dónde está mi voto?
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸  

از ازدحام کوچه های خرداد رد می شوم.خرداد، این سومین ماه اولین فصل سال را هیچ وقت دوست نداشتم. شاید از آنجاست که پیشوازیست برای تابستانی که گرم است و من دوست ندارمش. گرما من را دیوانه می کند و سرما من را مجنون. از آن دیوانگی اول بیزارم و عاشقم برای این جنون دوم!

در کوچه ای به سوی مقصدی راه می روم! مقصد را می دانم اما به فرعی ها پیچیده ام که راه را بتابم تا بیشتر با خودم باشم! ماشینی از کنارم رد می شود و صدای بلند آهنگی که حالا کوچه را پر کرده، من را هم می گیرد

اینو می گن جنگ بدون اعلان

جنگی که هیچ قاعده ای نداره

اینو می گن جدال نابرابر

جدالی که فایده ای نداره

ماشین که می رود من از بیشتر شنیدنش می مانم. آهنگ های ابی را همیشه دوست داشته ام.خواننده ای از نسل پدرم که همراه نسل من هم شد.

پاهایم به سوی مقصد می رود و ذهنم گم شده در تلاطم هر جایی که مقصد است! خرداد که بگذرد من چقدر کار دارم. این اولین باریست که مشتاق، برای آمدن تابستان لحظه ها را به هم پیوند می زنم. اما تابستان که هیچ، زمستان نازنین من هم که بیاید خوب یادم می ماند ٢٢ را هیچ وقت دوست نداشته ام... چه بخشی از یک ٢٢ سالگی باشد و چه یک پلاک ٢٢!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کوچه ی خرداد
 
سکانس آفرینش یک آزاده (برداشت اول)
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸  

همه جا رنگ ازل داشت تا هر کجایی که کران بود! رنگ آسمان را نمی دانم اما زمین همه اش از تبار ِبودن بود و من در امتداد صفی رو به نا کجا در انتظار بودم ابتدای هستن ِیک من را! تو را خداوندگار چند قدم قبل از من آفریده بود و تویی که تمام منی در ازدحام جمعیتی که هنوز ناباور بودند از فاصله ی بود و نبود، منتظر بودی برای آزاده شدن منی که تمام توام!

هوا همه اش رنگ دی بود که خداوندگار را نوبت به گِلی رسید که همه ی من بود. وقتی که اولین نفس در اولین ازل تمام پیکره ام را گرفت مثل کسی که از همیشه تا هنوز می شناسدت، پیش تو آمدم و ما، ما شدیم!

خدا، جایی بود در همان نزدیکی و من و تو، نه بی هم که در همه جا با هم، بازی می کردیم در آن همه باغی که سرزمین خود خداوندگار مانده بود!

یک روز که در امتداد آن همه درخت، دنبال می کردیم رد پای ماندنِ هم را، تو مرا گفتی چشم بگذارم، چشم بگذارم تا تو قایم شوی، تو قایم شوی تا من بیایم و پیدایت کنم، من بیایم و پیدایت کنم و این بشود یک بازی! گفتم که می ترسم که چشم بردارم از تنه ی درخت و تو نباشی پیش من! تو قشنگ خندیدی و گفتی که قایم می شوی اما دور نمی شوی از من-منی که دوست ندارم تو دورتر شوی! و من سرم را بر تنه ی درخت افرا گذاشتم و در آن فضا که بوی خاک باران خورده اش در وهم سبزی از صدای چکاوک هایی در دور، پر بود و لبریز، چشمانم را بستم و شمردم تا ١٠! و شمردم تا ٢٠...خوب یادم نیست که تا بیست و چند شمردم التهاب ِ رفتن و قایم شدن تو را اما خوب یادم هست سر که برداشتم از تنه ی افرا، تو نبودی و من تنها باید می گشتم تمام راه های پیدا کردنت را! چشمانم تندتر از خودم می رفت...چند بار صدایم شبیه نام تو شد...من هیچ وقت قایم باشک را دوست نداشتم...آخر این چه رسمیست که من چشم بگذارم منتظر، و تو قایم شوی تا من پیدایت کنم! باز هم می گشتم اما من نمی دانم در پناه کدام درخت بلوط پنهان شدی که من هر چه گشتم، چشمان کودکانه ام تو را ندید!

