Melancholia !
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩  

کامپیوترم را اجبار خرابی, از خانه برده است.

دست های من نیست و من است آن که این خط ها را رقم می زند!

پشت شیشه ای که پنجره ی اتاق من است, برف است, برف.

من دلم خواست در سکوت خنکی اتاقم شبیه خلسه شوم تا امتداد یک هنوز!

من باشم و آزاده

ویوارایم و تو

و تمام سمفونی طعم ملودی وبلاگم که من ضعف می روم برای شنیدن صدای پایش که چقدر عجیب, زمستان است.

کامپیوترم بیاید کاش زود.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
من, تو باشم !!
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩  

آنروز چشم هایم را که باز کردم یاد تو بودم. می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت. دوست داشتم به رسم آنها که دوستترت دارند می آمدم و پیش تو می بودم. اما نشد فروغ... می بخشی مرا... من تمام پانزدهمین روز از دی خودم را تو را یادم بود... دلم ضعف می رفت برای ظهیر... کاش آنجا بودم... می آیم اما زود. بگذار برفها بیشتر ظهیرالدوله ی تو را هوس انگیز کنند, من آنوقت با پا نه, که با سر می آیمت.

دلم عاشقانه های گرم تورا می خواهد. برما چه گذشت؟ کسی چه می داند! من او شدم... او خروش دریاها, من بوته های وحشی نیازی گرم, او زمزمه ی نسیم صحراها. اما این تمامش نیست, تمامش را می شود گفت مگر؟! شب بود و آسمان ستاره داشت و سکوت بود تمام بستر آب... در هر جذبه ای که حاصل زیبایی شب است, رویای دوردست تو نزدیک می شود, بوی تو موج می زند آنجا, به روی آب, چشم تو می درخشد و تاریک می شود... صدای نرم قایقی که امتداد روان آب را می رفت, ملودی ساز لحظه های مایی بود که ما نبود هنوز! در ما تب تند بوسه می سوخت, ما تشنه ی خون شور بودیم، در زورق آبهای لرزان, بازیچه ی عطر و نور بودیم...

 همانجا بود شاید که دیگر دلم نبود... کو دلم؟! کو دلی که برد و نداد؟! غارتم کرده, داد می خواهم!! من هراسم نه از ما که از ناتمامی هرچه ماست... شاید تا خواستم که بگسلم این رشته ی نگاه, قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند... من تمامی ناتمامم شده بود این جواب که از بیم و امید عشق رنجورم... آرامش جاودانه می خواهم... من امتداد مسیر درگیری هایم با خود خودم را رفتم... تنها نه... اما سختی اش را که می رفتم صدای لحظه هایم می گفت دانی از زندگی چه می خواهم, من تو باشم, تو, پای تا سر, تو...

چه کسی این حرف مفت را زد که هوس و عطش را هرچه که شیطان است دارد؟!... نه... من شیطان نبودم به آن خدا... من خدا را یادم بود خوب... خوب یادم هست که خدا بود و من که گفتم: دل نیست, این دلی که به من دادی... یا خالی از هوی و هوس دارش... یا پایبند مهر و وفایش کن! من حتی آزاده ام را به اسارت سرزمین اجبار بردم با باید... تا یادم برود... تا از سرم برود... من خودم را با تمام قانون های بی قانون محاکمه کردم. بی گمان هرگز کسی چون من نکرد, خویشتن را مایه ی آزار خویش! اما جواب نداد و نشد و از سرم نرفت, هرچیزی که بود اما هوس نبود!!

 نومید و خسته بودم از آن جستجوی خویش, با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا, راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش. نالید عقل و گفت کجا می روی، کجا؟! آه بس میکنی یک روز؟!‌... حوصله ی تو را ندارم دیگر... بس نیست هرچه سر دوراهی هایم تو را دیدم؟!... من از تو بیش از هر خسته ای، خسته ام! باز کن از سر گیسویم بند... پند بس کن که نمی گیرم پند!!‌

اما باز من داشتم می رفتم که مهار کنم دیوانه ای را که اسارتش به جنونش برده بود که باز در چهره ی خاموش خیال, خنده زد چشم گناه آموزت, باز من ماندم و در غربت دل, حسرت بوسه ی هستی سوزت! چشمانت با تمامی گناهکاری معصومش تمام من را گرفت... من طاقتم نمانده بود دیگر... همان چند قدم که از پیکره ی ایمانم مانده بود هم شکست... تمام شد... نبود!! سایه ای روی سایه ای خم شد, در نهانگاه راز پرور شب, نفسی روی گونه ای لغزید, بوسه ای شعله زد میان دو لب...!!!

