتم: ((باید خواهش کنی ! ))...نمی دانستم شکارچی ام یا شکار!...صدای باز شدن قفل را شنیدم, صدای خواهش را اما نه!!...ا َه...12 ای...آن غرور لعنتی ات...چقدر دوستش نداشتم اما چقــــــــــــدر دوستت داشتم!

لباس آن خانم چقدر حال به هم زن تر بود وقتی هردوی ما را تنبیه کرد!

تنبیه که می شدم باز هم می خندیدم...((هه هه...خواهش نکردم اما به چیزی که می خواستم رسیدم! ))و تو فقط نگاهم می کردی با نگاهی که چقـــــــــدر دوست داشتم و نمی دانستی. راست ترش را بخواهی هیچ وقت نفهمیدم چرا تو را بسته اند و من را نه!...به کسی نگو اما من وحشی تر بود شاید!

- روزهای آخری که بستری بودیم, مریض تر شدم و زنجیری تر! دست راستم را هم با زنجیر بستند. هوارهای تو بیشتر شده بود و نیم خیزهای من وحشیانه تر! ما را به اتاق کوچکی در انتهای تیمارستان بردند تا فریادهای ما بیش از این بیمارهای دیگر را دیوانه تر نکند! هه...منزوی شده بودیم اما چـــــــــه خوب که اتاقمان آنقدر کوچک بود که فاصله ی تخت هایمان دیگر نبود!

سر و صدایمان بیشتر هم شد... تخت 13 ای، هیچ وقت نگفتم اما دوستت داشتم کمـــی !!

- قرن ها گذشت...نه دارو جواب داد نه درمان! نمی دانم که می دانستیم یا نه که چه شد همه ی این ما را که خوب شدیم و مرخص!! نه هراس دارم و نه ترس از به یادآوری روزهای ِزنجیری ِتختِ 13 بودن!...نه...ندارم...آن روزها را دوست داشتم اما حالا را بیشتر که همه چیزم هست! هم تخت 13 را دارم...هم زنجیر گردن و دستم را...هم آن روانی 12ای ام که هنوزم هست با فاصله ای که نیست و هم آرامشی که قبلا بود اما نبود و هست!!

و من گرچه دیگر کسی دیوانه ام نمی خواند, یادم نرفته که هنــــــــــــوز توی همان تیمارستانی که فاصله ی تخت 12 اش با تو, یک نفس است, بستری مانده ام !!

توی پرانتز بی/با ربط: از زمانی که مرخص شده ام, هیچ عیادت کننده ای را نپذیرفته ام... !

...از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: تیمارستان