و امروز در امتداد همان قایم باشک کودکانه ی آن روز، از ازلی تا به هنوز، هنـــــــــــــوز می گردم پشت هر درخت بلوط. اگر تو خسته نشدی از این همه شیطنت و بازیگوشی ات از دیروز، من هم خسته نمی شوم...پیدایت می کنم همین امروز! 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: ازل ،کلمات کلیدی: آفرینش
 
*Muchas Gracias Mi BARCA *
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸  

                           طرج جلد همشهری جوان-اینم حق کپی رایت

گفته بودند خون به پا می شود!

و خون هم به پا شد و حالا تمام مردم منچستر که هیچ، تمام مردم انگلستان باید جمع شوند و تا خون در بدن دارند به بازیکنانشان خون های سالم و ایدزی اهدا کنند تا شاید کمی از زخم هایی که امشب خوردند و خون هایی که از آن ها رفت جبران شود!

در این میان این منم که به هیچ وجه احساس عذاب وجدان نمی کنم چرا که پیش از نبرد به خانه ی تمام دوستان منچستری ام سر زدم و پیامبرانه برای ارشاد ان ها کوشیدم و خالصانه هشدار دادم که

  و تنها چند ساعت دیگر باقیست تا پیروزی فرشتگان کاتالان بر شیاطین سرخ

  و شما تنها چند ساعت دیگر وقت دارید تا توبه کرده و رستگار شوید

 

و گوش نکردند و طریق درستی را پیش نگرفتند و راه رستگاری را دانسته، چه آسان بر باخت دادند. باشد که خدای کاتالان بر آن ها ببخشاید.

کم پیش می آید که صدای این من را از جایی به جز شمال بارسلونا بشنوید... این بار یکی از آن دفعه هاست: اینجا ایتالیاست صدای آزاده از کلبه ویوارا از ورزشگاه المپیک رم:

اینجا آنقدر سر و صدا زیاد است که صدای خودم را هم نمی شنوم...نه اینکه کر باشم اما خب نمی شنوم دیگر...فقط یک گوشه نشسته ام و لپ تابم را گذاشته ام روی پایم و تایپ می کنم. می خواستم این پست را فردا سر فرصت وقتی که در هتل ۵ ستاره ی رم در حال استراحت و نوشیدن کاپوچینو هستم، برایتان بنویسم اما آنقدر کامنت های عمومی و خصوصی دوستان پس از بازی در پست قبلی شرمنده ام کرد که همین الان که ساعت ٢:5٠ نیمه شب است به تایپ کردن برخاسته ام!

دقیقه ی ١٠ ساموئل اتوئو اولین گلوله را به سمت کاخ الترافورد نشانه می رود و دقیقه ی ٧٠ لیونل مسی این کاخ را متروک می کند تا ثابت شود شیطان سرخ را توان مقابله نیست وقتی که فرشتگان از کاتالان می آیند!

 

من گرچه سالهایی از عمرم را صرف کرده ام برای آموختن زبانی که زبان رسمی سرزمین منچستر است اما عجیب از این تیم خوشم نمی آید! و گرچه تیم ملی پرتغال و بازیکنانش را بعد از اسپانیا و ایتالیا  دوست می دارم اما کریس رونالدو هم وقتی منچستری می شود برایم به شدت دوست نداشتنیست! مخصوصا که امشب تا توانست کارلس پویول ما را ناجوانمردانه کوباند هر چند که پویول یک ماتادور است و به این حمله ها عادت دارد!

