سنگ هایی که آدمند!!
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

آخرین قسمت سفرنامه ی هندم را هنوز ننوشته ام...این وسط یک سفر  دیگر هم بود...20تا25 اردیبهشت در ضربان سفری بودم که بهانه اش 11مین کنگره ی سراسری میکروبیولوژی بود و ما را به مقصدی برد به نام لنگرود تا قشنگی خاطرات زندگی ام یک اوج رو به صعود دیگر هم داشته باشد. اوجی که تکرار طعم عسل خاطره اش را عجیب مشتاقم! از لحظه های دریایی این سفر دوست دارم تا همیشه ی هر فردا بگویم اما به کلبه ی ویوارایم که نگاه می کنم بیش از حد رنگ سفر شده...امروز را می خواهم مسافرانه قلم نزنم.

به بهانه ی سمیناری که باید روز دوشنبه ارائه دهم در اینترنت قدم می زدم که به جایی رسیدم...جایی که خوف مرموزش مرا گرفت! داستانش را شاید خیلی از شما شنیده اید. اما برای من هم عجیب بود هم جدید.

در عالم کودکی که بودیم یک بازی بود که دوستش داشتم. شاید دوستش داشتم چون اغلب در این بازی برنده می شدم. مجسمه می شدیم و سعی می کردیم که نخندیم و تکان نخوریم. آن روزها وقتی در لذت این بازی غرق می شدم در مخیله ی کودکانه ام هیچ نمی گنجید که انسان هم می تواند یک مجسمه شود. آن هم نه در یک بازی، برای تفریح، بلکه دریک دنیای واقعی برای مرگی ابدی!

فکرش را بکن که در خانه ات پای کامپیوتر نشسته ای و مجسمه می شوی! از دامنه ی یک کوه صعود کردنی بالا می روی که مجسمه می شوی! در دنیای خلسه ی احساست به چیزهایی که می خواهی و نداری شان فکر می کنی که مجسمه می شوی! در جستجوی جایی برای زمان، نگاهت روی ساعت مچی ات خیره مانده که مجسمه می شوی! مثل تمام آن آدم هایی که آدم بودند و زنده اما حالا مرده اند و مجسمه اند! آن ها بیش از 1500 سال است که سلول های واقعی شان را داده اند و سلول های سنگی را در وجودشان سکنی داده اند. سلول هایی که دیگر تکثیر نمی شوند، ژن هایشان بیان نمی شوند و هیچ حرفی برای گفتن ندارند جز آن که بگویند ما همه با هم در یک چشم به هم زدن مجسمه شدیم!

و این مجسمه ها نه یکی هستند و نه دو تا! زیادند...خیلی زیاد به وسعت مردم یک شهر! آدرسش را اگر خواستی، راهش دور نیست. در همین زمینمان به ایتالیا که بروی شهر پمپی در نزدیکی خلیج ناپل که مردمش را در جشن آتشفشانی 28 ساعته ی کوه وزو اش سنگی کرده، برایت اجرای زنده دارد همه ی این هایی را که گفتمت. آنجا پر از زندگی هاییست که از 19 اوت سال 79 میلادی از پس 6 متر کوهی از جنس مواد مذاب، به امروز آمده اند و حالا برای مسافران آن منطقه موزه ای وحشتناک با مجسمه هایی طبیعی اند.

              

با تمام زیبایی های فاخرش می ترسم از طبیعتی که خانه ی ما شده. ایمان بیاوریم به خدایی که در این نزدیکیست!

توی پرانتز:پیشنهاد می کنم عکس هایش را حتما ببینید.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: شهر پمپی ،کلمات کلیدی: ایتالیا ،کلمات کلیدی: آتشقشان وزو
 
صورتی ترین شهر زمین!
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  

از آگرا که به سمت جیپور می رویم همه جای مسیر پر از آدم هاییست که با لباس های رنگارنگشان پای پیاده هم جهت با حرکت ما به سمت جای مشخصی می روند. سونیل برایم توضیح می دهد که امروز روز تولد کسی است و مردم از جاهای مختلف مسافت ها را طی می کنند تا برای مراسم بزرگداشتش به معبد واحدی بروند.

