چه بی رحمانه بدجایی
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩  

پست این بار را من ننوشته است.

در این 7 سالی که اینجا را ساکنم هیچ دستی جز خود آزاده ام اینجا را قلم نزده.

اما کسی که برایم بیشتر از کس است متنی نوشت که جایش اینجا بود و من با کمال میل دیوار کلبه ام را به قلمش سپردم.

...آزاده از کلبه ی ویوارا

به نام تک نگه دارنده امید

وقتی به پست سی و یکم مرداد آزاده ی عزیز نگاه میکنیم کلماتی توجه مارا به خود جلب میکنند که عجیب اما در عین حال آشنایند و اکثر ما به وضوح درکشان میکنیم.

اما من از خود پرسیدم که اگر بعضی اتفاقها جایشان اینجا نیست پس کجاست؟!!!

 

جایشان در روز ابریست،

جایشان در دل خالیست،

جایشان در تنگ بلوریست، که به خود ماهی ندیده!

 

جایشان در تار و پود پر غباریست،

که ببافته عنکبوت صید ندیده،

که ندیده... که ندیده...،

که ندیده حتی یک مور، به تار درهم تنیده!

 

جایشان در غم بی انتهای یک جغد، که چه شومه،

که چه شووومه اون نگاهش،

کز پس چشم فراخش،

حتی یک دوستو ندیده،

که ندیده... که ندیده...،

که ندیده حتی تو بیداری اون جغد،چیزی جز خوابو ندیده!

 

جایشان در دل پر سکون مرداب،

کَز بس منتظر واسه بارون نشسته،

پاهاش از خشکی شکسته؛

که ندیده... که ندیده...،

که ندیده حتی تو خواب،

بلکه تو بیداری خواب بارونو سیلابو دیده!

 

جایشان در پشت اسب بی سواریست،

که رمیده تو دل شب،

که رمیده توی صحرا،

آخر از بدی، اسب قصه،

حتی یک سوارو به خودش ندیده... که ندیده...!

 

جایشان در دل صحراو کویره،

تا بباره بارونو دلش بیش از این نمیره،

آخه از بی آبیو خشکی،

به خودش حتی یه دونه جو که ندیده... که ندیده...!

 

جایشان در زیر سرو پر غروره،

که زیر قامت بلندش، حتی یک عاشق ندیده،

آخه اون همیشه هشیاره و دیده،

که زیر درخت دیگه، عاشقای زارو خسته، زیرش از غصه نشسته؛

ولی خوب میدونه اون سرو، اون یکی درخت دیگه، یه درخت بید پیره،

که دلش پر از امیده،

نه بسان سرو مغرور،

که همیشه نا امیده،

نا امیده... نا امیده...!

 

جایشان در کتب ورق نخورده،

که به خود خواننده ندیده،

که ندیده... که ندیده...،

که ندیده حتی ازبیکاری یاری،

بزنه ورق کتابو،

تا که شاید که بخونه،

یک صفحه از دل مارو،

یا دل بی قرار یارو...!

 

جایشان در دل بی قرار عاشق،

که ثبات عشقو تو هیچکی ندیده،

که ندیده... که ندیده...؛

ولی باز تنهای تنها، کنار بید قصه،

منتظر، عاشق، نشسته!

 

جایشان هر جا که باشد،

در دل صبح سپید نیست،

در روز خورشید تابان،

در شب پر ستاره،

در غزل، شعر و ترانه،

در هوای عاشقانه،

در نوای دلبرانه،

یا صدای کودکانه،

در امید زندگانی،

در هوای شوق و مستی،

در دل تو، تو که هستی،

تو که هستی مالک من،

سرور و صاحب من،

گهگداری عاشق من،

در شکستها مونس من،

در نو میدی همره من،

در اسیری تو به یادم،

در قیامت ناجی من،

نه، در دلت نیست،

جایشان در همه اینها که باشد،

در دل بی قرار ما نیست...

