چه گرم، سردی تو!
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  

در راه می روم به مقصد دوستی که ندیده دوستش دارم. مکزیکی است و زبان مادری اش اسپانیولی. قرار شده انگلیسی یادش بدهم و او اسپانیولی یادم.

حافظم را جا گذاشتم در خانه... میخواستم بیاورمش برای شب... شبی که با دوستانم کنار همیم... جا گذاشتمش چرا؟! یلدایم از حافظ جدا نمی ماند اما، که گوشی ام کم ندارد حافظ را... راست میگوید باز

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را تو آسان بردی از من

زمستان پارسال سرمایش را جا گذاشته بود جایی. من دوست نداشتم دی ماهم را آن طور. حالا که آمدی باز، به رسم قرار های خوب واقعی، خوب تر باش و سرد!

من دلم قدمهایمان را میخواهد با برف... که من را هل بدهی توی برفها، سرد باشد و سرد... خیلی سرد

امشب که دور هم بودیمو انار و هندوانه و حافظ، یادم می ماند که من دلم خیلی چیزها میخواهد و تو، تویی که آغاز منی قول بده که می آوری شان... نه یکی و دو تا شان را... نه حتی شش هفت تا شان را... همه ی همه ی شان را... میخواهمشان که تو خود خودت خوب تر میدانی من قانع نمیشوم... قانع نمی شوم با هیچ چیزی که کمتر از همه ی آنست که می خواهمشان!

                                                             یلدای ایرانی تان قشنگ

... آزاده از کلبه ی ویوارا


 
My Lovely Florance
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩  

*باغ پرندگان اصفهان-صبح

یکی از دوستان عزیزتان چیزهایی گفته که اعصاب شما را به هم ریخته است. با ذهنی پریشان قدم می زنید و بی تفاوت به باغ پرندگانی که قبلا در سال ٧٧ دیده بودید، نگاه می کنید. بر خلاف همیشه که آرام و قرار ندارید و این طرف و آن طرف می دوید و فیلم می گیرید، حوصله ی فیلم گرفتن ندارید!!

صدای پریا: آزاده حیفه فیلم بگیر دیگه

دوربین هندی کم را بیرون آورده...چند ثانیه فیلم می گیرید و در نهایت بی حوصلگی با  لهجه ی اصفهانی این جمله را می گویید: اینجا هم باغ پرندگانِست!

*ساعت ٣ بعد از ظهر 

 همه در حد خیلی، گرسنه اید. اتوبوس دور شهر می چرخد اما همه جا غذا تمام شده. آخر سر در نزدیکی آتشگاه جایی پیدا می شود و ساعت ها بریانی و کباب و چای و قلیان(این آخری را دوست ندارم من).

برای خرید نهایی به میدان نقش جهان باز می گردید. در کیفتان را باز می کنید تا آخرین لحظه های سفر را ثبت کنید...کوش؟...بیشتر می گردید...نیست!...صدایتان بلندتر می شود:پس کوش؟؟!!

احسان و پریا:حتما تو ماشین جا گذاشتیش

شما:فکر نمی کنم...

قدم هایتان به سمت ماشین تند می شود. تمام اتوبوس زیرو رو می شود اما نیست!

-ووووااااااااای خدای من...

-آخرین باری که دیدیش کی بود؟

-تو باغ پرندگان...چرا حافظم پاک شده؟!! اما یه حسی بهم می گه پیدا می شه...میشه الان بریم اونجا؟

راننده: بخواید میریم اما الان اونجا کسی نیست

به یک ١٣ دی ای آشنا زنگ می زنید

-تو تو باغ پرندگان آشنا نداری؟

-چرا یه طاووس هست رفیقمه...آخه من ننم پرنده بوده؟ بابام پرنده بوده که اونجا آشنا داشته باشم؟!!..صدای خنده

-در همان حالت عصبی خنده تان می گیرد: شوخی نکن خواهش می کنم...دوربینمو گم کردم...

*۴۵ مین بعد-ورودی باغ پرندگان

هوا سرد است و تاریک و چقدر قشنگ و دلنشین است که در چنین شرایطی از کسی می پرسید باغ پرندگان سمت چپ است یا راست؟ جواب می شنوید:((چپ)) و شما ۶ دقیقه راه سمت چپ را می روید و می فهمید که آن عزیز دلم اشتباه گفته و شما و دوست خوبتان تمام راه اشتباه را در حال دو باز می گردید.

*اطلاعات باغ پرندگان

-خانم چنین چیزی امروز به ما تحویل ندادند

احسان با یکی از مسئولین آنجا وارد محوطه می شوند. شما در اتاقک هستید و برای معدود دفعات زندگی تان جلوی کسی گریه تان می گیرد

آقای مسئول:گریه می کنید خانم؟ مال دنیا ارزش نداره به خدا

- با گریه: دوربین به کنار...به خاطر فیلمش دلم می سوزه واقعا

احسان دست خالی که می آید دیگر گریه ی شما تمام شده!

*ساعت ١٠ شب-هتل نگین جی

در حال ترک کردن هتل همه از گم شدن دوربین شما اظهار تاسف می کنند اما شما به همه دلداری می دهید و می گویید می دونم پیدا می شه!!(احتمالا همه فکر می کردند که شما از شوک وارده دچار توهم شده اید!)

