نرها چه زود می میرند!
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸  

اعتراف می کنم که با وجود روی زیادی که دارم دیگر رویم نمی شود که سفرنامه بنویسم اما از طرفی دلم هم نمی آید که گفتنی های سفر اخیرم را ننویسم. پس بگذارید دلم به رویم غالب شود همین یک بار!

سه شنبه بود و 21مین روز از یک مهر خوشیدی...اولین بار بود که گذرمان به جایی می رفت که گوش راست تک گربه ی کره ی زمین است! بعد از زنجان و ترکیه این بار به جایی می رفتم که دیگر رسما ترک زبانند و جالب اینجاست که من ترکی را در حد سیب زمینی هم بلد نیستم و اگر کسی با من ترکی حرف بزند در نگاه اول من را کر و لال مفروض خواهد کرد!

خوشحال بودم که راهمان از خطه ی شمال خواهد رفت. از اتوبان قزوین که می رفتیم دانشگاه آزادش هنوز کنار اتوبان ایستاده بود. در این دانشگاه درس نخوانده ام اما دوستش دارم عجیب! از رودبار که گذشتیم سبزها بیشتر می شدند و من، منی که از طراوت و زیبایی شمال دیوانه می شوم می رفتم تا جنون را هم بگذرم. پاییز کمی سایه افکنده بود بر آن همه سبز و بارانی که در شمال اغلب ویواراست ریه هایم را پر از هوایی می کرد که فریاد زدنم را طلب داشت و هیچ کس جز ابی نمی توانست ملودی ساز باشد آن همه فضایی را که زندگی بود!

از رشت که به سمت آستارا می رفتیم همه چیز زیباتر شد. جنگل هایی که تا نوک کوه رفته بودند و سقف سفالی شیروانی خانه ها...راستش را بخواهید عجیب دوست دارم یک برهه ی کوتاه از زندگی ام را در این سرزمین ساحلی به سر کنم. زندگی کردن در جایی که همه اش بوی نم است و صدای جنگل و دریا، برایم به شدت خواستنیست. به ساحل گیسوم هم سری زدیم و من و دریا و دیوانگی...

دیگر هوا رنگ شب بود...از آستارا و اردبیل گذشتیم و به جایی رسیدیم که آب گرم هایش را زیاد شنیده بودیم. فرناز از سرعینشان برایم زیاد گفته بود...کوچک بود و به همان اندازه که گفته بود دوست داشتنی. در بدو ورود سه چهار نفر خودشان را پرتاب کردند جلوی ماشین ما و من از بین هیاهو و تداخل صداهایشان می شنیدم:ویلا...اتاق...هتل

از یک نفر آدرس هتل چالدران را پرسیدیم. نیمی از حرف هایش را فارسی گفت و ناگهان تغییر language داد و بقیه اش را ترکی گفت و اینگونه بود که ما کلا چیزی نفهمیدیم!

هوا از همان هواهایی بود که من دوست دارمش...خنک...خیلی خنک و شاید سرد. فردای آن روز و آب گرم سبلان.می دانم خاصیت های زیادی دارد اما من چه کنم که تحمل ندارم برای ماندن در آبی که داغی اش خفه ام می کند. و من فقط به این فکر می کردم که آب گرم گاومیش گلی که 20 درجه از اینجا هم گرمتر است و دمایش 54 درجه سانتی گراد است دیگر چه باید باشد!!

مغازه های سرعین اغلبش عسل فروشیست و زنبورها دور سرت پرسه می زنند! برای خریدن عسل با آقایی آشنا شدیم خوش صحبت که اطلاعات خوبی داشت از عسل و زنبورعسل. من نمی دانستم که زنبور عسل تنها موجود زنده ایست که روی هوا جفت گیری می کند و زنبور نر بالافاصله بعد از جفت گیری می افتد و می میرد و چه عجیب که در جمعیت زنبورها، نرها چه زود می میرند! نمی دانستم زنبورهای یک کندو همه ماده اند:یکی ملکه است و بقیه ی ماده ها، زنبورهای کارگر. و از همه مهمتر نمی دانستم که زنبورهای اسپانیایی و ایتالیایی از زنبورهای ایرانی عاقلترند و دیرتر نیش می زنند!

