داستان یک راه!
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠  

روزهایی که دلم رنگ انتظار بود, از ماه گذشته بود!

گرچه کسی از آن طرف دلم گفته بود ((آزاده...درست می شود حتی دیر!)) اما من دلم می لرزید گاهی کمی, که نکند این همه بروم و بیایم و تلاش...اما نشود آخر!

راست ترش را بخواهی هم طرحم را دوست داشتم هم جایش را.

شنبه ی هفته ی قبل تلفن اشغال بود!

از پس یک انتظار زیاد: ((مجوزتون رو صادر کردند بلاخره))

و من کسی شدم در ابعاد چیزی فــــــــــــــــــــــــــــراتر از یک لبخند!

.

.

.

از ترم سه, دلمشغولی هایم دیگر پایان نامه را هم داشت. بچه های ترم بالایی می گفتندم ((پایان نامتو تو خود دانشگاه بردار که اذیت نشی)) اما من دوست داشتم جای دیگری را خارج از دانشگاه تجربه شوم.

همین موقع ها بود اما 89 که در دانشگاه تهران روبروی دکتر آموزگار نشسته بودم...میکروبیولوژیست بزرگیست..کاش بشود پایان نامه ام را با او بردارم اما سرش آنقدر شلوغ, که به شاگردان خودش هم برای ارائه ی پایان نامه وقت نمی دهد!

آقای دکتر...من بدون هیچ معرفی اومدم خدمتتون...جنون زده دنیای میکروارگانیسم ها رو عاشقم و خیلی دوست دارم این افتخار رو بدید که با شما کار کنم.

قبل از اینکه انتظارم به ثانیه برسد, می پذیرد و من پر از احساس لذت بخش غرور می شوم.

تحقیقاتم را روی ((تنوع زیستی اکسترم هالوفیل ها)) شروع می کنم...قرار می شود بعدها به مرکز تحقیقات ژنتیک بروم و یادم مانده که کارکردن با دکتر آموزگار تجربه ایست قشنگ..خیلی.

اما سر یکسری قوانین دانشگاهی دکتر و دانشگاه به تفاهم نمی رسند و من با اینکه اصــــــــــــــلا دلم نمی خواهد مجبور می شوم این تجربه قشنگ را هنوز شروع نشده, شبیه خاطره کنم!

داشت دیر می شد برای تحویل پروپوزالم. تنها تا اواسط خرداد وقت داشتم. خوب یادم هست که در ته دلم این جمله بود...هست که "خدایم حامی خیر و صلاح من است!"

در روزهای یک اردیبهشت خوب با یک اردیبهشتی خوبتر به دیدن یکی از استادهای دوست داشتنی ام می رویم و ایشان من را به جایی معرفی می کند که از همان سال های دور, آرزویــــم این بود که پاهایم رنگ آن جا شود!!

طرحی که انتخاب کردم برای دو استاد بود و باید اسم هر دو را به عنوان استاد راهنما ذکر می کردم اما دانشگاه با دو استاد راهنما موافقت نکرد...وای خـــــــــدای من چقــــــــدر رفتم و آمدم تا درست شد! اما بعد سد دیگری به وجود آمده بود که تا همین شنبه ی گذشته سرجایش بود!!

طبق قوانین, دانشگاه با یکی از مشاورهایم مشکل داشت...صدای مدیر گروهم در گوشم بود ((بهتره بیای تو دانشگاه کار کنی چون برای کارت باید از سازمان مرکزی مجوز بگیریم و این احتمال هم وجود داره که مجوز ندن))

در تمام این چند ماه کار می کردم و دلم پر بود از این امید که می شــــــــــود...شد!

و حالا من هنوز هم مثل چند ماه پیش کار می کنم با امیـــــد و هر روز قدم های مشتاقم روی سنگفرش انستیتو پاستوری می نشیند که همیشه عاشقانه دوستش می داشتم.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: پروپوزال ،کلمات کلیدی: پایان نامه
 
هیس!!
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠  

صدایی که توصیف نمی شود

صدایی که توصیف نمی شود

صدای پایم را می گویم که توی سپیدی برف نقش می شود.

