یک هفت سالگی
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩  

چه طعم خوبی دارد برای بار دوم ٧ ساله شدن!

بار اولی که هفت ساله شدم، کمی، فقط کمی از امروزهایم کوچکتر بودم و پاهایم می رفت تا رنگ یک کلاس اول شود و حالا بعد از آن همه سالی که خوشرنگ گذشت به لطف آن خدا، من دوباره بی هیچ تناسخی ٧ساله شدم!

 چقدر نزدیک کنارم نشسته آن روزی که بخشی از دنیایم شدی...پاهایم تنها چند روزی بود که رنگ ترم اولی ها بود و من دانشجویی بودم شبیه ترم یک میکروبیولوزی با صفحه ای جدید در امتداد قلم که خودش هم نمی دانست می رود تا راوی کافی زندگی اش باشد!

امروز هفت سال گذشته از آن روزی که من دست هایم تازه کیبورد را شناخته بود برای نوشتن و گفتن. و چقدر برگ های اینجا بیشتــــــــــــــــــــــــــــــر از هر برگ دیگری با من بوده در تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام لحظاتی که بودم و نبودم!!

چقــــــــــــدر بعضی از خط خطی های دلم را عاشقم و چقدر برخی دیگر طعمشان خوب است حتی اگر تلخ باشند شاید کمی!

چه خوب که تنها نبوده ام در امتداد این همه ی دوهزارو پانصدو پنجاهو هفت روز. همیشه اینجا کسی بود و کس هایی... که تنهایم نگذاشتند و بودند... حتی اگر مجازی بودند گاهی!

Alguien Te Quiere : tu eres a quien adoro.no pido mas!

 ۶٠٨٠بزرگ: تو از متن کدوم رویا رسیدی را شاید می دانم دیگر...خوب باش در هر ثانیه ی هر روز که تو بیشترو بیشتری

 !شک دارم...به همه ی آنچه که من و تو است شک دارم...حق دارم که شک دارم : -

سوسن: تو را بیشتر از هر دختر مردادی دوست دارم...باور می کنی...می دانم

 سامان: از همان حس قشنگی که پدران خوبمان آورده اند از جایی در ٣۴ سال پیش، من و تو ١٢ اش را برداشتیم سامان

بهنامترین: از تا بی نهایت دورت تا اینجا، همیشه نزدیک است...یادت هست هیچ؟

آمیس: قولمان همیشه سر جایش...قول می دهم دختر خوب قشنگ

سمیرا: برای لحظه هایی که یکی شد حرف زیاد دارم برای نگفتن سمیرا...از این بیشتر هم می شویم حتی!

بشیر: آمیگو...آمیگو...آمیگو...چقدر برای من فقط شبیه توست این واج هایی که تکرار و تکرار و تکرار می شوند

مولر: از کرمان که می آمدم پر بودم از طعم خوش خاطره ای که حرف نداشت...من دوستی خوبت را که حس غرور دارد از همان روزها دارمش

فرناز: یادم نمی رود که موج گرم هیجانت، به خلسه ی آرامشم برده فرنازم، وقتی که کمتر آزاده ام گاهی

پ درام یگانه ی معافی: کلمات را که رج می زنی، ذهن من را می بری در تار پود عمیق فرش اصیل ایرانی ، گره می خورم به تارهای عمودی اش و نقش می شوم در بستری که رنگ است همه ی همه اش

سینا: گفته بودی هنوز طعم حرف های تو در ذائقه ی ذوق من باقیست...سینا؟ هست آیا هنوز هم؟

نوید: حالا دیگر تو سه نفر شده ای و ما هنـــــــوز دوستی مان قشنگ

 علیرضای خودمان/مهراوه ام/عمو لئو/پسر خوانده/هرا/ندایی/شاهزاده احسان میرزا/امید یگانه ی عزیز/کلاغ راست مغز /خواهر زادم/شیفته/زهره/فاطمه/نوید /دن کیشوت اسپانیایی/مهدی فریور اصل/مصطفی خوب دیماهی/احسانینو /پرهام/فریبای نازنینم/فرهاد/نگاه کویر/امین از فرشته ی جهنمی/نگار نیک نفس/احسان/همایی/م.پارسا/ریموند/بهار خوبم/هاD/روزبه/مهشید/جناب میفروش/ مازی ژاوی /آرش بابایی/باران تنهایی/ساروی ریکای نازنین/صبا/استاد علیرضا/محسن الف.جیم./آنتیگونه/ /mossyپویا کوشنده/یاشار/نهان کوچولو/حاج عادل عزیز/شوکول/علی پویا/شروینسا/عادل/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/unfogiven/سورنا رضوانیه/ژوپی/جواد/6080 کوچک/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/قاف/فرشید/سیگار و اسپرسو/کیمیاگر کویر/دکتر بوترابی/محمد یونی/سمیه/فرهنگ/alive/شیده/محمد جواد عبدی/ویسپوران/نارگل/میثم/یگانه/بامداد سیاه و ...

 دوستتان دارم زیــــــــــــاد ... بخاطر صداهایتان که قلم شدند و ماندند اینجا..اینجایی که شاید تمام یک آزاده است در بستر کلماتی که چقــــدر حرف دارند!

و من مثل هر بار می گویمت باز

                         تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود آزاده

بعدا توی پرانتز شد: کلیه ی کامنت های این پست جواب خواهند داشت

...آزاده از کلبه ی ویوارا...یادداشت 206 ام


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: 7 سالگی