پنج شنبه صبح برای خرید به آستارا رفتیم تا اینبار گردنه ی حیران را در روشنایی ببینیم. آنروز گرچه مه نداشت اما چقدر این گردنه ی معروف ایرانی دیدنیست.

      

 در آستارا تا مرز آبی ایران و آذربایجان رفتیم. کمی آنسوتر باکو بود.

     

 علیرضا جان برادر عزیزم به من می گفت: از مرز رد شو تا با تیر بزنن بکشنت

بعد از آن به اردبیل رفتیم. از اردبیل خوشم آمد. در بسیاری از مغازه ها یا عکس دایی بود یا رضا زاده. بازار سنتی اش را دوست داشتم. هرچند که من صفویان را دوست ندارم اما بقعه ی 700 ساله ی شیخ صفی-جد شاه اسماعیل- هم حال و هوای دلنشینی داشت.

         

 در یکی از اتاق ها با سقفی کوتاه قبر شیخ صفی بود با 6 نفر دیگر،قبر شاه اسماعیل هم بود...حس غریب و ترسناکی داشت آن اتاق. در سرسرای اصلی سقف گنبدی شکل به سبک سقف داخلی عالی قاپوی اصفهان، پر بود از کنده کاری هایی به شکل ظروف مختلف. در تمام این جاهای خالی ظرف های قیمتی بوده که به لطف قاجارها مقادیری از آن ها امروز در موزه آرمیتاز در روسیه است.

         

من همیشه شگفت زده می شوم از کارهای قاجاری ها داستان این فرش که عکسش در بقعه بود را شما هم بشنوید:

         

در زمان قاجار سقف بقعه نیازمند تعمیر بوده اما بخاطر کمبود بودجه این فرش گران بها را می فروشند تا سقف را تعمیر کنند...اما پول خورده می شود و سقف تعمیر نمی شود! خوشحال باید باشد این فرش، که امروز میهمان موزه ر ویکتوریای انگلستان است.

جمعه که باز می گشتیم از مسیری آمدیم که به اتوبان زنجان می رفت و من دلم تنگ شد برای راه تا بی نهایت زیبایی که از آستارا می گذشت.

کلیشه ایست اما بگذارید بگویم ایرانمان بیشتر از خیلی، زیباست...کاش توریست ها بیشتر بدانندش!!!!

توی پرانتز:نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان هنوز ادامه دارد پس اگر خواستید اینجا را کلیک رنجه کنید.

بعدا توی پرانتز شد: جمعه ١ آبان روز جدیدی بود در دفتر خاطرات ذهن مشغولم. صبح به اتفاق اقلیما پولادزاده-بهنامترین-بهاره رهنما و سعید پورمحمودی-گوینده ی رادیو جوان- به بازارچه ی خیریه ای رفتیم که برای کمک به کودکان محک برپا بود. کودکانی که کوچکند و لطیف اما در جدالند با نارفیقی که نامش سرطان است. پس از آن به نمایشگاه مطبوعات سری زدیم...شلوغ بود و سر و صداهایی برپا((بدون توضیح))!! آسمان به سمت غروب می رفت که به تئاتر سنگلچ رفتیم. کاش آن همه دیر نبود تا می توانستم به دعوت بهاره رهنمای عزیز تئاتر خوب و جدیدش- هاملت با سالاد فصل- را می دیدم.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
یک شش سالگی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

 راه افتاده بودیم تا برسیم و این رسیدن ما را به جایی برد که تاریکی مرموز جاده را در شب میهمان باشیم. گفته بودم که می ترسم از امتداد تاریک این دشت های تاریک و سایه های مخوف کوه ها در آن دورتر ها، اما کسی که دوست دارم صدایش را، گفت نترس و من نترسیدم !!!

و اینگونه بود که بهانه ای که واژه هایش کنگره ی میکروب شناسی بالینی تعریف می شوند، من و دوستانم را به شیراز آورد تا من تولد ۶ سالگی ِ راوی لحظات آزاده ام را در شیراز جشن بگیرم.

اینجا شیراز است...همان جایی که پرسپولیسش را عاشقم و حافظش همراه همواره ی من است!

اینجا شیراز است...خانه ی گلشید... همان کسی که بخشی از بهترین خاطرات دانشگاه من است.

و باز امروز فرصتیست برای گفتن از آن هایی که خواندن لحظاتی را که گاهی من است با منند:

 پدر نازنینم:خدا را سپاس برای پدری چنین نازنین که من دارمش

    Alguien Te Quiere :que siempre ha sido mi número uno

 نوید: بهترین دوست بهترین مراحل زندگی ام. برای به دنیا آمدن کوچولوی شبه دی ماهیت لحظه شماری می کنم

سامان: هرچند که برای من اوج عذاب است که کسی کامنت دونی ام را به جای نظر، پر از شکلک کند اما عاشق شکلک های کیلویی توام حقوقدان

سینا: سینا داداش خیلی وقته از - - - - - - - سیزی خبری نیستا

6080 بزرگ: ابی گفته بود: تو رو پیدا کردم امشب...بعد شب های مصیبت ...بعد دل بریدن از من...بعد دل بستن به غربت...ابی را نمی دانم اما روح جهان راست می گوید حتما

بهنامترین: انار و برف و یلدا، هر چه را می خواهی به نام خودت بزن که تو دی ماهی هستی و هر چه بخواهی از آن توست

سوسن: وکیل نازنین من در دادگاه فردایت حق را ار عقل بگیر که من خسته ام از این برد هرباره ی عقل

  پ درام یگانه معافی: کاش می شد گاهی معاف از عقل هم بود...آنوقت شاید می شد به اتوبان زد و برعکس رفت و  به تیر برق نخورد!

فرناز: برایت از خدا می خواهم همان روزهایی را که تقویم مردادی ات کم داردش گاهی

کلاغ راست مغز: ساده...صمیمی و دوست داشتنی ترین راست مغز ویوارای من

 بشیر: نوشته هایم را می خوانی اما آنقـــــــــــــــدر روی فرانسوی ات زیاد است که کامنتی از تو نمی ماند اینجا

سمیه ام/هرا/ندایی/امید یگانه ی عزیز/سیدهاD /دن کیشوت اسپانیایی/پیمان/احسانینو/سعادت/فریبا/سیما/نازیلا/فرهاد/م.پارسا/Bluestar/میلاد/ریموند/لی لی/بهار/روزبه/راهبه/جناب میفروش/آرش بابایی/ابرک قله نشین/ساروی ریکای نازنین/صبا/محمدجواد شکری/اقلیمای عزیز/استاد علیرضا/محسن الف.جیم.//آنتیگونه/نگار پورشعبان/پویا کوشنده/یاشار/نهان کوچولو/حاج عادل عزیز/شوکول/سجاد/بانو/علی پویا/سهند/عادل/مهراوه/یاسین/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/میثم زمان آبادی عزیز/unfogiven/فاطمه/زهره/سورنا رضوانیه/ژوپی/سجاد/سمیرا/جواد/نرگس خرقانی/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/قاف/فرشید/آیدا/فرهنگ/نارگل و ...

همه تان را دوست دارم که همیشه بودید و من تنها نبودم که چقدر حس خوبیست وقتی تو نگفته ای و می شود شنید و من اینجا یاد گرفتم که تنها نباشم با هیچ سکوتی که فریاد نیست.

و باز مثل هر بار

                     قلب تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود منقلب

توی پرانتز١: در حال حاضر که در حال ویرایش این نوشته هستم ساعت 3نیمه شب است.بیشتر از 3 ساعت است دارم جان می کنم اما زینب و گلشید آنقدر توی سر و کله ی من و خودشان زدند که خودم هم نفهمیدم چه نوشتم.زینب پشت سر هم تیکه های زبان اجدادی اش را تکرار می کند. دوستان اهل سرزمین های غرب مازندران توجه کنند زینب ما مدام در حال تکرار کلمه کوره اسب است.

توی پرانتز٢: اگر دوست داشتید در نظر سنجی انتخاب وبلاگ های برتر بانوان شرکت کنید، اینجا را کلیک رنجه کنید.

...آزاده ار کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: 6سالگی
 
Spanish Kiss !!!
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  

به سمت فرودگاه استانبول می رفتیم. دیگر با همتوری هایمان آشنا شده بودیم. سوار هواپیمای اونور ایر- یکی از هواپیماهای داخلی ترکیه- شدیم. باران نم نم می بارید و ترس من را از پرواز بیشتر می کرد. پسر جوانی که پیدا بود ترک است، کنار علیرضا نشسته بود و خیلی زود خوابش برد. بالای ابرها بودیم که ناگهان چند قطره آب محفظه ی فن بالای سرش روی صورتش ریخت و به طرز بدی از خواب پرید! من و علیرضا انسان های خبیثی نیستیم اما تحمل نخندیدن سخت بود!

صندلی من کنار اتاق میهمان دارها بود وقتی دیدم چرخی پر از خوراکی های متنوع را از کمد درآوردند خیلی خوشحال شدم. داشتم فکر می کردم که از بین آن همه کدام را انتخاب کنم، که  منویی را در دستانم گذاشتند:

                     کوکاکولا    5 لیر

                     نسکافه    3.5 لیر

                     و...

این حرکت به شدت شرکت هواپیمایی ترکیه را در نظرم کوچک کرد! آنجا دلم برای هواپیماهای خودمان تنگ شد که چقدر خوب از میهمان هایشان پذیرایی می کنند.

ساعت 4.30 در فرودگاه ازمیر به زمین نشستیم. تور لیدرمان به استقبالمان آمد و راهی کوش آداسی شدیم. شهری که معنایش جزیره ی پرنده است و در غربی ترین نقطه ی ترکیه خانه کرده است.

هتل تاتلیس محل اقامت ما بود.

   

آنجا فهمیدیم این هتل از دارایی های ابراهیم تاتلیس-خواننده ی معروف ترک ها- است. هر چند که هتل مجهز، دوست داشتنی و برایم پر از خاطره بود اما به این خواننده کوچکترین علاقه ای ندارم. اتفاقا در یکی از شب های اقامتمان به هتل آمد. مردم در لابی دورش جمع شده بودند اما من اصلا دوستش ندارم.

فردای آنروز-یکشنبه-به آدا لَند -بزرگترین پارک آبی اروپا- رفتیم.

 

 از 10 صبح تا 5.30 بعداز ظهر آنجا بودیم! از لذت سوار شدن بر سرسره های آبی متنوعش هر چه بگویم کم است. آنجا پر از صدای جیغ هاییست که از عمق هیجان می آید. در ورای این صدای شاد، صدای بلند موسیقی هم غوغا می کرد. در محوطه ی وسط پارک، رقص باران برگزار می شد.

   

مردم با ملیت های مختلف در آن جا جمع می شدند و در میان فواره های آب می رقصیدند. تعداد ایرانی ها کم نبود! این را وقتی فهمیدم که آهنگ مهدی اسدی فضا را پر کرد و عده ی زیادی همصدا فریاد زدند: پاشو..بیا پیشم..اگه نباشی دیوونه می شم...

تلاش نکنید که من را درعکس بالا پیدا کنید...نگرد ...نیست

یک توضیح هم باید بدهم: فکر نکنید در آنجا همه مایوهای مبتذل به تن داشتند و قطعه ای از جهنم بوده! هر کس هر طور که دوست داشت بود! یکی مایوش اش شبیه مایو بود و یکی هم مایوهای مخصوص و کلاهداری پوشیده بود که تمام نقاط بدن و موهایش را پوشانده بود! دموکراسی و احترام گذاشتن به عقاید و مذاهب انسان ها، موجود زیبایی نیست آیا؟؟!!!

یکی از سرسره های آبی از بین یم غار تاریک می گذشت. فقط سر می خوردی و از ته دل جیغ می زدی چون چشم هایت هیچ جا را نمی دید!

دلم بدجور پارک آبی آدا لند را می خواهد..کاش کسی در اینجا یکی بسازدمان!

فردایش-دوشنبه- برای دیدن شهر سه هزار ساله ی افسوس(Efesus ) به سمت سِلچوخ و ازمیر راه افتادیم. در این مسیر با یک راننده ی تاکسی دوست داشتنی آشنا شدیم که بر خلاف دیگران انگلیسی را خوب حرف می زد. مرد میانسالی بود خونگرم و مهربان. سوار فیات تمیز و زرد رنگش شدیم. آقا مصطفی اطلاعات خوبی از منطقه به من داد. اول ما را به خانه ی ننه مریم برد.

     

   

اینجا همان خانه ایست که حضرت مریم آخرین سال های زندگی اش را در آن سپری کرده. می گویند قبر خودش هم در این حوالیست اما کجاست؟! کسی نمی داند!

شمع روشن کردیم و در کنار تعداد زیادی شمع گذاشتیمشان. هوا به شدت نفس کشدنی بود. نزدیک خانه ی حضرت مریم، دیوار آرزوهاست. دیواری بزرگ که پر شده از پارچه های رنگارنگی که آرزوهای مردمی از سرزمین های مختلف را در دلش دارد!

    

 آرزویم را نوشتم و سپردمش به دیوار آرزوهایی که کاش برآورده شوند.

پس از آن آقا مصطفی ما را به اِفِسوس سه هزار ساله برد. چقدر برای دیدنش عطش داشتم. در نگاه اول شبیه تخت جمشید خودمان بود.

       

اما با تمام عشق بی دریغی که برای تخت جمشید و هخامنشیان قائلم، اعتراف می کنم که افسوس بسیار بزرگتر و با شکوه تر از پرسپولیس نازنین ماست.  وقتی در بازمانده های خیابان های آن روزها راه می روی، انگار روحت را به حکومت عظیم روم شرقی آن روزها برده ای!

 

 چطور بگویم که من چطور عاشق افسوس شدم! شاید از آنجاست که  پساز  اسپانیا، به ایتالیا و آثارش علاقه ای قلبی دارم. اینجا با این یادگارهای رومی اش انگار بخشی از خود ایتالیاست و حتی لحظه ای هم به یادت نمی آید که اینجا کشور همسایه ی تو، ترکیه است!

برای من جالب تر از همه، مرکز تئاتر شهر افسوس بود..سه هزار سال پیش و یک مرکز تئاتر!!

آنجا هم دوست های زیادی پیدا کردم. امریکایی ها جزو عزیزترین دوستان من در این سفر بودند. آنقدر صمیمی و دقیق به حرف هایت گوش می دهند که اگر احساساتت را کنترل نکنی، دلت می خواهد بغلشان کنی!

وقت خداحافظی از آقا مصطفی، کتابی در مورد افسوس به من هدیه داد که به شدت ذوق زده ام کرد. وقتی از او خواستم روی کتاب برایم یادگاری بنویسد گفت که بلد نیست انگلیسی بنویسد و فقط حرف زدنش را بلد است. از او خواستم به ترکی برایم بنویسد. وقتی ترجمه اش را خواستم،گفت:نوشتم اینجا منتظر می مانم تا سال دیگر در همین جا دوباره ببینمتان.

وقتی در ایستگاه اتوبوس(چیزی شبیه ون) برای رفتن به هتل منتظر بودیم، نکته ی جالبی توجهم را جلب کرد! مسئول ایستگاه با بی سیم با یکی از راننده ها تماس گرفت و گفت:4مسافر داری.4صندلی ات را خالی بزار!

بعد از ظهر همان روز در هتل با کسی آشنا شدم که عاشقش شده ام. چند دختر جوان که چهره هایشان از شرق آسیا خبر می داد در استخر هتل شنا می کردند. از آنجا که همیشه دوست دارم دوست پیدا کنم، از ملیتشان پرسیدم.وقتی نام کره راشنیدم،

پرسیدم :کره شمالی؟

همصدا فریاد زدند:nooooooooooooooooooooooooooooo...God forbiden

هرچند که یک قسمت از سریال جومونگ را هم ندیده ام، بهانه ی خوبی بود برای نزدیک تر شدن به آن ها. وقتی فهمیدند سریال وطنی شان در کشور من عاشقان بسیاری دارد، هیجان زده شدند.

با یکی از آن ها صمیمی تر شدم.نامش Sema بود و بسیار به هم شبیه بودیم(نه از نظر قیافه). مهمتر از همه آن که نوشتن بخشی از زندگی هردویمان بود. نزدیک 2ساعت از همه چیز حرف زدیم. در سئول زندگی می کرد و با دوستانش به این سفر آمده بود! قول داد وبلاگی برای خودش بسازد. از دین هایمان زیاد گفتیم. مسیحی بود و پروتستان. با یک ایمان قلبی با هیجان تعریف می کرد که به جهنم نخواهد رفت هر کس که معتقد است پسر مریم را!

این دختر ٢٢ساله ی کره ای به شدت به دلم نشست. گفت که سال بعد به ایران می آید. از آنجا که قرار بود هر دویمان تا ۴شنبه در هتل باشیم خیالمان راحت بود که وقت کافی داریم برای مبادله ی آدرس ایمیل هایمان. قرار بعدی مان را برای فردا بعد از ظهر گذاشتیم.

لذت تماشای غروب دریا از پنجره ی هتل را فراموش نخواهم کرد.

   

صبح سه شنبه به همراه تور به مرکز شهر کوش آداسی رفتیم. من نمی دانم کجای قیافه های ما تابلو است که همه تا ما را می دیدند می گفتند: ایران؟ احمدی نزاد؟!

وقتی به هتل برگشتیم مسئول پذیرش کاغذی را به همراه کلید اتاق به ما داد. Sema نوشته بود که مجبور شده اند امروز هتل را ترک کنند...دلش برایم تنگ می شود..ایمیلش را برایم نوشته بود تا ارتباطمان قطع نشود. بغض گلویم را گرفت اما خوشحال بودم از با معرفتی Semaکه حتی شماره اتاف ما را هم نداشته اما اسمم را در کامپیوتر هتل جستجو کرده اند و اتاقمان را پیدا کرده و نوشته را به کلید چسبانده بود.

در این سفر رسما خودم را با اسپانیایی ها خفه کردم! شب آخر با لباس بارسلونایم در لابی هتل بودم که یک پیرزن خوش پوش با موهای سفید کوتاه به طرفم آمد.به لباسم اشاره کرد و به اسپانیایی گفت فقط کاتالان. انگلیسی بلد نبود.با زبان محبوبم به او گفتم  اسپانیا و کاتالان را خیلی دوست دارم. خیلی خوشش آمده بود. موقع خداحافظی ناگهان جلو آمد و در حالیکه مرا می بوسید گفت به خاطر کاتالان. و من  به شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت ذوق زده شدم بخاطر این بوس اسپانیایی که روی گونه ام نشست.

شاید باورتان نشود اما یکی از مغازه دار های درون هتل فکر کرده بود من اسپانیایی هستم. به اسپانیایی به من خوش آمد گفت. گفتم که ایرانی هستم و من واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــا متاسفم که بعضی از مردم دنیا یا ایران را نمی شناسند یا فکر می کنند ایران همان عراق است!!

در شب آخر سفرمان مثل تمام آخرهای دیگر دلم گرفته بود! یکی از کارکنان هتل در این چند روز من را مسی صدا می زد. آخرین ثانیه های شب وقتی برایم دست تکان داد و آخرین مسی اش را گفت، گفتم:مسی فردا صبح داره می ره! 

گفت فردا صبح قبل از رفتن می بینمت.اما ما صبح ساعت 5 باید هتل را به مقصد فرودگاه ترک می کردیم و من دیگر دوست بارسلونایی مهربانم را ندیدم.

توی پرانتز١: شما را نمی دانم اما خودم قسمت آخر سفرنامه ام را بیشتر دوست دارم.

توی پرانتز٢: من و Sema با هم در ارتباط هستیم، خدا همین اینترنت کم سرعت را هم از ما نگیرد! او هم مثل شما وبلاگ من را می بیند با این تفاوت که به قول خودش زبان فارسی برایش چیزی شبیه نقاشی است.

توی پرانتز3: مردم کره ی جنوبی بسیار خوش قولند این را وقتی فهمیدم که دوست کره ای ام، وبلاگی که قولش را داده بود ساخت. جالب است که بنا بر موازین کشور ما، وبلاگش فیلتر است!! به شکرانه ی فیلتر شکن توانستم وبلاگش را ببینم ولی واقعا هنوز هم نمی دانم چرا باید آن وبلاگ فیلتر باشد!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا 


کلمات کلیدی: کوش آداسی ،کلمات کلیدی: خانه ی حضرت مریم ،کلمات کلیدی: پارک آبی آدالند ،کلمات کلیدی: افسوس-efesus