هرچقدر زیر تن کفش هایم را سپیدی اش پوشانده, هر جای دیگری به جز پیاده روی قدم هایم تاریک و شب است.

تنهایم و دست هایم در جیب. صدای موزیکی که از ام پی تری پلیرم می آید تمام دهلیز گوش هایم را پر است! هوا سرد است. من همیشه روانی این سرمای خلسه ی مطبوعم. ((احساس می کنم تو رو از پشت این همه سکوت)). سکوت, روی برف ها که راه می روم فریادش بیشتر است. یادت هست آن روزهای پشت برف های دی را که نبودم و نبودی و سکوتِ تا به همیشه مان, همیشه بود! نه...این 4 واجی که سکوت تو می شوند همیشه نمی مانند...نمی خواهم بمانند! من این را نه خواب دیده ام و نه وسوسه اش را از کسی که آن طرف مرزهای تخیل است, به امانت دارم! اما می دانمش که من خیـــــلی چیزها را گاهی خوب می دانم!

((تو کافه بارون می گیره وقتی می شینم روبروت))...صدای پاهایم از روی همین برف ها به ورودی کافه ختم می شود. تو آنجا نشسته ای پشت همان میز بلوطی که چه رنگ کافه نادری باشد چه یک توهم مخدوش در آن سوی ویرانه های تمدن یک ذهن, صندلی لهستانی اش برای من است و روبروی تو. آن سمتی از پنجره که خیابان است, هنوز برف می بارد! به روی بارانی که در کافه می بارد چتر نمی گیرم و نگیر که من هرگز, هرگز, هرگز چتر نمی خواهم!!

قهوه سفارش نمی دهیم که کلیشه شد هر من و تویی که توی کافه بنشیند و تلخی قهوه اش را شیرینی نگاهی که نیست, تلخ تر کند! از منوی چیزهای سفارش ندادنی, چند صفحه ای خاطرات نیامده ای که بیاید باید, را سفارش می دهیم و تو نگاهت را که رنگ آرامش من است, از سپیدی سنگفرش پشت پنجره می گیری و به من می گویی:آزاده...تندتر برو...سرده...دیره!

من دست هایم را بیشتر به عمق جیب های خالی ام می برم. پشت سرم پر از جای پاهایی ست که روی نرمی برف ها آرام آرام آرام حک می شود تا فردا از همین جا که می گذرم روی لیزی ِشیشه ای اش لیز بخورم و بلغزم و بیفتم شاید کمی!!...تنهایی می ترساندم در راه...باید زودتر شبیه خانه شوم...کسی نه در حجم توهم و بود و نبود, که در زاویه ی سوم شخص یک ناپدید, از پشت قدم هایم می آید و من فردا نخواهم دانست کدامین جای پایم را, قدم های ناخوانده ی قدم به قدمش, رج زد!!...ترس, وجودم را می چسبد...برمی گردم, پشت سرم را که می بینم کسی نیست اما سایه ی بزرگی که پشت نقش تنم روی ساختمان سمت چپم افتاده, می گوید که آن زاویه ی سوم شخص یک ناپدید, واقعیست!

به حوالی خانه که می رسم برف نیست! برف چندین روز قبل بود که بارید! من گاهی بین امروزها و دیروزها و شاید کمی فردا, درگیر رفت و آمدم!!...فردا...حجم سپید لیز...آن دغدغه های حریص دست های قلمدار پشت میز...آن آزاده ی شاید مریض!!...من هنوز زنگ در را نزده, در باز می شود با صدایی شبیه هیس!!

توی پرانتز: تمام تو ها و سوم شخص های این نوشته, آزاده است. دلم تنگ شده برای اینکه دست آزاده را بگیرم و چند ساعتی یک کافه نادری شوم. چقدر پایان نامه شلوغم می کند گاهی.

...آزاده از کلبه ی ویوارا