این پست نام ندارد!
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠  
جان واکر میگوید: تصاویرذهن انسان ترکیبی ازمولکولهای فیزیکی و پالسهای درون رشته های مغز است
اثبات وجود خارجی رویا از همین واقعیت نشات میگیرد!
 
گاهی فکر میکنم رویا میتواند آینده ی مرا از حالا به دسامبر ۲۰۱۲ تبدیل کند
آن روز که دلم میخواهد تمام روزهایم و افکارم باشند آن روزها
روزهایی که مرگ باشند و در حد مرگ
پایان مشخص باشد و نگرانی جایش در گور
اما چه کنم که نیمی از من به ۲۰۱۲ گاهی فکر می کند و نیمه ی دیگر با لحن کاملا اسلنگ میگوید گور بابای ۲۰۱۲ و ماه تولد و هرچی طالع بینی و فال بینی
 
آه...در حد مرگ..این را کجا شنیده بودم
امواج پراکنده ی صدا بود
که از گلوی کسی می آمد
گنگ بود...اما می دیدمش....تکرار هجاهایش این بود
در حد مرگم
در حد مرگ من
جانی واکر مرا در حد مرگ به مستا برده
آنقدر مستم که به این فکر نمیکنم که در لغتنامه ی دهخدا کلمه ای به نام مستا پیدا نخواهد شد
اما اینطور را دلم میخواهد
همانطور که روز تولد دیدگانمان به هم, از زبان او شنیدم "اگه دلم چیزی رو بخواد میرم طرفش حتی اگه درست نباشه"
 
تو مست که می شوی حرف هایت خوب است
مست که نیستی هم خوب حرف می زنی
من چه کنم؟
که مست نمی شوم!
یا آنقـــــــــــــــــــــــــــــــدر مست شده ام
که هیچ چیز جز تظاهر به هوشیاری ای که نیست، حال من را دیگر نعبیر نمی کند!
آری
در آینه خودم را مست میبینم
چه خوب که مستا ام
دیگر در گیر و دار هیچ قول و پایبندی و تعهد کمر شکنی نیستم
حتی خودم
حالا بهانه ای دارم برای در آغوش گرفتن خودم در میان بازوان تو
شاید مستی جای خودم و تو را عوض کرده
نمیفهمم
هیچ چیز را نمیفهمم
جز حسی که از همان روز اول در سراسر ذهن جان واکری ام احساس میکردم
همان حسی که سرم را به سمت چپ خم میکرد و تنم را بلند میکرد تا صدایی از پشت سرم بگوید "اینطور راحتترم"
خوش به حال این نیمه ی من
که مست است و مست هست
دیگر پابند به هیچ قولی نیست
میتواند با آزادگی یک آزاده و رهایی خود خودش فریاد بزند "مرا در آغوش بگیر"
"زود باش لعنتی"
آنقدر عجله در تمامی عصب هایش تند میدود که حتی نمیتواند انتظار بین دستور مغز و فشردن کلیدهای کیبورد را تحمل کند!

کاش

کاش

کاش

کاش همانطور که استفن هاکینگ میگوید یک worm hole به آینده وجود داشت
آینده ای که میتواند مرا با فاصله ی نیم سانتی متری تو در حالی که شاید در آن زمان هیج نگرانی ای از لحاظ علمی وجود ندارد در کنار تو قرار دهد
شاید در آن موقع چیزی به نام خاطره ی بد وجود نداشت
گور بابای خاطره ی بد. شاید حالا نیز خاطره ی بد وجود خارجی ندارد

اما

اما شاید آن موقع اساسا احساس بد موجودیت نداشت
آمپولی بود که تزریق میشد و هرگونه احساس بدی که وجود داشت را تا ابد از بین میبرد
حاضر بودم دردش را تحمل کنم
حتی اگر دردش هزار برابر آمپول لیدوکائین دکتر بود
حتی اگر بعد از تزریق آن از بین برنده ی احساس بد، دست دکتر یا نیمه ی من وجود نداشت تا آرامشی بعد از درد به من ِ من تزریق کند.
حتی اگر هدفش گرفتن نبضم باشد نه چیزی دیگر!

