کنستانتینوپول
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸  

در هتل سلطان وارد اتاقمان که می شویم منظره پشت پنجره دیدنیست! دریا و کشتی های بسیاری که در دلش نشسته اند.

   

سوار بر تراموا (قطار شهری) به منطقه ی زیتون بورنو می رویم. اینجا مرکز خرید است و پر ا از لباس های رنگارنگیست که ارزان نیستند چون پول ما بی ارزش است و هر ١لیر ترکیه معادل ٧٠٠ تومان است! پول ما انقــــــــدر بی ارزش است که حتی در doviz ها(محل هایی برای چنج کردن پول) که پول های همه کشورها را چنج کمی کنند پول ایرانی را تبدیل هم نمی کنند. لباس ها گرچه برای ما خیلی ارزان نیست اما حداقل خیالت راحت است که پولت را به پای جنس چینی آن هم از نوع به درد نخورش نریخته ای!

شام را در یکی از شعبه های مک دونالد که در سطح شهر کم هم نیست می خوریم. همان همبرگرهای معروف و خوشمزه ای که در همه جای دنیا شعبه دارد به جز کشور بزرگ من!

                     

پنجشنبه صبح به همراه هم توری هایمان که آقای گربکندی(مربی سابق ذوب آهن) و خانواده اش هم در بین آن هاست، سوار بر کشتی همسفر موج های دریای مرمره می شویم.

 

 صدای آهنگ شاد ایرانی فضای کشتی را پر کرده. جلوی دماغه کشتی می ایستم. باد خنکی که به شدت به صورتم می وزد چیزهایی که دوست ندارمشان را از خاطرم می برد! کاخ دلمه باغچه-یکی از زیباترین کاخ های اروپا- و برج دختر را می بینیم. برج دختری که نمی دانم داستان عشقی که درباره اش می گویند واقعیست یا مثل امروزهای ما افسانه است!

    

 افسانه هم اگر باشد ارزشش را دارد شنیدن عشقی که شاید واقعیست: پیشگویی، امپراطور بیزانس را از گزیده شدن دخترش توسط ماری خبر می دهد. امپراطور این قلعه را بر فراز صخره ای می سازد و دخترش را به آنجا منتقل می کند. اما روزی ماری که در سبد انگور پنهان شده جان دختر را می گیرد. از آن طرف در طول ساخته شدن برج یکی از شاهزاده ها به یکی از کارگرها دل می بندد اما از آنجا که اختلاف طبقاتی اجازه ی ازدواج به آن ها نمی دهد، پسر که در آنسوی دریا زندگی می کرده هرشب عرض دریا را طی می کند و خودش را به شاهزاده می رساند. یک شب به علت خاموش شدن مشعل برج، پسر راه را گم کرده و غرق می شود. دختر هم در غیاب او خودش را به آب می اندازد!

در مسیر تنگه ی بسفر که دریای مرمره را به دریای سیاه وصل کرده و مرز بین اروپا و آسیاست، دو پل بزرگ و معروف خانه کرده اند که هر کدام 1560 متر طول دارند. اولی پل بُغاض است و دیگری پل سلطان.

 برج دختر

قلعه ی روملی قلعه ی زیباییست. اینجا همان جاییست که عثمانی ها در زمان بیزانس ها ساختند و تنگه را بستند و در 29 می سال 1453 میلادی استانبول را فتح کردند تا از آن سال به بعد هر سال جشن فتح استانبول در این تاریخ توسط ترک زبان های این سرزمین برگزار شود.

پس از یک دریانوردی لذت بخش با کشتی، در شهر گشتی می زنیم. دیوارهای 7 لایه ای که بیش از 500 سال پیش تنها حصار دور شهر در زمان بیزانس ها بوده، هنوز در بخش های از شهر دیده می شود.

استانبول که زمانی نامش اسلامبول بود، بیش از 2100 مسجد دارد که معماری زیبایی دارند. بلندترین آن ها مسجد سلیمانیه است که روی یک صخره خانه دارد. خیابان های ترکیه ترافیک گرچه زیاد دارد، اما تمیز است و کم پیش می آید کسی در پیاده رو چیزی را بر زمین انداخته باشد!

    

 ساختمان شبکه TRT ترکیه نزدیک میدان تقسیم یا به قول خودشان TAKSIM است. علت نامگذاری این میدان این است که اولین ساختمانی که به سبک معماری کلاسیک عثمانی در این منطقه بنا شده، یک منبع آب است. در وسط میدان مجسمه آتاتورک است و در کنارش رهبران کشورهای خارجی که در بین آن ها رضا شاه هم دیده می شود.

سلطان احمد اول شخصیتی مذهبی داشت به همین دلیل برای ساختن مسجد تمایل خاصی داشته است. مسجد سلطان احمد از نظر مساحت بزرگترین مسجد استانبول است. در دوره ی عثمانی ساخته شده و به خاطر رنگ کاشی کاری هایش به مسجد کبود یا آبی معروف است.

 

در فضای داخلی مسجد در کنار نام خدا و خلیفه های اهل سنت و امامان ما، یا حضرت بلال حبشی هم در جایی از دیوار نوشته شده است. یک گروه کره ای با نظمی شبیه کلاس های درس، روی زمین نشسته بودند و راهنمایشان برایشان با زبانی که من نمی فهمیدمش توضیح می داد.

در نزدیکی مسجد، ستون هرمی شکل هیپودروم قدیمی ترین ستون سنگی استانبول قرار دارد که یادگاری از مصر باستان است.

 

این ستون ١۵٠٠ سال پیش از میلاد مسیح به افتخار فرعون در مصر بر افراشته شد. امپراطور کنستانتین اول(آدم یاد فیلم کنستانتین و کیانوریوز می افتدنیشخند) فرمانروای کنستانتینوپول(استانبول امروزی) به اهالی اسکندریه نامه نوشت و از آنان خواست این بنای یاد بود را در ازای خدماتی که به مصری ها داده اند از اسکندریه به کنستانتیوپول بفرستند. به علت عظیم بودن ستون فقط ۶٠ درصد آن را بریدند و با کشتی به اینجا فرستانده شد.

                                                              ادامه دارد...

توی پرانتز1:هر کدام ازعکس ها که قشنگ تر است، کار پدر نازنینم است

توی پرانتز2: از یه بغض تازه خیسم...واسه دیدنت حریصم

                 کنسرت رضا یزدانی خیلی خوب بود...جای شما خالی

توی پرانتز3: پستچی 3بار در نمی زند را 1بار ببینید

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: مسجد سلطان احمد ،کلمات کلیدی: استانبول ،کلمات کلیدی: دریای مرمره ،کلمات کلیدی: ستون هرمی شکل هیپودروم
 
داستان ها دارم از دیاران که سفر کردمو رفتم بی تو...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  

دیروز بعد از ظهر بود که برگشتم. کمبود خوابم آنقدر زیاد بود که امروز را تا ظهر خوابیدم. وقتی که برگشتم نه یک ذره گرد و خاک روی کتاب های کتابخانه ی کلبه ی ویوارا بود و نه یک علف هرز توی باغچه ی کوچک جلوی کلبه ام و این یعنی این که شما مراقبش بودید زیاد شما که دلم برایتان تنگ هم شده بود..

جایی که رفتم زیبا بود و دیدنی. اینجا همان جاییست که روزگاری از کشور من بسیار عقب تر بود اما امروز پیشرفت های بسیار که کرده هیچ، در کنار صنایع بسیارش ٢۶ میلیون دلار هم از صنعت توریست در امد دارد.نمی دانم آن ها تند رفته اند یا ما عقب رفتیم؟!!!!!

دریا زیاد دارد.دریا سیاه، دریای مرمره، دریای اژه و دریای مدیترانه. تمام دریاهای دنیا به چند یا چندین کشور تعلق دارند اما دریای مرمره تنها در انحصار این کشور است و فقط یک صاحب دارد. همه جایش سبز است. آب و هوایش شبیه شمال ماست اما خنک تر.

متاسفانه یا خوشبختانه حدس هیچ کس درست نبود. بیشتریم حدس ها، اسپانیا و هندوستان بود. گرچه سفر به سرزمین ماتادورها از قشنگ ترین آرزوهای من است و هند تا چند ماه پیش اولین انتخاب ما برای سفر بود اما مقصد این بارما هیچ کدام از این دو نبود!

