mp4 برایم می خرد کسی؟
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸  

زندگی ام mp3 شده است!

mp3 احساس می کنم!!

mp3 می خوابم!

mp3 راه می روم و بدتر از همه mp3 می نویسم!

 نوشتن، عادت دلنشینی که همیشه ی لحظه های من است نه اینکه این روزها نباشد، که هست اما بیشتر رنگ نوشتن هایی ذهنی گرفته و کمتر مرا فرصت می دهند که آنچه فریاد درون من است را روی کاغذ و دیوار کلبه ی ویوارایم بیاورم و خالی شوم. و من همه این ها را هر روز از فاصله ی خانه تا محل کار و از آنجا تا مسیر تخت خوابم برای خواب، در ذهنی که آزاده بودن کلافه اش کرده، به دوش می کشم هر روز!

شاید تنبل شده ام! سفرنامه های همدان و کرمانشاه که مانده بود، الموت نامه و زنجان هم اضافه شده و من فقط با صدای این خاطراتی که جا مانده اند، درگیرم! چهارشنبه 24 تیر مراسم رونمایی کتاب دوم فرورتیش رضوانیه در فرهنگسرای رسانه برگزار شد. هر چند که بخاطر سقوط هواپیمای پرواز 7908، فرورتیش آیتم های طنز برنامه اش را حذف کرد اما برنامه اش خالی از خلاقیت نبود.

 در ساعات اولیه ی فردای آنروز آزمایشگاه بیمارستان کمی خلوت تر از هر روز است. با خودم می گویم شاید مردم به سوگ نشسته اند برای فاجعه ی سقوطی که در ایران بی سابقه نیست اما خیلی زود وقتی میز کارم پر می شود از آزمایش هایی که باید انجامشان دهم می فهمم در کشور نازنین من فجایای طبیعی و غیر طبیعی آنقـــــــــــــــــدر هست که به مردمش حق باید داد که نمی توانند هر روز را عزای عمومی تقویمشان بدانند!

این روزها فراموشکار هم شده ام و این دردی عجیب است که من دوست ندارمش. منی که نیمی عظیم از روحم را از جایی در ایران باستان به امروزها آورده ام امسال چه زود یادم رفت 10 تیر خورشیدی و جشن تیرگانم را! درد فراموشی ام را کاش بداند دکتر شریعتی نازنینم و بر من ببخشاید که امسال از یاد بردم 29 خرداد و سالروز درگذشتش را. صدایش را در مخیله ام دارم که می گوید باز: ((رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است و اضطرابم نه زاده ی بی کسی که بی اویی))!!

گرچه امروز حافظه ام کمرنگ تر شده از دیروزی که پر رنگ بود اما این یادم مانده بود که 28 تیر را دوست ندارم از وقتی که جایش خالی شد خسرویی که شکیبا بود و هنـــــــــــــــوز هم چقـــــــــــــــــــــــــــــــدر حیف که آن صدا و آن نگاه و آن بازی رفت تا ما بی او بمانیم در مسیر سینمایی که دیگر رویا نیست!

انرژی های مثبت و خوب زیستن را دوست دارم و مدت هاست که رهنوردم همین راه را اما راستتَرَش را که بخواهید این روزها آنقدر خاطرم سنگین است زیر این باور که آخر حدی دارد مثبت بودن و ماندن ...زندگی زیبا نیست آنقدَر هم که می گویند!

و من همچنان با mp3 روزهایم کلافه ام و حتی آنقدر پول ندارم که mp3 ام را به mp4 ارتقاء دهم.mp3 ام هم صدایش خوب است و هم 2 گیگ حافظه دارد اما mp4 هر چه نداشته باشد تصویر که دارد! من دلم یک زندگی mp4 می خواهد!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: خسرو شکیبایی ،کلمات کلیدی: جشن تیرگان ،کلمات کلیدی: دکتر شریعتی ،کلمات کلیدی: سقوط هواپیمای پرواز 7908
 
پاپیتال: خون هایی که خسته می کنند!
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸  