من از همان بچگی هایم دوست داشتم رسم دندان های تیز خون آشام را! می مکم با وجود تشنه ی خویش, خون سوزان لحظه های تو را, آنچنان از تو کام می گیرم، تا به خشم آورم خدای تو را... من دیگر گذشته ام از حصار هر بهانه که بود, من حرفهایم را زده ام با آن خدا... در سکوت معبد هوس خفته ام کنار پیکر تو بی قرار, جای بوسه های من به روی شانه هات, همچو جای نیش آتشین مار! من را مهار کند کسی کاش... من خودم می ترسم از مار!

تو برایم ترانه می خوانی, سخنت جذبه ای نهان دارد, گوئیا خوابم و ترانه ی تو, از جهانی دگر نشان دارد! بیشتر حرف بزن... آنجا نه... در گوش من که من صلابت این آرامش را تکرار می شوم! و دیوانگی ام تعریف نمی شود وقتی کلام هایی که هجا های صدای تو می شوند, درست خود خود همان نقش هاست که در ذهن من به دیوار نشسته است! و من به کجا پناه ببرم دیگر؟!‌ بس که لبریزم از تو, می خواهم, بدوم در میان صحراها, سر بکوبم به سنگ کوهستان, تن بکوبم به موج دریاها!

من دیگر چیزی نمی خواهم... بگذار فکر کنم کمی اما... نه هنوز هم چیزی هست که بخواهمش... می خواهمش که بفشردم به خویش, بر خویش بفشرد من شیدا را, بر هستی ام بپیچد سخت, آن بازوان گرم و توانا را... من همیشه تا یادم هست قانع نبودم... نیستم... من شانه های تورا می خواهم... شانه های تو, در خروش آفتاب داغ پر شکوه, زیر دانه های گرم و روشن عرق, برق میزند چو قله های کوه! شاید در امتداد یکصد هزار قرن پیش بود که آخر گشوده شد زهم آن پرده های راز, آخر مرا شناختی ای چشم آشنا!

اما من هنوز هم نمی دانم چه شد که شد که

                                        گنه کردم, گناهی پر ز لذت

                                    در آغوشی که گرم و آتشین بود

                                           گنه کردم میان بازوانی 

                                    که داغ و کینه جوی و آهنین بود!

توی پرانتز: حرف هایی که رنگ دیگر دارند, را خود فروغم گفته است.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: ۱۵ دی ،کلمات کلیدی: فروغ فرخزاد
 
where is my full genome?!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩  

سلول هایم را جمع کرده اند کنار هم. ماکتی که ساخته اند قرار است این من شود. خدا صدایم می زند و میپرسد " رو کارش اینه، خوبه؟ دوستش داری یا نه؟"

دست به سینه می ایستم و نگاهش می کنم...با تردید "خوبه"

 می خواهم برگردم و بروم سرکارم که انگار چیزی یادم آمده باشد بر می گردم و می گویم "لپ هاش...لپ هاش گود بره و چال بیفته وقتی می خنده"

هنوز سلول هایم خالیست. نه هسته دارد و نه شبکه ی آندوپلاسمی و نه میتوکندری. نه کروموزوم دارد و نه DNA و نه حتی ژن! همه ی ژن هایم را آن طرف تر ریخته اند توی یک ظرف کریستال اسپانیایی.

یک نفر که Ph.Dی مهندسی زنتیک دارد می آید و شروع می کند به گذاشتن  ژن هایم توی هستک ها. با پنس ژن ها را بر می دارد و جاسازی شان می کند. برای بعضی هاشان خیلی وقت میگذارد و دقت می کند. بعضی دیگر را همینطوری می چپاند توی هستک هایم. بعد یک نفر دیگر می آید و هستک را می گذارد توی هسته. ان وقت هسته ها را یکی یکی بر می دارد و می گذارد توی سلول هایم. سلول هایم را پر می کنند. دارم آماده می شوم دیگر!