چهارشنبه ١۴ مرداد ساعت ۴ صبح در حالیکه بعد از آپدیت وبلاگم و گذاشتن کامنت خداحافظی برای دوستانم تنها یک ربع خوابیده بودم راهی فرودگاه امام شدیم. پرواز ما ساعت ٧:۴۵ صبح بود و من دروغ نگفته ام اگر بگویم با توجه به حوادث اخیر از سوار شدن به هواپیما وحشت داشتم! وقتی روی صندلی ام نشستم و صدایی از پشت بلندگوی هواپیمای گفت که هواپیمای ما ایرباس است ترسم بیشتر هم شد. نام ایرباس همیشه من را یاد موشکی می اندازد که روی آب های خلیج فارس به هواپیمای ایرانی برخورد کرد و ...! اما به لطف خدا هواپیمای از فرودگاه امام بلند شد و به سلامت در فرودگاه مقصد نشست. اینجا استانبول است...شهری که تنگه ی معروف بسفرش مرز بین قاره های آسیا و اروپاست!

الان که این نوشته ها را تایپ می کنم قرار است به خانه ی مادر بزرگ هایم برویم و همه پشت در اتاقم منتظرند و با خشم آزاده را صدا می زنند. گفتنی ها و عکس ها ی بسیار دارم از این اروپای کوچک باز می گردم و همه را می گویم

توی پرانتز: امشب به کنسرت رضا یزدانی می روم...جای همه تان خالی

آزاده از کلبه ی ویوارا...


کلمات کلیدی: استانبول ،کلمات کلیدی: ترکیه ،کلمات کلیدی: دریای مرمره و دریای سیاه ،کلمات کلیدی: دریای اژه و دریای مدیترانه
 
خواب، سیری چند؟!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  

ساعت از نیمه شب گذشته و من کمتر از 3 ساعت وقت دارم تا کمی خواب را میهمان باشم. اما 3 ساعت خیلی کم است برای تنی که خسته است و چشمانی که خواب ندارند!

سلول های بدنم نیاز دارند فارغ از آن همه فعالیت روزانه شان کمی به حال خود باشند اما من که همیشه یک دنده بوده ام و خودخواه، تنها آزاده و علاقه اش به این کلبه را می بینم و خیره سرانه پای کامپیوترم نشسته ام و تمامشان را مجبور کرده ام که راوی این پست شبانه ی من باشند!

و شاید هیجان..هجان ثانیه هایی پر شتاب ...کوله بار نیمه آماده ام در کنج اتاق و باز منی که مسافـــــــــرم در راه! هر بار شب های سفر کمتر از شب های دیگر خوابیده ام! شاید سایه ی اشتیاق آنقدر بر پلک هایم سنگین می شود که دیگر جایی نمی ماند برای خواب...برای منی که مسافرم!

باز مثل هر بار صدای تمام وسایل اتاقم را می شنوم که با التماس از من می خواهند آن ها را انتخاب کنم و با خود ببرم تا توشه ی سفرم باشند. و من تنها به اندازه ی یک کوله پشتی جا دارم و آنها چقدر بیشترند از تمام گنجایش توان من! و باز مجبورم از بین آن همه ای که دوستشان دارم تنها چند تایی را انتخاب کنم برای بُردنم و چقـــــدر انتخاب سخت است برای منی که تمامشان را دوست دارم!

ساعت نزدیک 1 نیمه شب است و من هنوز در دفترم هم ننوشته ام..عادت های عجیب، زیاد دارم یکی اش این که همیشه شب های قبل از سفر ((باید)) یک صفحه ای در دفتری که تمام هستی من است، قلم بزنم. هنوز آن را هم ننوشته ام...چقدر کار دارم من امشب...

سحر که بیاید من مسافرم در راه در امتداد جاده های فردا. هر چند که لذت جاده ی سفر را با ماشین و بسیار بیشتر با قطار دوست تر دارم اما این بار قرار است پرواز کنم به جایی که دور اگر نباشد نزدیک هم نیست! و هواپیما برای من در کنار لذتش همیشه طعم کم رنگی از ترس را هم دارد.

و تو ...تویی که نیستی اما هستی، باز هم همسفر من باش در لحظه هایی که مسافرم!

