یک هشت سالگی
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠  

وای بر من!
وای بر این آزاده!
من از این دختر نخواهم گذشت!!
کاش...تویی که تمام زندگی منی بدانی که من خودم را نخواهم بخشید.
من را چه شد؟ کسی می داند؟! من را چه شد که آنقــــــــــــــدر گذشتم و پراکندم که یادم رفت که تو...توی من...تویی که تمامی این منی, 14همین روز از یک مهر به زندگی آمده ای، نه 16 مهر!!

چرا؟ چرا؟ چرا؟! به اشتباه در ذهن شلوغ هزارپاره ی این روزهایم ثبت شده بود که تو...توی بهترین این آزاده را باید در 16 مهر به تولد هشت سالگی اش بخوانم؟!
تو نمی توانی تصور کنی که چقـــــدر دلم شکست وقتی که دیروز 6080بزرگ خوبم پرسید چه شد هشت سالگی نوشتت؟ و من از پس اعتماد به نفسی که خسته بود, گفتم هنوز 16 مهر نشده.

تو ببخش آزاده ات را..تویی که وجودت آرامش داده و می دهد تمامی وجودم را. تویی که با ارزشترین گنجینه ای در داشته هایی که دارمشان! تویی که آدم هایی را به من دادی که نبودند اگر، زندگی ام چیزی کم می داشت!

Alguien Te Quiere: staye con mi Vivara

6080 بزرگ: بگذار شبیه سکوت شوم وقتی کم می آورم معنا کردن قشنگی بودنت را!

سینا: بعضی فصل ها زیباترند در کتاب زندگی آدم ها...تو یکی از آن فصل هایی در ویوارای این آزاده.

سامان: چه آزاده باشم چه آزاده ها...تو بهترین 12فروردینی ویوارای منی.

سوسن: دختری که می دانی چقدر دوست دارمت، تکه هایی از حقـــــم را جا گذاشته ام جایی، زودتربیا!

نوشین: رگ هایت را دوست دارم نه برای اینکه خون من را دارد...نه...تو برایم بیشتری.

بابی رایمر: دست خطت هم که نباشد می دانم که می خوانی ام...تو حواست به آمیگای دیوانه ات هست، می دانم!

بابا نوید: برایم رفاقت را تا همیشه ی همیشه معنایی.

آقای نیمه شب: جواب سوالم را نگرفته ام...جواب سوالت را نگرفته ای...جواب سوالمان را خواهیـــــــــــــــم گرفت...زود!

سمیرا: تو سمیرای ویوارای منی برای امروز، فردا و همیشه ام.

مه سا: باورهایت باورم می شود اما گاهی چقدر سخت!چه سخت است وقتی که سلول های خونم از چیزی که عادت است تهی می شود! اما می دانم که می شود...قول داده است این تو!

بهنامترین: در تراکم آن مه ها که چشم چشم را نمی دید، گرگ ها تمام گله را بردند و نخوردند بزها را. مگر می شود چاقو ببرد دسته ی خودش را هم؟!

 علیرضا فروهر: ملکه ی اسپانیا هر جا که رفت زیر این ویوارا، یادش بود شوالیه ی خوبی را که از آن طرف مرزهای میلان بود...هست.

و

پدر و مادر نازنینی که با دنیایشان عوض نمی کنــــــــــم.

 علیرضای خودمان/نیمای خودمان/نوید چهره سا/پ درام یگانه معافی/نسرین/عادل/مهراوه /زی زی/امیر یادش بخیر/مولرحسانینو/پسر خوانده/دختر دهاتی/حمید و .../مسعود/هرا/ندایی/امید یگانه ی عزیز/خواهر زادم/monica/آمد/حامد/مهدی فریور اصل/همیشه جوان/مصطفی خوب دیماهی/فریبای نازنینم/شاهدخت سرزمین ابدیت/فرهاد/نگاه کویر/کلاغ راست مغز/نگار نیک نفس/همایی/ریموند/همایون/محک/آشنای یک ساعته/بهارخوبم/مهشید/جناب میفروش/ مازی ژاوی /ساروی ریکای نازنین/شهاب/موسینوکه/نسترن/فاطمه/لیدا/امیر تیره گان/صبا/استاد علیرضا/پدرسینای دکتر/محسن الف.جیم//mossyحاج عادل عزیز/شوکول/علی پویا/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/سورنا رضوانیه/یگانه/ژوپی/6080 کوچک/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/سیگار و اسپرسو/محمد یونی/alive/محمد جواد عبدی/ویسپوران/بامداد سیاه/شیفته/توحید/زم بور و ...

دوستتان دارم همه تان را که کلماتتان زندگیست وقتی که اینجا همه ی همه ی وجود من است.

8سال است که خط به خط سکانس های زندگی ام را اینجا روایت می کنم...مگر می توانم تو را دوست نداشتن کلبه ی ویوارای من؟!!

و برای هشتمین بار در کنار گوشت که مرا شنیده و می شنود زمزمه می شوم:

    تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود آزاده

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: هشت سالگی ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا