قتل در کلبه ی ویوارا!
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸  

هیچ وقت فکر نمی کردم که دست اجل حتی برای نوشتن قسمت سوم سفرنامه ی ترکیه ام هم به من فرصت ندهد چه برسد به اینکه صبر کند من به اسپانیا سفر کنم و سفرنامه اش را هم بنویسم. آرزو زیاد داشتم اما حالا دیگر آرزوهایم به گور برده شده چون خطا کردم! خطا کردم و به کسی که دوست نبود اعتماد کردم!

 اعتماد کردم چون فکر می کردم دوستی های اینترنتی هر ضرری که داشته باشد دیگر ضرر جانی ندارد! البته کسانی بوده اند که با دیدن کامنت های سلام گلم،عشقم،عسلم به من هم سر بزن یا وبلاگ توپی داری بیا تبادل لینک کنیم عزیزم یا با قدم های سبزت بیا و من را گلباران کن و بترکان، سکته کرده اند اما نشنیده بودم کسی جان به جان آفرین تسلیم کرده باشد.

اما از آنجا که دوست دارم در هر چیزی اولین باشم من هم در رده ی اولین مقتولین اینترنتی قرار گرفتم.

شوکول را چند ماهی بود که می شناختم. گاهی به وبلاگش سر می زدم فقط برای اینکه چند تا شکلات مجانی بخورم وگرنه کی حوصله ی خواندن دارد.

از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که چند ماهیست ۵ میکروب یتیم را به فرزندخواندگی قبول کرده ام. چند شب پیش با فرزند خوانده هایم یک فیلم از کیانو ریوز قلبرا نگاه می کردیم. با اتمام فیلم خواستم بلند شوم به یکی از دوست هایم زنگ بزنم که برام ویزای اسپانیاقلب بگیرد اما بلافاصله کلیپی از انریکهقلب پخش شد و من باز پای ماهواره ی همسایه مان میخکوب شدم که ناگهان صدای زنگ در چشم های من را از چشم های انریکه گرفت. باکتری طاعون-یکی از فرزند خوانده هایم- آیفون را برداشت:

-کیه؟

-سیدم طاعون...مراقب خودتون باشید شوکول داره همرو می کشه..بیشتر از این نمی تونم اینجا بمونم!

طاعون گوشی را سرجایش گذاشت و با ترس به من گفت:عمو سید بود می گفت خاله شوکول نمی تونه بیشتر از این اینجا بمونه

من:یعنی چی؟

طاعون:عمو سید داره همرو می کشه.

من باور نکردم چون سید خیلی شوخی می کند. باکتری حصبه -یکی دیگر از فرزند خوانده هایم-که تازه زبان بازکرده و به حرف زدن افتاده است با خنده به من گقت: یمو یید یی یاد یی یاد یا یا یازی یونه؟(ترجمه: عمو سید می خواد بیاد با ما بازی کنه؟)

من:آره عزیزم دا...هنوز حرفم تموم نشده بود که در خانمان با شتاب باز شد.سرم را که برگرداندم شوکول با یک اسلحه کلاشینکف جلوی در ایستاده بود. با خنده گفتم لابد اصلحت شکلات شلیک می کنه؟

شوکول با عصبانیت:ببند دهنتو...ویوارای مسخرتو رو سرت خفه می کنم گاوباز وحشی دورگه ی ایران باستانی-اسپانیایی میکروب پرست

باکتری حصبه که ذوق کرده بود:یاله یوکول یومدی یا ما یازی یونی؟

شوکول:تو دیگه خفه خونی بگیر منگل

ویروس ایدز و قارچ عامل کچلی(دو تا دیگه از فرزند خوانده هام) به سمت شوکول حمله کردند اما با بی رحمی به طرفشان شلیک کرد. من که تازه دوزاری ام افتاده بود خواستم یک واکنشی نشان بدهم که گلوله را خالی کرد وسط مغزم! کمی دردم امد. وقتی که روحم چشم هایش را باز کرد روح تعداد زیادی وبلاگ نویس را دیدم! از بین آن هافقط هاD را می شناختیم. هاD یک طناب را گره زده بود دور کمر خودش و با خنده به من می گفت:ببین گره اش چقدر کوره

من هم در جوابش با خنده گفتم: ویوارا یک نام اصیل ایرانیست به معنی باران تند

 همه ی فرزندخوانده هایم را کشته بود! فقط ویروس هپاتیت ب-بزرگترین فرزند خوانده ام_ که توی آشپزخانه قائم شده بود ناگهان از پشت سر شوکول آمد و گردنش را گاز گرفت. هرچند بلافاصله با تفنگش بچه ام را کشت اما خوشحال بودم که قاتلم هپاتیت ب گرفته و بزودی خواهد مرد. فقط امیدوارم قبلا واکسن هپاتیت نزده باشد.

همان روز سید شوکول را لو داد.و پس از اینکه همه کشته شدند، پلیس آخرین کسی بود که در صحنه جنایت روییده شد!

 قاتل در جلسه ی بازجویی انگیزه اش را از کشتن من علاقه ام به میکروب ها،سفر اخیرم و احتمال سفر کردنم به اسپانیا عنوان کرده است. که هیچ کدامش منطقی نیست. من دلیلش را جنون وبلاگ نویسی می دانم.

حالا یک سوال مدام در سرم شنا می کند: اگر کشته نمی شدم، شما من را می کشتید؟! اگر می کشتید، با چه انگیزه ای روحم را به جان لایتناهی تقدیم می کردید؟!

توی پرانتز:این نوشته بعد از کشته شدن اینجانب در وبلاگ شوکول، نوشته شده است. شخصیت هایی که نامشان در اینجا آمده مربوط به آن ماجرا هستند و گرنه اگر دست خودم بود نام تمام دوستان وبلاگی ام را در این پست می گنجاندم.

...روح آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: قتل
 
اکسیر عشق به زرم افتادو مس شدم!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸  

برای ناهار به همراه تور به یک رستوران عجیب می رویم. می گویم عجیب چون آنقدر به ما غذا خوراندند که دیگر داشتیم بالا می آوردیم. هر بار که غذا تمام می شد به خیال اینکه خدا را شاکریم تمام شد می خواستیم بلند شویم اما باز می آمدند چنگالی قاشقی می گذاشتند و ما و همتوری هایمان پناه بر خدا می بردیم! هزینه ی این ناهار یه عهده ی تور بود. این را گفتم که فکر نکنید ما را برده بودند آنجا تا یک عالمه پول بخاطر این خوردن های اجباری از ما مطالبه کنند و بعد بشینند دور هم و بخندند.

بعد از ناهار به دیدن یک شوی چرم رفتیم. چرم های فوق العاده زیبایی که خیلی هم گران بودند(از این آیکون ها که چرا پول ایران در حد چمن است؟!) سه خانم و یک آقای مانکن که به جان خودم و به اعتراف تمام همتوری هایمان این آخری با انریکه مو نمی زد، با کت ها و بارانی های چرم می آمدند و مانند fashion tv همسایه ی شما، راه می رفتند.

        

بعد به پاساز oloviom برده شدیم. بر عکس اکثر خانم ها من علاقه ی چندانی به خرید ندارم. نه اینکه اصلا نداشته باشم که اگر اینطور باشد قطعا معلول ذهنی محسوب می شم اما خیلی ندارم...منظورم علاقه است! بیشتر ترجیح می دادم به دریا پناه ببرم که بردم.

در خیابان راه می روم و مردم استانبول را نگاه می کنم. هر کس هر طور دوست دارد لباس پوشیده و چون اجبار در کار نیست کسی که حجاب را انتخاب کرده آنقدر اعتقادش قوی است که یک تار مویش هم پیدا نیست و من باز افسوس می خورم که کشور متمدن من را تا کی کاری هست با اجبار؟!

غذاهای ترکیه به خوشمزگی قرمه سبزی های ما نیست اما خوردنیست. مخصوصا کباب ترکی یا به قول خودشان دونُر معروفشان.

       

شهر پر از گاری هاییست که هندوانه را نه درسته بلکه ریف ریف می فروشند. و چقدر می چسبد خوردن هندوانه در وسط خیابان آن هم وقتی که برایش یک و نیم لیر پول داده ای.

شب های استانبول را دوست داشتم خنک بود و خوشرنگ. مغازه ها بسته می شوند و در عوض پیاده رو ها پر از فروشنده هاییست که وسایل رنگارنگشان را روی مین پهن کرده اند و با صدای بلند قیمت ها را اعلام می کنند..١٠ لیر..٢۵ لیر و...

مسجدهایشان هم در شب نور دارد!