 ایستگاه هایی در بین راه تعبیه شده که صدای آهنگ شاد هندی را در فضا پخش می کند و خوراکی های مجانی برای مردم دارد. جلوی یکی از این ایستگاه ها توقف کردیم تا عکس و فیلم بگیرم. ناگهان چند پسر جوان هندی جلوی دوربین من آمدند و شروع کردند به رقصیدن...شبیه شاهرخ خان می رقصیدند..دوست داشتم رقصیدنشان را

       

وقتی سوار ماشین شدم چند پسربچه ی هندی به سمت ماشین آمدند. چقدر چهره های سیاه سوخته ی با نمک پسران هندی را دوست دارم

       

در راه باز هم معبد است و معبد....وارد استان راجستان می شویم که جیپور یکی از شهرهای مهم آن است. کوه هایش پر از معادنیست که سنگ های قیمتی دارند: مرمر سفید، سبز،قرمز و ...مرمرهای تاج محل را از همین جا به آگرا برده اند. دوباره یاد تاج محل می افتم...یکی از عجایب ٧گانه ی کره ی خاکی من...!

جاده های نزدیک جیپور کمی شبیه جاده چالوس خودمان است با این تفاوت که هیچ جا جاده چالوس خودمان نمی شود. به دروازه ی ورودی جیپور که می رسیم دیگر رنگ صورتی در حال فریاد زدن است. دیوارها و خانه ها و همه چیز حتی گل های بوته ای پرپشتی که از دیوار خانه ها بیرون آمده، صورتیست. از همین جاست که بخش قدیم جیپور را ((شهر صورتی)) می نامند. صورتی شدنش را از سال ١٨٧۶ دارد که پرنس انگلستان قصد سفر به جیپور را داشت و به افتخار ورودش تمام شهر را صورتی کردند و این رنگ دیگر سال هاست که در بطن جیپور خانه دارد.

به سونیل گفته بودم دوست دارم درون یک معبد را ببینم. جلوی یک معبد مرمر بزرگ نگه می دارد. محوطه ی بزرگی دارد.

       

درون معبد را باید پابرهنه قدم برداری. آرامش خوبی دارد. دو نفر موبد در دست هایمان کمی نقل می ریزند. همه جا سفیدی مرمر، انعکاسی از دعا و آرامش است! نقاشی های روی دیوار پر از تصاویر گانیش پسر شیواست که بدنی شبیه آدم و سری فیل مانند دارد. مردم روی زمین رو به مجسمه ای عجیب که برایشان مقدس است نشسته اند. برخی هم ایستاده، کف دست هایشان را روی هم گذاشته و شبیه دعاکردن شده اند. درون معبد را دوست داشتم. همان قدر در فیلم های هندی دیده بودم، دوست داشتنی بود و دلخواسته.

                       

ماشینمان به هتل paradise که وارد می شود دو نفر چیزی شبیه دایره و ناقاره را به صدا در می آورند. اولین بار است که به افتخار ورودم با همچین استقبالی مواجه می شوم. وارد هتل هم که می شویم یک نفر دستمال مرطوب و یک نفر دیگر یک لیوان نوشابه ی خنک در دستانمان می گذارد.

جمعه صبح به همراه گایدمان نوشاد علی برای گردش به جیپور می رویم. این بنا که عظمتش عجیب آدم را می گیرد ((هوا محل)) است.

       

در زمان ماهاراجا خانم ها اجازه ی گردش و رفت و آمد در شهر را نداشتند. اینجا را برای خانم های سلطنتی درست کرده بودند تا بتوانند از پشت پنجره ها شهر و رفت و آمد مردم را نظاره کنند. کمی آن طرف تر یک نفر دارد آماده می شود که از توی سبدش ماری بیرون بیاورد! من با اینکه ماجراجوبودن هایم به ابدیت میل می کند، از تمام خزندگان وحشت و نفرت و به طور کل همه چیز دارم!

از انجا که بر اساس مذهب هندو، بهشت ٧دروازه دارد، شهر صورتی هم با ٧ دروازه درآمیخته. از ٧مین دروازه که خارج می شویم ١١کیلومتر دیگر می رویم تا به قلعه ی Amber می رسیم.

باید سوار فیل شویم تا به قلعه برسیم. پس از گذر از یک صف طولانی به همراه مادرم روی یک کجاوه ی ٢نفره، سوار فیل می شویم. اولین باری که سوار فیل شدم ۴ساله بودم و در پارک ارم. حالا فقط کمی از آن موقع ها بزرگترم و این بار دومیست که عظمت یک فیل را تجربه می کنم!

       

 کمی ترسناک است وقتی که فکر می کنی شاید الان پرتاب شوی روی زمین، اما بیشتر رنگ هیجان دارد مخصوصا وقتی به این فکر می کنی که ۵٠٠ سال پیش هم ماهاراجا با همین فیل ها خودش را به قلعه اش می رسانده. جای بابا و علیرضا چقدر خالی تر از خالیست...

من لباس شماره ٧ تیم ملی اسپانیا را به تن دارم و با موهایی که در دو طرف صورتم بافته شده، خیلی ها فکر می کنند اسپانیایی هستم. یک نفر هم من را داوید ویا صدایم می زند.

