خاندان بزرگ ما
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠  

صبح پنجشنبه است و از شمال بارسلونا به سمت دفتر پرشین بلاگ در حرکتم. فکر اینکه امروز به تعداد موهای سرم دوستانم را خواهم دید، کافیست برای اینکه مطمئن باشم امروز روز خوبیست. سمیرا هم از آن سر جنوا دارد می آید. از مترو که پیاده می شوم بقیه ی مسیر را تا دفتر پیاده می روم که من عجیب عاشق غرق شدن در خلسه های پیاده رفتنم! پیاده که می روم لحظه هایم را اتود می زنم و گاهی همان ها قلم می شوند و زود روی کاغذ می آیند. هوا گرم است و من در آن داغی نگاه آفتاب، قدم هایم را می روم و ذهنم پر شده از اطناب این صدا که تمام مسیرهایی که با تو رفته ام را برمی گردم...اینجا آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ِخط ِ با تو بودن ِ من است!

زنگ دفتر را که فشار می دهم صدای شیفته می آید:

-بله؟

-آزاده از کلبه ی ویوارا

-نداریم

-توروخدا درو باز کن علی یه یارو افتاده دنبالم ول نمی کنه!

از پله ها بالا می روم.سرو صدای بچه ها می آید.سمیرا...بهنامترین...نگارها...علی...نوید...علیرضا فروهر...اکبر و دکتر بوترابی خوب ما. همیشه این باهم بودن های پرشین بلاگی مان را دوست داشته ام. فرناز و پاییز غروب هم می آیند. نگارنیک نفس نیایشی را به دستم می دهد که در آخر مراسم بخوانمش. فرصت برای تمرین نیست...یک دور از رویش می خوانم.

بچه ها دسته دسته به سمت سالن می روند. من و سمیرا و نگار نیک نفس و مریم بانو که مانده ایم با بهنام می رویم و با صدای بلند موزیک و ویراژهای آقای ترین مفرح می شویم.

به سالن شهریاران جوان که می رسیم. خواهرزاده ام، نسرین، محمدینوی کتونی، پویا کوشنده، آرین نغزگو، محمد توکلی، میلاد بهشتی، علی پویا. مارشال و حامد بهداد(شما بخوانید محمدجواد) هم می آیند. و عکس های دسته جمعی خوبی می گیریم. تعداد کثیری به خاطر عدم ارائه ی عکس در فیس بوک، تا این لحظه به خون آزاده از کلبه ی ویوارا تشنه اند. اما من از آنجا که انتظار را خوب صرف می دانم، آن ها را منتظر گذاشتم چون زورم زیاد است و همین است که هست! (از این آیکون های آزاده ی بنفش)

 برنامه شروع می شود. شروین از مراسم عکس می گیرد. چشمانم در سالن به دنبال کسانیست که منتظرشان هستم. سمیرا بیانیه ای را می خواند. علیرضا فروهر پشت تریبون درباره ی پرشین بلاگ و پرشین فنز صحبت می کند. بعد به نفرات برتر نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگ نویس جایزه اهدا می شود. نگارپورشعبان برای گرفتن جایزه اسمم را می خواند. روی سن که می روم خوب یادم هست که آزاده از کلبه ی ویوارا به شما خوانندگان نازنینش که همیشه هوایش را داشته اید افتخار می کند...وحشتناک.

دکتربوترابی به سوال های وبلاگ نویس ها به طرز جالبی پاسخ می دهند. هنوز هم ذهن ها درگیر دامنه ی دات کام پرشین بلاگ است.

سینا پدرم و محسن پسر عمه ام هم می آیند. این روابط خانوادگی ما چیز پیچیده ای است که بهتر است ذهنتان را درگیرش نکنید! بهنامترین ما قرار است از مدیریت فنز پرشین بلاگ خداخافظی کند و ما با هماهنگی نگارنیک نفس قرار است سالن را برایش منهدم کنیم. بهنام روی سن می رود. آنقدر چهره اش معصوم است که من باورم نمی شود این همان دیماهیست که وقتی می رویم کوه، صدایش تا آن سوی کوه های بهرام(همان مریخ شما) هم می رسد! یک جا در حالیکه دارد صحبت می کند سرش را به سمت راست سن، جایی که نگار و فرناز ایستاده اند می گرداند و می گوید: دارم چرت و پرت می گم؟!
طبق رسم همیشه مان بچه های تیم اجرایی دسته جمعی به روی سن دعوت می شویم و عکس دسته جمعی می گیریم و هیچ وقت نمی فهمیم موقع گرفتن این عکس ها باید کدام دوربین را نگاه کنیم تا چشم هایمان چپ نباشند گاهی!

