هذیان بگویم کمی!
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩  

من را خلسه ای از جنس نمی دانم چی، گرفته است.

بعضی روزها این من را می برد به آرامشی فرا زمینی و گاهی آنقدر خسته ام و پریشان که صرفم نمی کند هیچ فعلی!

هر بار که پشت این صفحه ی رو به مجاز می نشینم ویوارایم را می بینم که دست آزاده ای نمی نویسدش چند گاهییست بی هیچ ضمیر ناخودآگاهی.

تنبل شده ام شاید...به دار بایدم آویخت بی هیچ خود آگاهی!

اما هنوز گردنم به دار نمی رسد شاید... که این تنبلی متاستاز نداده هنوز در تلاطم هیجان های هر روزم...این را از آن جا دانستم که هنوز هم وقتی پای بازی اسپانیا با آن سوئیس بی صاحب می مانم خودم را به در و دیوار می کوبم و به اندازه ی تمام سال های زندگی ام در یک سرزمین موازی پر از خوردن ِ چیزی می شوم به نام دق!

من چرا خرداد را دوست نداشته ام گاهی؟

برو زودتر سومین ماه اولین فصل خدای دی...چقدر خسته کننده ای این تو

نگاهم به جمله ی یاری می افتد ویوارایی:

ای کتابها امتحانها آدمها آزاده ویوارایی مارا پس بدهید

ای تمامی جاده ها آزاده را ببلعید در سفر تا برای ما بنویسد کمی !!!

و من از کتاب ها و امتحان هایی که نبلعیده اند مرا هنوز، پس می گیرم تکه ای از آن همه ی خودم را کمی، تا شاید

شاید

شاید

 جاده ای از اینجا گذر کند و ببرد مرا جایی!

...آزاده از کلبه ی ویوارا