 

 

توی پرانتز :

ü     با تشکر از آزاده عزیز که به مهمونش اجازه داد کمی دست ببره تو  

چیدمان کلبه ش

...6080e bozorg،میهمان کلبه ویوارا


 
دست !
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩  

بهنامترین، آزاده از کلبه ی ویوارا، سمیرا نکوئیان، پویا کوشنده و پسری با کفش های کتانی تصمیم گرفتند برای قدردانی از زحمات یک مدیر، هدیه ای به عنوان یادگاری برای اقلیما بگیرند. صبح شنبه ١٣ شهریور ساعت ١٠ صبح با سمیرا در میدان انقلاب قرار داشتم...دیر رسیدم زیاد..عجب صبری سمیرا دارد. یک جلد کلیات خیام نفیس خریدیم. بعد رفتیم دنبال نوشتن کادویی که دکتر بوترابی قرار بود به اقلیما پولادزاده هدیه بدهد. هدیه ای که یک جمله بود اما من و سمیرا را عجیب وسوسه می کرد که خودمان را هم ضمیمه اش کنیم :((بلیت رفت و برگشت به جنوب شرقی آسیا))

قرار بود با سمیرا روی سن برویم و حرف بزنیم. دور خودمان می چرخیدیم و می خندیدیم و هنوز هیچ چیزی برای گفتن آماده نداشتیم. قرار گذاشتیم روی سن که رفتیم به جای رزومه ی دو ساله ی اخیر پرشین بلاگ رزومه ی ٢ سال اخیر زندگی خودمان را بگوییم که در واقع هم چیز افتضاحی بود و هم کلی مفرح کننده...مخصوصا تاریخچه ی چند ماه اخیر زندگی من که کلا جا دارد برای اینکه یک سریال طنز ٩٠ قسمتی شود و مردم هر شب بنشینند و کلی ریسه بروند و اوقات شادی را در کنار هم سپری کنند!!

ساعت ۶ بود و ما جلوی در تالار شهریاران جوان بودیم. برنامه شروع شده بود. چیز زیادی از برنامه نفهمیدم چون در حال آماده کردن حرف هایمان بودیم در دقیقه ی ٩٠. فقط دیدم چند نفری روی سن رفتند و حرف زدند که از این میان بهاره رهنما و معصومه ابتکار را بیشتر از همه به یاد دارم.

یک لحظه از سالن بیرون رفتم تا با فرناز ارکان پور و بقیه عکس بگیریم، ناگهان بهنام را دیدم که در میان جملات پراکنده اش فریاد می زد بیا برو بالا نوبته توئه. دوربینم را به دست محمد کتونی سپردم تا فیلم بگیرد و بدون اینکه حتی فرصت کنم یک نفس عمیق بکشم، روی سن رفتم.

      

سمیرا:از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست؟

آزاده: دست!(در این سکانس نگران بودم که نکند جمعیت فکر کنند باید دست بزنند!)

سمیرا: آری، ز دل و دیده گرامی تر، دست

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان

بی گمان دست گرانقدرتر است

آزاده: هر چه حاصل کنی از دنیا، دست آورد است

هر چه اسباب جهان باشد بر روی زمین

دست دارد همه را زیر نگین

سمیرا:سلطنت را که شنیدست چنین

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست

آزاده: خوش ترین مایه ی دلبستگی من هم با اوست

سمیرا:و فکرمی کنم خوش ترین مایه دلبستگی تمام کسایی که تو این جمع هستند

خودمان را معرفی کردیم و بعد برنامه ی پرشین بلاگ را از شب یلدای ٨٧ که اقلیما پولاد زاده مدیر پرشین بلاگ شد تا آنروز گفتیم. به دی ٨٧ که رسیدم در نهایت خودشیفتگی گفتم که البته همه می دونند که دی برترین ماه خداست...و عده ی زیادی در سالن دست زدند...کاش می دانستم اولین دست را که زد؟! با لبخندی که حالا خود شیفته وارتر هم بود: تشکر خیلی زیاد از تمام دیماهی های جمع

اقلیما با مدیریت خداحافظی کرد...هر دو هدیه را به مدیر سابق پرشین بلاگ تقدیم کردیم...همگی عکس دست جمعی گرفتیم...و خوش گذشت.

 

حیف که ژوپی و سیگار و اسپرسو در جمع بودند و ندیدمشان. اما آن روز را دوست داشتم. دلم برای خیلی از دوستان قدیمی ام تنگ شده بود که دیدمشان. مهراوه ی نازنینم و نوید را برای اولین بار دیدم و خوشحال شدم، زیاد. نمی دانستم قرار است پرهام را که کامنت هایش را همیشه دوست داشتم را ببینم! وقتی توی سالن موقع خوردن افطاری جلو آمد و خودش را معرفی کرد، اتفاق قشنگی بود. دوستان جدیدی هم پیدا کردم...کلا روز خوش طعمی بود.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: بلاگ دی ،کلمات کلیدی: تالار شهریاران جوان