 

آن پارکینگسون(می دانم اسمش پارک جی سون است اما آدم وقتی ژنتیک زیاد خوانده باشد اسم بازیکن های کروی(منظور کره ای است نه آن کروی های هندسه) را به مثابه بیماری های ژنتیکی می شنود) چه می گفتم؟ هان آن پارکینگسون که کاملا مشخص است به چه تدابیری در منچستر جای داده شده! از سیاست بیزارم و نمی خواهم قاطی فوتبالش کنم اما معتقدم اگر مسائل پشت پرده در کار نم بود آن بازیکن کره ای در منچستری که ابعادش بزرگتر از اوست، جایی نمی داشت!

 

من که بازی را مستقیم در ورزشگاه می دیدم اما در عکس ها دیده شد که یک سمت از بالای تصویر یک نوار مشکی و در طرف دیگر هم نماد انتخابات است! جا که زیاد بود یک نماد ماهواره امید هم می گذاشتند سمت چپ پایین و سمت راست پایین هم یک آرم انرژی هسته ای چیزی ردیف می کردند. وسط تصویر هم یک آرم خودروی ملی می گذاشتند تا از ورای کله ی اسب بازی را نظاره گر باشید.

 

 در طول بازی دوستان وفادارم(حتی آن ها که از تبار آن فرگوسنند) در کنارم یودند مخصوصا شماره یک که لحظه لحظه ی بازی را درکامنتدونی پست قبلم برای همیشه به یادگار می گذارد و با عکس هایش، مخصوصا این عکس سفارشی که اثری از ویکتور والدس دارد به شدت خوشحالم می کند.

 

 

داور نارنجی پوش سوت می زند و بارسلونای من قهرمان می شود و ٣جام را در یک فصل به خانه می برد تا خون اسپانیایی من پر از اکسیژن شود. آنها که میهمان اینجا بوده اند می دانند اما برای آنها که نمی دانند متذکر می شوم که مقادیری از رگ های اینجانب به وبژه در نواحی نزدیک به مغز و قلب به شدت اسپانیایی می باشد.

 

 توی پرانتز: به احترام دوستان منچستری ام بسیار تلاش کردم انزجار خود از منچستر را پنهان کنم اگر جایی معلوم شده، ناخوداگاه از این گوشه کنار در رفته، شما بر من ببخشاییدش.

 

 ...آزاده از کلبه ی ویوارا

 


کلمات کلیدی: بارسلونا ،کلمات کلیدی: قهرمان جام باشگاه اروپا 2009
 
مجاز می باشید؟؟؟!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸  

اینجا شمال بارسلوناست.شما یک آزاده هستید  و صدای خودتان را از کلبه ی ویوارا می شنوید.

ساعت ١٣:٢٠ است و شما، بهنامترین، افیون و محمدرضا شمشیرگر در میان ازدحام پکیج های اهدایی به مهمان ها، به سوی تالار الغدیر دانشکده مدیریت دانشگااه تهران می روید.

                شما و بسته های اهدایی

 آنجا stand تبلیغاتی کتاب جدید فرورتیش رضوانیه، ((12 سپتامبر)) را تحویل می گیرید و برای اینکه ثابت کنید دوست فوق العاده خوبی هستید، آن را در یک جای خوب نصب می کنید.(آیکون خود را دوست خوب بینی)! در ضمن برج میلاد در دستان شماست! اگر کمی کج شده شاید برای این است که امروز اعصابتان کمی ضعیف تر از دیروز است !

                  محمدینوی کتونی-شما-فقط خودم فقط خودت-پویا کوشنده

 از دیدن فقط خودم، فقط خودت و الهام توت فرنگی بعد از این همه دوری، شاد می شوید. محمدینوی کتونی با یک کاتر تیکه تیکه می کنه دل او رو(او در اینجا استعاره از برگه های انتخاباتی وبلاگ هاست). میلاد بهشتی عکاس، آرش بابایی سرباز ،نگار نیک نفس و سحر سیندرلا هم کمک می کنند. پویا کوشنده که می آید باز هم ویزای اسپانیای شما را نیاورده است. مهدی رضایی یک پدر اسپانیایی نمونه و مصطفی مردانی هم هستند. پس از یک search طولانی، اکرم رویت می شود. برای حاج عادل و جناب میفروش یک سلام گرم ارسال می کنید. خلسه های مترسک دمپایی روفرشی های عروسکی جدیدش را به شما نشان می دهد. باران خیال با موهای کوتاه و آن نماد سبز روی دستش می آید و یاشار از پس سالها پدیدار می شود. بعد کلاغ راست مغز عزیز است که با آمدنش خوشحالتان می کند و گل خوش بوی زیبایی را به شما می دهد تا در اسناد کیارستمی گونه تان ثبت کنید.