در مسیر فیل سواری عکاس ها روی دیوار ایستاده اند و تند تند عکس می گیرند تا بعدا بیایند و در قلعه یقه ات را بگیرند و مجبورت کنند که عکس ها را بخری. فیل با آن چهره ی معصوم و دوست داشتنی اش که شبیه فیل های توی کارتون هاست، هم آرام حرکت می کند هم تکان های شدیدی دارد، چه خوب است که مجبور نیستیم با فیل سفر کنیم.

قلعه ی Amber بزرگ و مستحکم و با ابهت است. دیوارها با رنگ های طبیعی آزین شده. ماهاراجا(پادشاهان هندی) یکی پس از دیگری به برج و باروهای اینجا افزوده اند. معماری هندی در همه جا چشم نواز است. بعضی ساختمان ها مثل نقاشی های مینیاتور است. بعدها که مغول ها راجستان را گرفتند، معماری مغول هم از گوشه و کنار سربرآورده است.

       

آخرین ماهاراجایی که اینجا را ترک کرد، شهر قدیم جیپور را بنا می کند تا مقری باشد برای ساختن صنایع دستی و و جواهرات. جیپور شهرت جهانی اش را از همان روزها دارد.

نقوش روی دیوارها بی نظیر است. این بی انصافیست که بگوییم هنر نزد ایرانیان است و بس. همه جای دنیا هنر را با زبان های مختلف فریاد می زند.

       

       

در میان قلعه باغیست که به سبک فرش ایرانی طراحی شده.

       

 اینجا محل گردش ماهاراجا و ماهارانی(همسر ماهاراجا) بوده. تزئیناتی از عاج فیل و چوب صندل با آن بوی مطبوعش خودنمایی می کند.

ماهاراجا به طور نرمال ١٢ ماهارانی داشتند اما آن ها که خوش اشتهاتر بودند تعداد زن هایشان به ٣٠ می رسید. اتاق این زنها کنار همدیگر است و با پله هایی مخفی به هم راه دارند. برای اینکه حسادت این زن ها تحریک نشود، ماهاراجا از راه این پله های مخفی بین اتاق های زن هایش رفت و آمد داشته است.

پس از ساعت ها از قلعه بیرون می آییم و به دیدن water palace می رویم. قصری که روی یک دریاچه ی مصنوعی بنا شده و اقامتگاه مهاراجا برای روزهای شکار بوده است.

         

پس از آن به کارگاهی رفتیم که صنایع دستی پارچه ای درست می کردند. نقش و نگارهای روی پارچه ها را توسط قالب های چوبی روی آن نقش می کنند و رو میزی ها و رو تختی های بسیار زیبایی درست می کنند.

       

ناهار...چیکن کاری...یک غذای تند معرکه...چقدر دلم می خواست الان می نشستم و یک دل سیر چیکن کاری تندِ تند می خوردم.

بعد از ناهار به یک رصدخانه ی رو باز قدیمی می رویم. هر چیزی که به ستاره شناسی راه دارد چقدر عجیب اما ملموس و دوست داشتنیست. در گوشه ای از آن ستون هایی تعبیه شده که معرف ١٢ ماه سال است. با خواندن تابش آفتاب روی این ستون ها، ستاره شناسان آینده ی متولدین ماه های مختلف را پیش بینی می کنند.

ابزار دیگری درجه حرارت جیپور را نشان می دهد...١٢مارس است و دمای هوا ۴۴درجه سانتی گراد است...تهران من در مردادی ترین روزهایش هم کمتر به این درجه می رسد!

یک کیلو نارنگی می گیریم فقط ٢٠ روپیه(هر روپیه معادل ٢٣تومان است)...نارنگی هایش یک طعم خوبی از یک منطقه ی گرمسیری واقعی دارد.

فردا که بیاید شهر صورتی را ترک می کنیم تا در امتداد این مثلث طلایی دهلی-آگرا-جیپور، دوباره میهمان دهلی ِ پایتخت، شویم. دیگر خوب که گوش می کنم صدای تهران نزدیک است...

                                                                       ادامه دارد...

توی پرانتز١: غیبت هایم از حد خجالت هم گذشت..کاش ببخشایدم خداوندگار ویوارا

توی پرانتز٢:دیشب خون اسپانیایی ام باز به جوش آمد! حق بارسلونای من نبود این نرسیدن به آن فینال...

...آزاده از کلبه ی ویوارا مسافری از هند


کلمات کلیدی: جیپور ،کلمات کلیدی: قلعه ی amber ،کلمات کلیدی: هوا محل