مدتیست در آزمایشگاه یک بیمارستان در مرکز یک پایتخت مشغول به کار شده اید. صبح ها وقتی که عقربه ی بزرگ روی ١٢ ایستاده و عقربه ی کوچک-خبر مرگش-روی ۵ افتاده، شما مجبورید از جا برخیزید در حالی که تک تک سلول های وجود خودتان را مورد لعن و نفرین قرار می دهید. با این حال از اینکه هر روز میکروب های نازنینتان را از نزدیک می بینید، خوشحالید

شنبه

شما در حال کار کردن هستید که یک نمونه ی خون می آورند تا شما گروه خونی اش را تعیین کنید.تعیین می کنید B منفی. یکی دیگر هم بلافاصله می آید، آزمایشش را باید بلافاصله انجام دهید و معلوم می شود O مثبت(بر همگان مسجل است که این گروه خونی، بهترین گروه خونی دنیاست(آیکون عود خود تحویلی مزمن)).می خواهید به سراغ کارتان بروید که یکی دیگر می آید، AB مثبت. در حال انجام کارتان هستید که باز هم گروه خونی می آید، O منفی.

یکشنبه

شما در حال کار کردن هستید که چند نمونه ی خون برای تعیین گروه خونی می آیدچشم. همه ی آن ها هم اورژانسی هستند... همه را تعیین می کنید. تعیین گروه خونی بسیار حساس است چون یک اشتباه در خواندن تست و اعلام گزارش، ممکن است باعث شود که شما آن فرد را به کشتن بدهید. در حال انجام کارتان هستید که باز هم چندین گروه خونی می آورند. از همکارتان می پرسید این چه وضع مزخرفیست و چرا اینقدر آزمایش گروه خونی دارید؟ او برای شما توضیح می دهد که جدیدا برای گرفتن گواهینامه قید گروه خونی در کارتکس هنرجوها الزامیست، از این رو تمام کسانی که هر روزه برای امتحان دادن به آموزشگاه رانندگی واقع در نزدیکی بیمارستان می آیند، به اینجا سرازیر می شوند. شما در هر دقیقه به اندازه ی عدد سنتان(که قطعا عدد کمی است) گروه خونی تعیین می کنید و به شدت خسته می شوید.

دوشنبه

شما در حال کار کردن هستید که چند نمونه ی خون برای تعیین گروه خونی می آیدوقت تمام. کار شما در آزمایشگاه به اندازه ی کافی زیاد هست حالا این گروه های خونی هم چیزی شبیه فلاکت به بار آورده اند.

سه شنبه

از شدت زیاد بودن گروه های خونی آستانه تحمل شما ترکیده است و دیگر توان ادامه دادن کار را ندارید اما از طرفی دیگر شما عاشق میکروب ها و کارتان هستید از این رو تصمیم می گیرید عاملی که برای شما مزاحمت ایجاد کرده از سر راه بردارید. اگر آموزشگاه نباشد دیگر این همه گروه خونی در روز نثار روح شما نمی شود. از این رو در حرکتی جسورانه تصمیم می گیرید با بردن یک بمب ساعتی به اموزشگاه رانندگی خود را از این فاجعه ی هلاک کننده ی تعیین گروه خونی برهانید. یک بمب تهیه می کنید، آن را در یک کیف زنانه جاسازی کرده و به سمت آموزشگاه می روید. برای اینکه کسی به شما مشکوک نشود روی صندلی می نشینید و کیف را کنارتان می گذارید. چند دقیقه ی بعد بی صدا بلند می شوید تا آموزشگاه را ترک کنید. اما منشی آموزشگاه که شعور ندارد و شما را درک نمی کند نقشه تان را به هم می ریزد: ((خانم کیفتونو جا گذاشتید)) و شما در حالی که لبخندی ابلهانه را بر صورتتان وانمود کرده اید بلند می شوید و کیف را بر می دارید.

چهارشنبه

برای مقابله با استکبار گروه های خونی شما هنوز از پا ننشسته اید. این بار در عملی انتحاری بمب را به خودتان می بندید و وارد آموزشگاه می شوید.