مقصدم را دوست دارم نگویم تا شما حدسش بزنید .به نام آزاده ام سوگند می خورم که اگر کسی(بدون تقلب) محلی که به آن سفر می کنم را حدس بزند، سوغاتی که از انجا خواهم آورد را به عنوان هدیه تقدیمش کنم(کسانی که می دانند کجا می روم برای شرکت در این مسابقه واجد شرایط نخواهند بود)

ساعت دقیق یک است الان:به امید خدا می روم تا بازگردم زود...شمایی که دوستتان دارم و بخشی از بزرگترین سرمایه های این منید، مواظب کلبه ی ویوارای این آزاده باشید.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: سفر
 
عکس هایم را چه می شود؟!!
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸  

شما را نمی دانم اما من عجیب از خاطراتم جا مانده ام. منی که همه چیز را با تمام آنچه که نامش جزئیات است، ثبت می کردم حالا پر از خاطراتی نوشتنی ام که در دالان رو به دی ماه ذهنم، جا مانده اند. امروز از تنبلی های ذهن شلوغم فاکتوری گرفتم تا فرصتی باشد برای گفتن از یک سفر.

یکشنبه بود و ١۴دهمین روز از تیر، که راهی شهری به نام زنجان شدیم. به سمت بنایی ٨وجهی می رفتیم که نامش گنبد سلطانیه است. منی که عاشق و دیوانه ام تخت جمشید،بیستون، تپه های همگتانه و سیلک و هر چه را که رنگ ایران باستان دارد، فکر می کردم که دوست نخواهم داشت گنبد سلطانیه ی ایلخانان مغول را! چرا که من تاریخ ایرانی ایرانم را دوست دارم فقط و از همین جاست که تاریخ را تا زمان ساسانی دوستتـــــر دارم! بعد ساسانی نه اینکه دوست نداشته باشمش اما کمتر! تاریخ بعد از ساسانی را کمی دوست ندارم نه اینکه با اسلام مشکلی داشته باشم.نه، که من خود مسلمانم شاید، اما تاریخ کشور من تا ساسانیان ایرانی تر است! من حکومت صفوی ها و قاجارها را دوست ندارم دیگر چه برسد به ایلخانان مغولی که ایرانی هم نیستند! با این ذهنیت که از ایلخانیان بیزارم، راهی گنبد سلطانیه شدم که یادگار عصر ایلخان است!

اما از آنجا که همیشه هر باوری نمی رود که باید شود، دور نمای ذهنی ام عجیب خطا رفته بود و من دلداده ی گنبد سلطانیه شدم!

گنبد سلطانیه

در ٣۵ کیلومتری زنجان این اولین و بزرگترین بنای آجری جهان که در دل دشتی خوش آب و هوا خانه دارد را به دستور سلطان الجایتو ایلخانی که بعد ها مسلمان شد و شیعه و نامش محمد خدابنده، به تقلید از آرامگاه برادرش غازان خان(که آن نیز از بنای آرامگاه سلطان سنجر در ( مرو ) الهام گرفته ) ساخته اند.

می گویند انگیزه ی ساخت این بنا انتقال پیکرهای مطهر امام علی و امام حسن به اینجا بوده اما به همان نسبت دلایلی هست که دلالت دارد بر اینکه اینجا را ساخته اند تا خانه ی ابدی سلطان محمد خدابنده باشد. فارغ از دو دلیل بالا گنبد سلطانیه ((بی نظیر)) لقب می گیرد نه بخاطر آن و نه بخاطر این، بلکه بخاطر وسعت شکوه معماری ایرانی که در خطوط منظم خشت هایش حک شده است!

      ایوان طبقه ی دوم

ساعت نزدیک ٧ بود و گنبد سلطانیه می رفت تا تعطیل شود و همین او را به سمت خلوتی دلخواسته می برد. در طبقات قدم می زدیم و من غرق در کشش مرموز بنا مشغول عکس گرفتن بودم که خوفی لطیف  همرنگ غروب مرا گرفت... دور رو برم را که نگاه کردم کسی نبود...ترسی که کم رنگ هم نبود سایه اش روی دیوار افتاد و وادارم کرد که پدرم را صدا بزنم با صدایی که بلند بود...صدایم در انعکاس بی صدای خشت ها گم شد و من جوابی نشنیدم...آنجا بود که با شتاب اتاق های طبقه ی دوم را دویدم تا به خانواده ام برسم و بیشتر باورم شود که من چقــــــدر می ترسم از هر جایی که شاید جن و روح دارد!

