حس خوبی دارم به تو که نزدیکی!
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  

نوشتن هایم در کلبه ی ویوارایم رنگ انقراض گرفته اما منقرض نخواهم شد! این را یقین دارم از آمدن تویی که چقدر نزدیکتری فردا!

پنج شنبه ی دو هفته ی پیش برای اولین بار به جایی پا گذاشتم که شبیه کعبه است برای دل دیوانه ی دی ماهی من! و چقدر افسوس خوردم و می خورم که دیر کشف کردمش معبد معبود نازنینم را. اما بر من می بخشد این تاخیر را بانوی قشنگ دی ماهی ای که فروانروای سرای بی سرای آنجاست!

 به ظهیرالدوله رفته بودم و عاشق تر شدم فروغی را که بخشی از لحظات همیشه ی این من است. از ظهیرالدوله ی آنروز گفتنی هاییست که خواهمش گفت زودتر.

دلم تنگ بود برای اینجا و حرف هایی که با آزاده تعارف ندارند اما چیزی که نامش ترجمه است تمام من را از من گرفته بود و گرفته است اما امروز را بخاطر امشبش نمی شود ندیدو ننوشت. مگر می شود یلدا بیاید و من خواب باشم باز؟!

چقدر خوشحال باید بود که از آن همــــــــــــــــــــــــه جشن دوست داشتنی ایران باستان آنروزهای من، هنوز همین یک یلدا را دارم! حافظ که همیشه هست...بیشتر هم می شود امشب با عید دیدنی غزل های نابی که یوسف گمگشته را دیگر پیدا دارند و همه ی حرفشان این شده که          

                              چه مستیست ندانم که رو بما آورد

                              که بود ساقی و این باده از کجا آورد 

و باز فردای یلدا و حس خوب حجم ِ سفید ِ لیز و دی...دی...و ٣٠ روز دیوانه تر بودن های یک آزاده!

تقویم عربی می گوید که محرم است...این را می دانم و اعتقادات مذهبی ام هم جای خود را دارند اما من نزدیک به ٧٠٠٠ سال است که ایرانی ام پس شک نمی کنم که یلدا را باید جشن گرفت و ایرانی ماند...

                                                         یلدایتان ایرانی و زیبا

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: شب یلدا ،کلمات کلیدی: ایران باستان ،کلمات کلیدی: فروغ ،کلمات کلیدی: ظهیرالدوله
 
تمرین ِمرگ می کنم...
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸  

                                          شاکی ِ روزگار منم

                                        تموم این شهر متهم

                                       یه حادثه چند ساعته

                                        با من میاد قدم قدم

 و من هر قدم را که می روم نمی دانم دورتر می شوم از خودم یا که در امتداد مسیری رو به زوال پر از سوال می شوم از جواب هایی که خود سوال خودَند!

باد سردی که می آید از پاییز نیست که بود اگر، من حالم بد نبود اینقَدَر!

                                     زخما دهن وا می کنند

                                     وقتی دل از دشنه پره

چشم هایم حریص تر از هر بار، تابلویی را می خواهد که مضمون نوشته هایی که جلوی چشمم می رقصند را به یک بیمارستان یا درمانگاه یا حداقل یک مطب میهمان کنند تا شاید ترمیم شود صدای بی صدای این همه زخمی که دهن باز کرده اند و خفه نمی شوند و من چقـــدر کودکانه دلم را خوش کرده ام به این خیال محال که زخم هایم همه از دشنه است!

به تابلویی می رسم که رویش نوشته اند ((مریض خانه))...اینجا چقدر شبیه لاله زار است و من انگار که از جایی آنطرف مرزهای سال های ١٣٣٠ می آیم! پایم را درون مریض خانه که می گذارم هیچکس نیست! چیزی زیر پایم لیز می خورد ... شاید هم این منم که لیز می خورم روی چیزی که تمام سنگ فرش زیر پایم از اوست!

                                  دست منو بگیر که پام

                                رو خون عشقم می سُره

این عادت این شهر را همیشه دوست نداشته ام که من هنـــــــــــــــــــــوز نکُشته، همه جا پر از خون می شود!! از مریض خانه که بیرون می آیم خیابان عوض شده و پر از کوچه های فرعیست که قبلا هیچ نبود! و من سرگشته می مانم در اطناب خوش صدای این نوا که                        

                                بگو که از کدوم طرف

                            میشه به آرامش رسید؟؟؟!!!

                            وقتی تو چشم هر کسی

                             برق فریبو می شه دید

فریب؟ چه واژه ی عجیب محتومی! اینجا مگر جنگل است؟!! اشتباه گفته بود معلم کلاس اولم، بــــــــــــــاز، که فریب پسوند و پیشوند روباه است فقط؟!!!

چشمانم سراغ مترو را می گیرد. چقدر خو کرده ام به این قطار آهنی پر تاخیر این روزها...چقدر دلم یک ضیافت واقعی می خواهد...

                              راه ضیافتو به من

                       دستای کی نشون می ده؟!

هذیان می گویم باز یا اینکه خود بخشی از هذیان کسی شده ام که خواب می بیند؟! کاش بیدار شود زودتر که من کار دارم و خسته ام از هذیان تکراری این دیوانه ای که خواب می بیند!!

در سالن مترو ایستاده ام. صدای نکره ای از پشت بلندگو به من می گوید که پشت خط قرمز بایستم! یاد حرف های مه سا می افتم.((وبلاگت چرا به روز نمی شه آزاده؟..تنبل شدی زیاد..))! مه سا همیشه راست می گوید باید چیزی بنویسم. روی تن قطاری که جلوی خط قرمز در چشمانم نشسته یک پست طولانی می نویسم اما قطار می رود و می برد نوشته های من را هم! صدای آزار دهنده ی پشت بلندگو این بار اسم مرا صدا می زند و دستور می دهد که پشت خط قرمز سکو بایستم. خوب شد اسمم را گفت یادم رفته بود که آزاده ام!!

تحکم صدایش که انگار دستور دادن را نشخوار می کند، بد می کند حالم را. از خط قرمز می گذرم..می پرم پایین و روی ریل های قطار می ایستم. این طرف راست است و آن طرف چپ! راه تونل سمت چپ را می روم! صدای احمقانه ی پشت بلندگو دیگر دارد خودش را می کشد اما چکار می تواند بکند برای کُشتن قدم های منی که راهی ِ کشتنم!! در تاریکی تونل چشم های روشن قطاریست که به استقبال محکمه ی من می آید و من در فکرم که چطور شکایت این شهر متهم را به پیشگاه راننده ی قطاری ببرم که به سمت من می آید قدم قدم. چشم های قطار با چشم های من که یکی می شود چیزی درون رگ هایم منهدم می شود و سنگفرش مریض خانه پر می شود از خون گرمی که هنوز Oمثبت است!

کسی که چهره اش صورت ندارد دست من را می گیرد تا پایم سُر نخورد روی این همه سطح لزج خیس بی معنی! با شبهی که صورتش چهره ندارد به پیاده رو می رویم. ساعت چند باید باشد؟! ای داد...ساعت صفحه درشت بند سرمه ای ام باز کجاست؟!! بود شاید اگر، من این همه سرگردان نبودم حالا با ذهنی که همه ی سوالش این است که چند است ساعت؟! پیاده رویی که می رَوَمَش نه تنگ است و نه پر شده از هجوم خوشرنگ نارنجی های خوشمزه ی من

 و من تمرین مرگ می کنم

   تو گود ِ این پیاده رو

  یه چیزی انگار گم شده

  توی نگاه منو تو

  دارم به داشتن یه زخم

  تو سینه عادت می کنم

  دارم شبامو با تن ِ

یه مرده قسمت می کنم

مه سا راست می گوید چیزی باید بنویسم حتما. دارم خفه می شوم از آن ((ن)) محکمی که روی نوشتنم نشسته و من را ننوشتن کرده...باید چیزی بنویسم امشب...

توی پرانتز١:نوشته های آبی بخش هایی از ترانه ی تیتراژ پایانی فیلم محاکمه در خیابان کیمیاییست با صدای رضا یزدانی

توی پرانتز٢: لطفا به جای برداشت هایی از قبیل عاشق شدی؟دیوانه شدی؟ اگر با متن همذات پنداری کردید حستان را برایم بنویسید

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: محاکمه در خیابان