                یاشار-کلاغ راست مغز-پویا کوشنده-آرش بابایی-فقط خودم فقط خودت-کلبه ویوارا-نگار نیک نفس-blue star

صدای ناصر عبداللهی سالن را پر کرده. فکر می کنید آهنگ آن مرحوم را گذاشته اند اما یک آقای زنده را می بینید که روی سن در حال خواندن است. مجری برنامه سعید پور محمودی ست به همراه همکارش لیلا ادیبان.(از این آیکون ها که یاد ادیبان سریال کیف انگلیسی افتاده اند).

رضـــــا یـــــــزدانی، بهاره رهنما، عمو پورنگ، آقای پوری(مترجم) و عموزاده خلیلی(از چلچراغ) هم از میهمان ها هستند و شما از طرف حسن فرهنگی قرار است برای روزنامه کلمه و سایت تنفس با آنها مصاحبه کنید. پدر نازنینتان هم در جمعیت است. پویا عباسی دوست روزنامه نگارتان که منتظرش بودید، هم می آید. دیدن ایده سورپرایزی خوبیست.Blue star ،نرگس خرقانی و unforgiven هم هستند.با پاتریس آنلاین نزدیک است سر سرزدن یا سر نزدن دچار خوددرگیری شوید.

یک آقای روحانی روی سن می رود و در مورد کپی پیست کردن و مضراتش صحبت می کنند.آخر صحبتش می گوید حالا من نمی دانم می خواهید دست بزنید، بزنید.می خواهید صلوات بفرستید، بفرستید، فرقی نمی کنه. همه دست زدن را ترجیح می دهند و دست می زنند. بعد خود آن آقای روحانی اضافه می کند حالا برای اینکه شلوغ نکنید یک صلوات هم بفرستید و صلواتی فرستاده می شود. سپس آقای ابی می خواند. شما بر خلاف Blue star از صدایش خوشتان می آید. عمو پورنگ روی سن می رود. کلیپی درباره ایران پخش می شود و امـــــــــــــــــــــــا رضا یزدانی...این یکی از همان هاییست که جزو خوانندگان محبوب شماست. چه لذتی دارد وقتی شمال، کافه نادری, لاله زار، برج، دنیای وارونه و...را با صدای بلند گوش می دهید. تمام آهنگ هایش معرکه است و صدای خودش معرکه تر. شما عاشق این آهنگید:

ای تـــــــــــــو که حتی تو تله

                        راه فرارو بلدی

                                تو این غروب یخ زده

                                          به قلب من خـــــــــــــــــــــوش اومدی

اینجایش هم به قول Blue star خداست:

نمی شه از برق چشات

                   به صبح فردا نرسید

                               به تــــــــــــو نمیشه دل نبست

                                              نمــــــــــــیشه از تـــــــــــــــــو دل برید

رضا یزدانی روی سن می رود.

سعید پور محمودی:چند سالتونه؟

رضا یزدانی:قرار نبود سنمو بپرسید!

ادیبان:معمولا خانم ها چونه می زنند برا سن

یزدانی:چند می خوره؟

پورمحمودی:بالای 30 دیگه؟

یزدانی:آره...

پورمحمودی:دوستان پرسیدند شما انشالله مجرد هستید؟

یزدانی:خیر

ادیبان:متاسفانه متاهل هستید؟

یزدانی:بله

قرار نبوده بخواند اما تشویق ها وادار به خواندش می کنند و ترجیع بند فیلم جدید کیمیایی، ((محاکمه در خیابان)) و سالنی که پر می شود از صدایش. پورمحمودی اصرار دارد چراغ ها را خاموش کنند.