منشی:خانم شما دیروز هم تشریف آورده بودی. می خواهید ثبت نام کنید؟
شما:بله..اما فعلا پام خواب رفته اجازه بدید چند دقیقه اینجا بشینم تا...بــــــــــــــــــــامب(صدای انفجار کلام شما را منقطع می کند)

پنجشنبه

روح شما در حوالی بیمارستان پرسه می زند و تیتر درشت روزنامه های صبح پنجشنبه را مرور می کند: «عده ای آشوبگر و منافق به تحریک کشورهای مستکبر خارجی صبح دیروز یک آموزشگاه رانندگی در مرکز شهر را منفجر کردند!»

...آزاده از کلبه ی ویوارا 


کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: گروه خونی ،کلمات کلیدی: آزمایشگاه ،کلمات کلیدی: آموزشگاه رانندگی
 
پماد سوختگی داشتم اگر...
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸  

اگر تمام جنگل های دنیا با سرعت نور به سمت آسمان پرتاب می شدند

اگر قورباغه مغزش سوت می کشید و میمون می شد

اگر نقشه ی ایران به بزرگی زمان هخامنشیان می شد

اگر مصر به ایرانی ها ویزا می داد

اگر سرعت اینترنت زیاد می شد

اگر من عاشق ماهی می شدم و ماهی این سعادت را پیدا می کرد که توسط من خورده شود

اگر برادر همسایه سمت چپی مان. خواهر همسایه ی سمت راستی مان می شد

اگر مثلث برمودا پایتخت ایران می شد

اگر من یاد می گرفتم دقیقه ی ٩٠ ای نباشم

اگر تمام مستکبران(منظورم آمریکا و انگلیس است) منفجر می شدند

اگر هندوانه، زردآلو می شد

اگر آزاده عاقل می شد

اگر آلفرد هیچکاک مربی تیم ملی می شد

اگر انسان نئاندرتال زنده می شد و می افتاد به جان آثار باستانی ای که خودش خلق کرده

آنوقت شاید، شاید،شاید، شاید و تنها شاید تیم ملی کشور من به رقابت های جام جهانی ٢٠١٠ آفریقای جنوبی راه پیدا می کرد!

اما

اما شاید های بالا نامردی کردند و باید نشدند تا ما در حسرت بمانیم که چه می شد اگر این اگرهای ناقابل بالا لج نمی کردند و از جمله ی شرطی به جمله ی خبری سفر می کردند. این روزها وقتی می خواهم جملات شرطی را به شاگردان انگلیسی ام یاد بدم هیچ مشکلی برای آوردن مثال های ملموس ندارم. حالا دیگر همه شان یاد گرفته اند که:

If an elephant had flown, Iran would have gone to 2010 International World Cup

اما خوبی اش این است که ما همیشه امید داریم! امسال نشد 4 سال دیگر! 4سال دیگر نشد ،8 سال دیگر، نشد 12 سال دیگر، نشد 16 سال دیگر، نشد 5400 سال دیگر.بلاخره یک روزی شاید.غصه ندارد دیگر!

اما با اینکه شاید 5400 سال دیگر تیم ملی ایران به جام جهانی راه یابد، من دلم می سوزد برای بازیکن های فوتبالمان که وقتی می باختند چقدر مچ هایشان خوشرنگ بود!

دلم می سوزد برای درباره الی که موقع اکرانش هیچ کس حوصله ندارد!

دلم می سوزد برای دوستانم که دلتنگی هایشان را برایم sms می کردند اما تازه فهمیده اند که اس ام اس هنوز اختراع نشده و آن قبلی ها توهم بوده است!

دلم می سوزد برای یاهو مسنجر که وقتی روی sign in اش کلیک می کنم، کله ی زردش لبخندزنان روی صفحه ظاهر می شود اما لبخند احمقانه اش به هیچ جایی نمی رسد و همین طوری می ماند و به قیافه ی منتظر من می خندد!

دلم می سوزد برای آن همه عزیزی که چه آسان در همین حوالی ِ این روزها، رفتند!

دلم می سوزد برای دل خودم...پماد سوختگی داشتم اگر...

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: جام جهانی ،کلمات کلیدی: اگر ،کلمات کلیدی: شاید ،کلمات کلیدی: درباره الی