مهار نشدنی ام در بیان احساسم!
همه اش تقصیر آن برندی ای است که نوشیدم و مزه ی پلاستیک خالص میدهد
اما شاید روزی آز او ممنون باشم
که اجازه نداد بگویم "ادامه بده" یا هر مزخرف دیگری
لعنت! انگار از سرم رفت!
ادامه بده آزاده
بگو تا نیمه ای که نامش نیمه است اما نیمه ی دیگر نیمه اش نیز خود توست گوش کند
شاید اگر او را در میان جنگل پر از مه رها کنی تا فردا صبح ساکت ننشیند
مگر آنکه برندی از سرش بپرد
اما لذت خواهد برد وقتی حرفهای خودش را در آینه ای که شاید عاری از گرد و غبار نیست اما زیبا و شیرین است (خواننده ی عزیز آگاه باش و باور کن که شاید هیچوقت نخواهی توانست نه معنای زیبا را درک کنی و نه شیرینی کلمه  ی شیرین که نویسنده بکار برده) ببیند و بخواند و لمس کند
ادامه بده دخترکم

ادامه دادنت را دوست دارم
صدای تو خوب است مخصوصا وقتی با تمام انعکاس کشدارش توی دهلیز گوش من می پیچید و می نشیند و جا خوش می کند و دیگر نمی رود
اما قبل از آنکه صدا شوی در تمام مخیله ام بگذار این را بگویم
درد من شاید نه خاطره است و نه درد و نه دیگر هیچ
درد من چیز دیگریست!
درد من شاید اسارت گاه به گاه اما تا همیشه ام در حصار کلمات است!
اولین بار که دیدمش شاید 14ساله بودم و یک کتاب فارسی دوران راهنمایی
کلمه اش قشنگ بود و خوش آهنگ
و من عجیب درگیرش شدم
آن روزها نمی دانستم اسارتش تمــــــــــــام آزاده ام را می گیرد
اما بردگی که تو را می خواند،
تو خود نخواهی دانست که آزاده بوده ای شاید
یک الف داشت و یک ب و دال و ی و ت دونقطه ای که پشت هم می آمد
ابدیت بود شاید
من از همان روزها شاید به غلط
باورم شد که اسیر باشم در هر چیزی که طعمش ابدیت است
ابدیت
ابدیت
خواننده ی عزیز
به ستون سمت چپ این متن رجوع  کن تا به فریاد سلول های عصبی ام به سمت پارادوکس پی ببری
در میان تمام حرفها و اجزای آن ستون
یک باید تکلیفش ناباقیست
فراتر از یک حرف
یک کلمه
چطور می شود باید را صرف نکرد و ابدی بود؟!!!
ابدیت سرنوشت و پایانش کجاست؟!
در کدام قبرستان باید به دنبالش بگردم تا بفهمم باید نگرانش باشم یا نه؟!

اگر علمی به قضیه نگاه کنم
علم  میگوید ابدیت وجود خارجی ندارد
فعلا!
اما اگر روزی اکسیر جوانی یا اکسیر عمر نامنتاهی وجود داشته باشد آنوقت تکلیفم چیست!
یک نفر به من بگوید در کدامین نقطه ی این شهر ریاضی لعنتی محکمه ایست که با اجازه ی قانون سر می برد؟
من دلم می خواهد بخش هایی از خودم را داوطلبانه به آن ها تحویل دهم... نیست و نابودشان کنند!
می خواهم چکار وصله های ناجوری را که به من چسبیده اند و بخشی از سلول های تن منند اما تمام کارشان این است که از صبح تا شب و از شب تا شب تر قافیه های ناموزون آزار مرا صرف کنند
می آزارم...
می آزاری...
می آزارد...
تمامش می کنی دیگر؟
 اصلا آن کدام بی سرپای سقط شده ای بود که از همان ابتدا وجود من را دوپاره کرد؟!
من هیــــــــــــــــــــــچ کــــــــــــــــــــــس را این حد دوپاره ندیده ام!!!
از همان اول دوتا بوده ام...دوتایی که با هم نمی سازند...اصلا هم نمی سازند
هر کدامشان یک چیز می گوید و من اسیر و آواره مانده ام بین بازی ناعادلانه این دویی که هرکدامشان می خواهد به تنهایی من ِ من باشد
آه...این را کسی نمی داند که من چقدر تشنه و حریص این شده ام که این هر دو من یکی باشند و من آزاده ای که اسیر...!
لعنت
لعنت

