بهترین جای ساختمان 28
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠  

وقتی پیش تو آمدم تنها 15 سالم بود! آن روزها من منتظر بودم که شبیه سوم تجربی شوم. دنیای آن روزهایم پر از حس رهایی بود و رها!

همین جا بود که دستانم به کتاب هایم خورد تا قدم هایم به سمت کنکور باشد. درست کنار تو بود که سعیده زنگ زد و گفت:((میکروبیولوژی قبول شدی دختر))

اینجا یک ترم یکی آزاده بودم. تمام لحظه های قشنگ آن 4 سال را من نفس به نفس با تو نفس زدم. چه شب هایی دیر رسیدم و سردم بود وقتی که رسیدم! من چقـــدر بیدار نشستم کنار تو, تا امتحان صبح فردایم قشنگ تر باشد.

تو بودی, وقتی به پلاک 22 رسیدم! اولین ضربان های نامتعادل قلبم را تو بودی که شنیدی! همان روزها را می گویم که آزاده ام را گم کردم و پیدایش نکرده ام هنوز! (پیدایش می کنم اما...زود!)

هنوز طعم خوش روزهای دانشگاه از ذات مخیله ام نرفته بود که باز شبیه میزهای دانشگاه شدم و دلم تنها نبودو واژه رنگ زندگی بود باز!

زمان که می گذشت, ضربان لحظه هایم رنگ دیگر شده بود اما من هنــــــــوز همان آزاده ای بودم که خلسه هایش را حس قدم زدن های طولانی گاه به گاه رج می زد زیر نگاه هر چه که برف بودو باران و ویوارا.

در همین 4دیواری متمایل به صورتی قشنگت بودم که خطا کردمو خطا رفتمو قشنگ بود!! بر من چه گذشت؟!! تو خوب می دانی !!...تمام آن شب ها و دقیقه های ملموس را از همان پلاک22 تا همین 3آبان را تو بودی و دیدی و شنیدی!...گاهی چه سخت می گذشت اما خوب بود ملودی تمام آن گذشتن های بی سر و ته!! خلسه های آزار...آزارهای خلسه...خلسه های آزارهای سخت اما شاید قشنگ!!

روی کمدهای خوشرنگت که خودم خواستم رنگش یاسی پررنگ باشد, چقدر نوشتم تا یادم بماند...یادم ماند...گاهی هم نماند!!

یادم می ماند که من ساختمان 28ای را که 12 سال خانه ی ما بود عجیب دوست داشتم...اتاقم را اما خیلی بیشتر.

 سوم آبان بود...می خواستیم در خانه قدیمی مان را ببندیم، که برای آخرین بار به اتاقم رفتم. در گرگ میش ملس هوا با تمام قشنگی های 12ساله اش حرف زدم و همه شان را در جایی از ذهنم سپردم امن...که می ماندو نمی رودو می ماند. زمزمه هایم این بود:

وقتی پیش تو آمدم, 15ساله بودم فقط

دوستت داشتمو دارم بخاطر تمام لحظه های نابی که با تو داشتم

در آغوش 4دیواری تو, چقدر خندیدمو اشک ریختم!

چقــــــدر ایستادمو غرق شدم جلوی پنجره ی خوبت که منظره ی روبرویش چه آسمان پر از کیف برف بود و چه صدای پرنده های یک بهار, همیشه تازه بودو بود!

روی بخارهای شیشه ات چه حرف ها که من نگفته ام!!

اینجا با تو من به اندازه ی 12سال طعم خاطره ی زندگی شدم...چقــــــــــــــــــــــدر گذشتمو شکستم! چقــــــــــــــــدر رسیدمو خندیدم...چقـــــــــــــــــــدر ماندم...چقـــــــــــــــــدر رفتم!! چقدر می مانمو هستم!!

اتاق آزاده ات

اینجا کنار تویی که دوست می داشتمت و دارمت، نشد...نتوانستــــــــــــم آزاده بشوم اما!

برایم بخــــــــواه

که در اتاق جدیدم

بشوم...باشـــــــــــــــم !

توی پرانتز1:از سومین روز آبان 90 اتاق من جای دیگریست...دوستش دارم خیلی زیاد..اتاق قبلی ام را هم دوست داشتم...دارم.

توی پرانتز2: این پست را کنار پنجره های بارانی انستیتو پاستور دوست داشتنی قلم می زنم. اینجا همان جاییست که همیشه دوست داشتم در آن باشم!

توی پرانتز3: فردا مسافرم...برای بار چهارم شیـــراز سلام

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: ساختمان 28 ،کلمات کلیدی: اتاق من