چه بی رحمـــــــانه جذابی!
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩  

امروز دلم چند بار شکست!!

هر بار سخت تر از قبلش!

بار اولش را خیلی نفهمیدم! فکر کرده بودم صدای باد است که به پنجره ی اتاقم خورده و مرا ترسانده! من جدی نگرفته بودم صدایی را که از شکستن می آمد! اما این بار آخرش آنقدر سخت شکست که همه فهمیدند در جایی از یک دنیا یک نفر شکسته است شاید دلش!

صدا آنقـــــدر تکانم داد که یک لحظه فکر کردم این صدا که رعشه داده لحظه های مشوش من را، صدای شکستن استخوان های سخت تن من است...اما نبود...نبود...جای نگرانی نبود!!...من تمام استخوان هایم سالم بود...تنها دلم سخت شکسته بود!

نه اینکه شوکه شده بود از شکستنی که دوست نداشت...نه...بیشتر دلش می سوخت از اتفاقی که زور بود فقط! کسی حتی نپرسید: هی...تو...حاضری یا نه؟ همه چیز در ناگهانِ ذهن، شکست و چقدر بی رحمانه بود!

برای تکه هایی که شکست و افتاد و بیشتر شکست، من در هیچ جای هیچ کجا دنبال مقصر نگشتم...که کسی نبود و نیست که بخواهم جنایت سنگین دردی غریب را گردنش بی اندازم و خلاص!

حوصله ندارم شاید. این روان ترین جمله ایست که در این لحظه دلم می خواند. بعضی اتفاق ها بد موقع می افتند...وقتشان اینجا نیست اما می افتند و چون جایشان آن جا نیست روح تو را چنگ می زنند و ناخوانده به جنگ می برند و زخمی ات می کنند و حتی بَرَت نمی گردانند و رهایت می کنند در جایی که هنوز جنگ به راه مانده و تو بی دفاعی!! و تو دلت می گیرد و حسرت می خوری و هیچ چاره ای نداری جز آنکه باور کنی که همیشه واقعیت است که از آزاده قوی تر است!

حالا دیگر تنها صداست که می ماند و اندکی امید! امید به جایی دور...خیلی دور! دل شکسته ام گرچه گرفته و با من نمی خواند اما باز من چه مغـــــــــــــــــــــــرورترم امروز...مغرور...مغرور...خیلی مغرور!!

بعدا توی پرانتز شد: کمتر از چند ساعت گذشته از آنچه که آزاده گفته بود. دیگر یادم رفته که عجیب گذشت امروزم...حالم خوب است دیگر اما هنوز هم مغرورترم...حتی بیشتر!

...آراده از کلبه ی ویوارا


 
کَمَکی کُمَک...!
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩  

آه...چه گرمست هوا!

در هیاهوی پریشان پیاده رویی قدم می زنم. قدم که نه، شاید پاهایم مقصد جایی را می جوید! مقصد...چه انتهای غریبی برای امروزم!

 من می روم و نگاهم بی خبر از هر مقصد تنها راوی پلاک هاییست که از مقابل چشمانم میگذرد...پلاک ٢٢...پلاک ٢۵...

کوچه ای که می روم مثل آن کوچه ی آشنایی که مرا به پلاک ٢٢ برده بود، گنگ و دل آزار نیست. این کوچه بیشتر به کوچه باغ هایی می ماند که مرا به خلوتی دلخواسته می برد اما گاهی در اوج لذتی که مست می شوم و رها، رهایم می کند...رها که هیچ، اصلا معلقم می کند...آنقدر معلقم می کند که یادم می رود گاهی...آنقدر یادم می رود که دلم می خواهد گریز کنم از منی که آزاده است...

در امتداد همین گریز بود که به اینجا رسیدم...در را باز کردم و داخل اتاق شدم...آه چه گرم بود هوای بیرون...اینجا خنک است چقدر...روی صندلی چوبی کنار اتاق می نشینم ...از همان صندلی هاست که تکان می خورند و صدای خوبی دارند...چشمانم را می بندم و فکر می کنم که فکر نمی کنم!...دور تا دور اتاق آئینه است...از هر طرف که چشم من است صدها من ِ واقعی روی صندلی نشسته اند و تکان می خورند و به من نگاه می کنند...اولش خوشم می آید از این همه تولدی که بی هیچ زایمان، ((من)) شدند اما کمی که می گذرد حالت جنون می گیرم...بس است دیگر این همه من...از جایم بلند می شوم...همه ی آن من ها هم ایستاده اند...من دیگر حتی نمی دانم کدام یکی، خود واقعی من است که تمام آن بقیه انعکاسش شده اند!!...می خواهم از اتاق خارج شوم...اما چیزی شبیه دستگیره روی هیچ کدام از آئینه ها نمی بینم...کسی که صدایش خوب است از جایی در دور میگوید ((آزاده این اتاق فقط از بیرون دستگیره دارد))...این صدا گاهی مرا تکان می دهد...یک ثانیه ی قبل آخرین گاهی ِ این صدا بود!...در ازدحام قدم های آن همه آزاده، تلاش می کنم که یادم نرود:((آزاده...همه چیز خوب است))

در این لحظه که دستانم روی خانه های واقعی این کیبورد راه می رود ساعت ها گذشته از دقایقی که من اسیر اتاق آئینه ام...دست گیره اش را اگر می بینید از بیرون...باز کنید در اتاقم را...

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کمک!