خوش به حالم که خونم پر از کنیاک است و نمیبینم دردی را که شاید اگر تطابق الگو با  آر ان ای وجود نداشت حالم از این احساس بهم میخورد
اما مستم و دور است آن درد مرا
شاید بگویم با تشکر از آنی که مرا در این ثانیه ها به این حال انداخت و...
شکر... ناراضی نیستم
حداقل سرعت انگشتانم بیشتر شده و دست و دل باز بودن گفتارم ستیسفای کننده تر
ستیسفای در مورد خودم یا خودِ خودم؟
کاش میتوانستم از او بپرسم
میپرسم و او میگوید
خود تو را دوست دارم
زمانی که خودت هستی
حالا نیز چیزی غیر از تو نیستی
اما به خود که میایم همان سلول هایی که جان واکر در موردش میگفت به من میگوید که اینها تراوشات ذهنی من هستند
چیزی بسیار بسیار عجیب تر از پست ها و پاپیتال های من
دنیای رئال و رویای سورئال هر کدام از یک طرف دستانم را به سمت خود میکشند. برایشان اهمیتی نیست که به دو نیم خواهم شد و منهدم!

اما حالا
در این فرا لحظه به خود میگویم
یک تن من در آن خراب شده مانده و حالش خوب است
یک تن دیگرم اینجا نشسته و به دوستانش هشدارهای حکیمانه می دهد...هر کس حرف هایش را می شنود فکر می کند چقـــــــــــدر می فهمد اما نمی داند که این آدم خوب حرف زدن هایش تنها برای دیگران است
برای خودش در مرحله ی عمل نه نای اجرا دارد و نه انگیزه ای برای عمل!!
این چه بازی مسخره ایست که به جان من افتاده...نمی دانم
اما یک چیز راخوب می دانم
و آن هم این که
 هیچ نمی دانم من تو شدم یا تو، من!!
تنها میم "من" بود که با الف "یا" یکی شد و "ما" را ساخت
مایی که توهمی بیش نیست در کلام و ذهن عامه ی بشر
آن نیمه ی ما که با الف شروع میشود(نه. حتی این الف لعنتی عوضی نیز عوضیست. حرف دوم را آنالایز خواهیم کرد) در خراب شده ایست که شاید برندی جرئه جرئه به آن تن و به سلول هایش اضافه میشود و او را استیمولیت میکند

چه با برندی و چه بی برندی
او یک چیز میخواهد
خوش به حالش که بهانه دارد و قید و بند و قول و شرط از سرش رفته
میخواهد از ته دل فریاد بزند که
بفشار تنت را در آغوشت
خواننده ی عزیز. تلاشی به خود راه مده. چون نخواهی فهمید داغی این دل و داغی آن تن را. تصورت را بیش از تماشای یک فیلم عاشقانه مثل کازابلانکا رشد مده که به جایی نخواهی رسید
فقط تماشا کن!

چه کسی فهمید و می فهمد؟
اصلا چه اهمیت دارد بفهمد
تو به اندازه ی ریتم نفس هایم
که گاهی عجیب نامنظم می شود
آرامم کرده ای و با اطمینانی که من را زنده کرده در گوشم گفته ای همه چیز خوب است
حالا فقط یک چیز بگو
و مثله همیشه راست بگو
بگو که این دنیا و تمام ساختارهای بی اساسش
تمام می شود و نه شاید که حتما می شود
بگو که نوستراداموس راست می گوید
نمیتوانم بگویم صدایی
چیزی
نیرویی مرا صدا میکند.
لعنتی چقدر خودمانی شده. مرا آزاده ام خطاب میکند!
میگوید
همه چیز خوب است
آرامش داشته باش و نه جز این
و من باورم می شود که این اخرین پلان نیست از صحنه ی نمایش این ما
همانطور که تا این ثانیه به ما اعتقاد داشته ام
به حرفهایش نیز خواهم داشت. اعتقاد
تمام دلم پر میشوند در یک آن .
از آرامش
قبل از بستن چشمهایم میشنوم که می گوید
آرامش داشته باش و آرام باش
و من چشم هایم پر از لبخند می شود
توی پرانتز١: این پست چه قدم های خشن آرامش باشد و چه آرامشی که طوفان را چنگ می زند تمام حروف عاجزند برای اینکه عنوان این پست باشند. عنوان این پست خارج از تصور است برای تمام واج ها غیر از میم و الف، پس این پست نام ندارد.

توی پرانتز2: چقدر سخت بود پروپوزالی که تنهایی نوشتمش.

توی پرانتز3: کرمانشاه خوب بود به شیرینی کرمان...بیستون بود...فرهاد هم!

توی پرانتز4: نمی دانم این پست را چند نفر نوشته اند!!


... از کلبه ی ویوارا