    در طبقه ی سوم به گنبد فیروزه ای که رسیدم زیر پایم تمامش دشت سلطانیه-یا همان ((قنقور اولنگ)) مغول ها- بود ! 

از پلکان تنگ و مارپیچ پایین آمدیم. در طبقه ی همکف ٩ پله ای که در ایوان جنوبی قرار دارد تا اسرارآمیزترین فضای گنبد پایین می رفت! در امتداد آخرین پله یک فضای دالان مانند با دو ورودی کوتاه به فضای مستطیل شکلی وصل می شود که نامش سردابه -همان آرامگاه ابدی سلطان- است! مغول ها در روز مرگ متوفی چادری در اینجا بر پا می کردند و جسد را در آن می گذاشتند. صبر می کردند تا روزی که رمقی برای گریه کردن برای عزاداران باقی نمانده باشد، سپس جنازه را تا تپه ای که کورگان نام داشت برده و دفن می کردند. اما جسد خود سلطان محمد گوبا در همین سردابه مدفون است. سقف کوتاه و هوای خنک سردابه به طرزی مسکوت مرگ را فریاد می زد!

در بالای سردابه در همان طبقه ی همکف تربت خانه است که در آن مقداری از تربت خاک امام علی و امام حسن که توسط سلطان محمد آورده شده، نگاه داری می شود.

خداحافظی از گنبد سلطانیه آسان نبود. دوست داشتم آنقدر بمانم تا خورشید پشت آن کوه هایی که در افق  ِدشت، خانه داشتند پنهان شود نه برای اینکه هوا تاریک شود و من سکته کنم بلکه فقط برای اینکه کمی بیشتر بمانم و صدای حرف های آن همه خشت نوازشم دهد!

گرچه هوای آنروز پر از گرد و غبار بود، از شهر سلطانیه که دور می شدیم گنبد فیروزی ای این بنای ۴٨ متری که از سال ٧٠۴ هجری قمری در اینجا خانه دارد، هنوز پیدا بود. هرچند عصر درخشان شهر سلطانیه تنـــــها تا آنروز که جسد سلطان محمد را روی دوش ها به سمت مدفنش می بردند پا بر جا بود اما برای خاک کهن این قلمرو همین بس که امروز فهرست میراث جهانی یونسکو نامی به نام گنبد سلطانیه هم دارد!

به زنجان که رسیدیم در هتل جهانگردی اش ساکن شدیم و برای شام میهمان سفره خانه سنتی کاروانسرای سنگی زنجان شدیم. شامش تعریفی نداشت اما فضای دوست داشتنی ای داشت که از قرن ١١هجری قمری و زمان شاه عباس اول می آمد. پلان این کاروان سرا به سبک چهار ایوانی است و حجره های آن با سقف های قوسی در یک طبقه قرار دارند. استفاده از سنگ به عنوان مصالح اصلی در ساخت کاروان سرا باعث شده که این بنا با عنوان کاروان سرای سنگی و در زبان محاوره ای داش کاروان سرا معروف شود.

روبروی همین کاروانسرا ایستگاه راه آهن زیبای زنجان است. راه آهن ها زیبا هم اگر نباشند من دوستشان دارم! قطار...راه آهن و سفر،برایم تا همیشه حس دلنشین ((آمدن)) دارد!

فردای آنروز دوست داشتیم از رخت شویخانه و موزه ی مردان نمکی و غار کتله خور دیدن کنیم اما با این بهانه که دوشنبه است و تعطیل رسمی موزه ها، بسته بودند! در بازار قدیمی زنجان که پر بود از چاقو و قند شکن چرخی زدیم و بعد راه بازگشت را از مسیر پر زیتونِ رودبار و منجیل پیش گرفتیم.

توی پرانتز: عکس های خوبی گرفته ام که دوست داشتم در اینجا بگذارمشان اما از همین جا در نهایت صمیمیت از آن عزیزانی که لطف کرده اند و منت بر فرق سر من گذاشته اند و سایت های آپلود عکس را فیلتر کرده اند تشکر می نمایم!!

بعدا اضافه شد:به لطف دوستان نازنینم، سفرنامه ام بدون عکس نماند.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: گنبد سلطانیه ،کلمات کلیدی: کاروانسرای سنگی زنجان ،کلمات کلیدی: زنجان ،کلمات کلیدی: سلطان محمد خدابنده