اسپرسو را از پس هزاران قرن می بینم و بلاخره وعده ی دیاری که در پشت قرن ها مانده، محقق می شود. کسی می آید و سلام می دهد..لبخند گرمش آشناست اما ذهن آزاده ی ویوارا یاری نمی کند و می پرسد شما؟... وقتی می گوید آمِد، به اندازه ی یک رفاقت خوب خوشحال می شوم.

در این شلوغ پلوغی ها به قول پسرعمه ام خواندن نیایش هم مضمحل می شود. با تمام شدن مراسم برادر بزرگوارم علیرضا و میلادشان هم منت بر سر من می گذارند و سر می رسند! نیازی به معرفی نیست...خودش تمام دوستانم را می شناسد.

مامور انتظامات سالن از دست ما بغض کرده است. در محوطه ی حیاط عکس های خوبی می گیریم...به بچه ها گفته ام، عازم والنسیا هستم و یورولازم، عکس ها را اگر می خواهند باید به حسابم یورو واریز کنند تا شاید دلِ سنگم!! به رحم آمد و چندتایشان را در فیسبوک گذاشتم.

 

بعد از مراسم به خانه ی هنرمندان می رویم....ازدحام زیادمان در محوطه ی آن جا نمی گنجد...مادربزرگم هم می آید(این هم از همان روابط خانوادگی پیچیده مان است) و این گونه می شود که من و علیرضا و میلاد 12 نیمه شب پایمان رنگ خانه مان می شود.

توی پرانتز: من در فیس بوک :Azadeh Vivara

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
تو !
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠  

دوشنبه آخرین امتحان دوره ی کارشناسی ارشدم را دادم. اما تو آخرین امتحان دوره ی دانشجویی ام نبودی. من این را عمیق قول داده ام به آزاده! امتداد جاده چالوس را رفتیم...رها رفتیم اما! در آن دوشنبه ی دو هفته قبل ترش هم وقتی بعد از کلاس ایمونولوؤی پیشرفته پایم را از دانشگاه بیرون گذاشتم، خوب می دانستم که این آخرین بار نیست که پشت نیمکت های دانشگاه که عطر مست کننده ی توسکا و بلوط جنگلی دارد، می نشینم که بیشتر باشم...این را شک ندارم چون خدا هست، آزاده هم!

حالا من مانده ام با دندان عقلی لعنتی که در اعماق لثه ام خفته است! گاهی فکر می کنم در حق پست قبل اجحاف شد چون اگر از زیاد بودنش بگذریم، در بدترین وقت اکران یعنی دوران امتحانات روی پرده ی ویوارای من رفت. این شاید از آن جاست که برخی اتفاق ها نه بدموقع که بی موقع می افتند!! کسی چه می داند شاید روزی وقتی ((این پست نام ندارد)) را می خوانم حتی خودم هم دیگر ندانم که کجایش دست خط تو است و کجا قلم آزاده ام !!

تو آنقدر خوب و بزرگی که من گاهی زمینی بودنت را شک می کنم. من آرام ترین شیرینی لحظه های بزرگ را همیشه برای تو می خواهم.

تو رفته بودی که آنسوی آب های دور بمانی و من دلم تنگ بود برای رفیقی که فراتـــر از من مرا حامی بود! با کدام موج وحشی می آیی...نمی دانم...اما چه خوب است که زود می آیی!

و تو...تمام انعکاس بودنمان هم اگر خلاصه شود در حراست دانشگاه و پلیس مترو و دخلی که ربوده می شد، که نیست و بیشتر است، همیشه پیشوند بهترین را پشت نامت زمزمه می کنم...این را علیرضایمان خوب می داند.

و من از هر 3 تو ی بالا یاد گرفتم که هنوز هستند انسان هایی بزرگ که دوست داشتن را نه در لغت نامه ها که در تمــــام سلول هایشان معنا دارند. شاید از همانجاست که من هم با واقعی ترین ابعاد بودنم دوستشان دارم.

تو رفیق لحظه های تب دار منی همزاد 12دی ای. آغاز روزهایم با جملاتی گره خورده که طعم کلماتش نگاه توست.

تو راست می گویی...من حقیقت دارم...تصور نیستم!!

تو تا کی دوست داری معمای زندگی ام بمانی من نمی دانم!!...حل شو..این امری ترین اصوات صدای من است...حل شو... قبل از آن که حوصله ای نماند برای کشف معمای جدولی که کلماتش متقاطع است!

و تـــو بیشتر و عمیــــــق تر از هر تو، دم ِتا همیشه ات گرم که سایه ی حمایتت ملودی ساز تک تک لحظه های این منو تنو آزاده است!!

توی پرانتز مهم: هر کدام از تو های بالا مخاطب جداگانه دارد. از تو ی اول که مخاطبش امتحان اکولوژی میگروارگانیسم است تا تو ی آخر که مخاطبش همانیست که از ازل که آزاده ام کرد، دوستش داشته ام.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: تو !