چند ساعت بعد یکی از سلول هایم را به من می دهند. یک نفر که شاید سوپروایزر بخش من سازی است می پرسد " ببین اوکیه؟"

سلولم را زیر میکروسکوپ فاز کنتراست میگذارم و تمام "شان میکروسکوپی" را با نگاهم می جوم. چشمانم را از عدسی چشمی میکروسکوپ می گیرم و می گویم: تجمع ژن ها در قسمتِ روی زیاد، لج بازی، خودشیفتگی و اعتماد به نفس کمی زیاده...اما خوبه...اینجوری باحالتره"

دیگر آماده ی آماده ام. تا دقایقی دیگر می روم تا جای دیگری هم باشم.

می خواهم از در اتاق بیرون بروم و منتظر آمدن آزاده ام شوم که کنار در اتاق توی همان ظرف کریستال مقداری از ژن هایم را می بینم که جا مانده. سرم را بر می گردانم و داد می زم: "اینارو چرا جا گذاشتید؟! اینجوری ناقص می مونم که! "

همان کسی که Ph.Dی مهندسی ژنتیک داشت برای اینکه صدای من را ببرد با لحن مهربانی میگوید: "نگران نباش...داریم رو پروژه ی جدید کار می کنیم...فردا بقیه ی ژن هاتو با اون می فرستیم پایین"

از اتاق می آیم بیرون. نگران مانده ام برای ژن های جا مانده ام!...راست گفته باشد شاید!!

توی پرانتز1: امسال بیشتر از هر 12دی دیگری منتظرم...منتظر خبرهایی که خوب خوب باشند به لطف خداوندگاری که نمی توانم دوستش نداشته باشم!
توی پرانتز2: چه طعم خوبی دارد اس ام اس هایی که 12 نیمه شب می رسند در اولین ثانیه ی بودنت می رسند

توی پرانتز3: ممنونم از تمام دوستانی که در روزهای گذشته کنارم بودند...یک نفر بیشتر

توی پرانتز4: شان میکروسکوپی، فضاییست که زیر میروسکوپ دیده می شود

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: 12دی
 
عشقم به جنون رسید باز!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  

همه شان پخش شده بودند کف اتاق. من بین آن همه دنبال کدامشان می گشتم، نمی دانم! همه شان را دوست داشتم . آن قدر کوچک بودند که حتی وقتی دست هایم را مشت میکردم هم از بین دستانم سر می خوردند!

 چقدر خوشمزه اید شما...همه تان را میگویم...حتی همان شماهایی که گاهی مریضم می کنید و تمام توانِ بودنم را می جوید...من دوستتان دارم باز...اگر آنقدر زورتان زیاد است و پیچیدگی تان زیادتر که با آن کوچکی تان من به ظاهر بزرگ را حریفید، دم شما گرم...خیلی باحالید.

آن بعضی های دیگرتان را که دوست دارم بغل کنم و فشــــــــــــــــــــار بدهم..زیادِ زیاد. چقدر خوبید و مفید و چقـــــــــــدر عشق می کنم از اینکه شما را کف دستان میکروسکوپم دارم گاهی!

حتی آن شمایی که نه کاری به کارم دارید و نه کاری به کارتان دارم را هم دوست دارم.

من همه تان را از ته دلم دوست دارم. و چه خوب است که تو پاستور دیماهی من، پدر میکروبیولوژی منی.

اما پاستور خوب این آزاده، تو با آن دست های فرانسوی ات واکسن ضد هاری را کشف کردی و رابدو ویروس ها را نگذاشتی که دیگر هار باشند و هاری بدهند به خورد آدم ها، اما واکسنت روی یک نفر اثر نکردو نمی کند

                         که من هارتر از هر حریص، دیوانه ی میکروب های "وحشیانه عجیبم"

توی پرانتز1: پاستور بزرگ ما، تولدت مبارک حتی اگر دو روز گذشته از 27دسامبر

توی پرانتز2: بیمارستان جای خوبیست به شرطی که فقط و فقط و فقط جایی باشد برای محل کار

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: لویی پاستور ،کلمات کلیدی: 27دسامبر