به ایستگاه قطار که می رسید چیزی در اعماق ذهنتان می گوید: بدون دوربینم دارم از اینجا می رم اما دوربینم به من برمی گرده...میدونم!

دوستان خوب اصفهانی تان به فکر گمشده ی شما هستند. روزها می گذرد و هر وقت دوستی می پرسد دوربینت پیدا نشد؟ جواب می شنود: نه هنوز

*پنجشنبه ١١ آذر-مترو

صدای زنگ موبایل..روی صفحه:باغ پرندگان

-بله بفرماییدددددددددددددددددددددددددددد

از میان صدای خانمی که با داد و هوار لباس زیر فری سایز می فروشد به سختی می شنوید که:ظاهرا یه آقایی دوربینتونو پیدا کرده...شمارشو یادداشت کنید

چندین مکالمه ی تلفنی...شیرینی ای که طلب می شود...دوربینی که قرار است پست شود..پستی که انجام نمی شود...دوربینی که در سکانس آخر با اتوبوس از شاهین شهر به ترمینال آرزانتین می رسد و شما که سه شنبه ١۶ آذر دوربین هندی کمتان بدون کم و کاست توی بغلتان است.

توی پرانتز: از فلورانس اسکاول شین یاد گرفته بودم از دست دادن را انکار کنم...مرسی فلورانس...زیاد دوستت دارم

...آزاده از کلبه ی ویوارا 


 
Insomniac !
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  

رفتیم و چقدر تند تند شده بود رنگ رفتنمان که نکند دیر برسیم و جا بمانیم از قطاری که ما را می برد...دیر نرسیدیم...همه چیز به موقع بود...در کوپه ها جا نمی شدیم اما! ما زیاد بودیم یا جا کم...هر چه بود مامور قطار نمی فهمید که جدا نمی شویم از هم، هر قدر هم که جا نباشد و کوپه ها تنگ باشد شاید!

از تمام شب دو ساعت بیشتر سهم خواب نبود. نمی دانی چــــــــــــــــــه کیفی داشت قطار و ایستگاه و رسیدن در ابتدای خنک یک طلوع...!

 لحظه هامان را یادم می رود روزی؟!! رستوران نیکان...خندیدیم آنقدرها که مردیم از نفس هایی که بند آمد...آن شب را یادم می ماند مثل همان رستوران مهر کرمان که هر چه بود و نبود را فرود آوردیم و یادمان نرفت و ماند.

تولد یوم الشک سعادت و لباس هایی که کیکی می شوند، آدرس های اشتیاهی که نصیبمان می شود، عکس هایی که فتوشاپی می شوند، دل هایی که عاشق می شوند(توی پرانتز عجیب: متاسفانه یا خوشبختانه دل من جزو این مجموعه به حساب نمی آید)، ناهار روز سوم کنگره که ماهی است و من را به جنون می برد، دوستانی که اصفهان برای دیدارشان وعده گاه می شود، دوربین هندی کمی که گم می شود و قدم هایی که برای پیدا کردنش تند می شود، هتلی که هر شب عروسی دارد و ما را سوژه ی خنده می شود، شب هایی که خواب نیست و خاطره می شود، صبحانه هایی که رنگ خوب حلیم دارد و آوازهای هم صدایی که باز با همند و نوستالوژی روزهای خوب می شوند.

 میدان نقش جهان و عالی قاپو و هر آنچه صفوی...که چه دست خودم باشد و چه نباشد، بیزارم از هر آنچه که رنگش صفوی بود و هست و ماند...تاریخ را دوست دارم زیاد، تنها تا همان جایی که رنگش ساسانی مانده واصیل، کلیسای وانک و آن همه رنگ های شاد...چقدر راوی کمدی الهی دانته است برای چشم های منی که دوست داشتنی هایم ادبیات کلاسیک غرب است، زیاد...منطقه ی جلفا و پیتزایی که مزه می دهد در آن دنجی فضا...چقدر چهره اش کلاسیک است کوچه های جلفایی که تِمی دارد شبیه شهرکی سینمایی، بریانی و طعمی که برای بار دوم نخواهمش چشید و سی و سه پل و نورهایی که عکس هایمان را سایه زد، عمیق.

و باز کنگره ای از تبار میکروب هایی همیشگی، بهانه شد برای اینکه لحظه ای کوتاه حتی اگر، جدا شوم از همهمه ی شلوغ روزهای بی معنی که گاهی هجوم می شوند بر سایه گاهی که می خواهم استراحت کنم...استراحت کنم و نفس بزنم کمی!

و دوستانی که دیدمشان از پس روزهایی ندیدنی. هما تو را اولین بار بود که می دیدم...چقدر آشنا بودی و شبیه...شبیه به حس مشترکی زمستانی! منتظر توام دختر...قول داده ای دوربینم را بیاوری.

توی پرانتز بی ربط: دوست دارم بدانم چند نفر دانسته بودند که دختر و پسر پست Be Quiet ناشنوا بودند؟!

...آزاده از کلبه ی ویوارا