       

جمعه آخرین روزی بود که استانبول ما را در خود داشت. هر چند ساحل صدایم می کرد و دریا کاری می کرد که دلم ضعف می رفت اما ایا صوفیه را مگر می شد ندید؟! این مهمترین اثر تاریخی استانبول  که ٩١۶ سال کلیسا بوده و پس از ان ۴٨١ سال مسجد و حالا موزه! و چقدر زیباست اینکه وقتی ایاصوفیه مسجد شد هیچ کس از روی دیوارها عکس های مسیح، حضرت مریم ، صلیب ها و هر آنچه نشان از مسیحیت است نکنده و نابود نکرده است!

       

 راهرویی که مارا به ایا صوفیه می برد هم تاریک و هم کمی مرموز! شاید گذر از این همه مرزی که گذشته ی ماست، چهره اش را وهم پاشیده! در گوشه گوشه ی دیوارها تصاویر مذهبیست که از کنار هم گذاشتن کاشی های رنگی جان گرفته اند.

  

 آیا صوفیه در آن روزها که کلیسا بود سه بار هم در آتش سوخت و از نو بنا شد تا امروز هم سهمی از تاریخ کشورش باشد. ایا صوفیه علاوه بر معماری کلاسیک بیزانسی اش بخاطر معرق کارهای زیبا و غنی در یادها می ماند. ایران من هم چه بسیار دارد جاهایی که دیدنی اند اما کمتر توریستیست که به قلمروی اصیل ما پا بگذارد..چرا نمی گذارد، من نمی دانم!

در فاصله ای کم از ایا صوفیه، کاخ توپکایی خانه دارد. این کاخ آنقـــــــــــــــــــــدر بزرگ است و دیدنی دارد که ما با همه تلاشمان نتوانستیم همه جایش را ببینیم آنطور که من دوست دارم سوراخ سنبه ها را خلع سلاح کنم و از هر گوشه ی ساکتی سر درآورم. این کاخ چند صد سال عمر دارد و پر است از هدایایی که در زمان قاجار به حاکمان ترک داده شده! من هنوز هم نمی فهمم اولین مدال طلای شیر و خورشید ایرانی چرا باید در موزه ی توپکایی باشد!! این قاجار ها را خدا حفظ کند که اینقدر خوب بودند!!! یک تخت تزئین شده با جواهرات کوه نور هم بود که در کنارش نوشته بودند اهدایی از نارشاه. اهدا شده یا دزدیده..نمی دانم اما می دانم که نادرشاه افشار به اندازه ی معجزه های قاجاری خوشحال نبود!!!

در قسمت موقوفات کاخ، دندان حضرت محمد که در جنگ احد شکسته بود و جای پای حضرت محمد روی یک سنگ نگهداری می شود. این ها نوشته های روی چیزهایی بود که من در آن کاخ دیدم و تنها دیده هایم را بازگو کردم. اگر در واقعی بودنشان شک دارید..من را قتل عام نکنید لطفا.

در قسمتی از کاخ یک بالکن بزرگ به دریا مشرف می شود. منظره ی فوق العاده ای که دیدنش من را سیر نمی کرد.

دیگر پاهایمان توان نداشت وگرنه توپکایی باز هم چیزهایی برای دیدن داشت. یک گروه مانکن روسی که برای اجرا برنامه به ترکیه آمده بودند هم در توپکایی قدم می زدند.

شب وقتی به سمت هتل می رفتیم. من چیزی دیدم که اگر جلویم انسانی را هم قربانی می کردند حاضر نمی شدم از خریدنش دست بردارم. و از آنجا شد که من صاحب یک عدد لباس اورزینال بارسلونا شدم و نامم شد لیونل مسی

                                                                                 ادامه دارد....

توی پرانتز ١:خود می دانم که در آپدیت کردن کلبه ویوارا، بد و تنبل و نامنظم شده ام...سوگند می خورم که خود را به نشان تنبیه،به سبک کتب عهد عتیق حلق آویز کنم

توی پرانتز٢ :تا امروز عصر این سعادت نصبیم نشده بود که اثر بی نظیر و هنری و ماندگار اخراجی های ٢ را ببینم. امروز این سعادت بر سرم بارانده شد. لذت بردم در حد وافر!!واقعا شاهکاری بود بی بدیل در حد موقوفات قاجار!!!!!!!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: موزه توپکایی ،کلمات کلیدی: ایا صوفیه