رضا یزدانی به شما می گوید:ایشالا برده ی دلتون همیشه آزاد باشه! و شما چون به کارهای راکش علاقه ی زیادی دارید باز هم مثل پارسال با او عکس یادگاری می گیرید.

                  

آقای ابی باز هم می خواند. این بار از پشت کیبورد به میانه ی سن منتقل شده. موقع خواندن کمی هم به جناحین خم و راست می شود 

                              این همه عاشق داری       چطور حسودی نکنم...

بهاره رهنمای سبز پوش به همراه اقلیما پولادزاده روی سن است. می گوید هرچقدر خودتان را دوست دارید جیغ بزنید و نیز عنوان می کند که داریم شهرو سبز می کنیم!

پورمحمودی: دوستان یزدی حاضر در سالن شما با خانم پولادزاده مشکل داشتید که صداشون می کردید؟

جمعیت یزدی ها می گویند ما دوستان فرند فید اقلیما هستیم.

پورمحمودی: چی ؟ فرِنی؟

به منتخبین نامه ای به رئیس جمهور جایزه اهدا می شود.

رهنما:رئیس جمهور؟ ایشالا سبز باشه هر کی هست!

پورمحمودی: ایشالا ایشالا

بر حسب اتفاق لاک شما هم سبز رنگ است و خیلی ها گمان می کنند شما هم بلــــــه. شما همین جا از پشت همین تریبون با صراحت اعلام می کنید که گرچه به کاندیدایی با رنگ سبز رای خواهید داد اما آن لاک سبز نماد هیچ چیزی نبود جز علاقه ی خود شما به رنگ سبز. چون شما در مورد کاندیدهای ریاست جمهوری تعصب خاصی ندارید. نه اینکه شما کلا به چیزی سمپاد نباشید که هستید چون یک پرچم اسپانیا در اتاقتان دارید به چه بزرگی، اما خب این سبز از آن سبزها نبود گویا.

یک کلیپ انتخاباتی هم پخش می شود که توسط جمعی از وبلاگ نویس ها تهیه شده. در آخر مراسم ناگهان...

(این تیکه را به عنوان آگهی بازرگانی فرض کنید چون جنبه ی خصوصی دارد)

...در امتداد ِ ناگهان کسی می آید و خودش را مینا معرفی می کند! شما حضور ذهن ندارید! او اضافه می کند مینا...فیروزکوه...و در آن لحظه دوزاری شما به شدت می افتد و پرتاب می شوید به روزهای بی نظیر دانشگاهتان. وااااااااااااای گلشید دلم تنگ شده عجیب برای آن همه جاده چالوس و آهنگ های ابی، آتشفشان مذاب، پارک ارم،تُرد وان، عزیز دل 54 زگوند، سیلام، مجتمع تنیس و... گلی با لهجه مخصوص و حرکات مخصوصترش بخون:خالیه جات هنـــــــــــــــــوزم

آگهی بازگانی تمام شد.

با اتمام جشن، به پیشنهاد کلاغ راست مغز قرار می شود unforgiven به جای آن لباس معروف داوید ویا، یک عدد شوهر آهو خانم برای شما بیاورد. با آقای کلاغ هم برای بازی فینال چهارشنبه شرط بندی می کنید سر یک کتاب خوب که کتابخانه ی شما را نیاز است.

به همرا پدر و کلاغ راست مغز راهی خانه می شوید. در راه یک لیست ویژه از مراسم آن روز تهیه می کنید:

اعدامی های این مقال:
پویا کوشنده...به علت نیاوردن ویزای اسپانیا برای شما

باران خیال...به علت حمایت بی دریغ از منچستر یونایتد ِ به قول دوستان، ملعون

میلاد بهشتی...به علت مقدم دانستن چلسی بر بارسلونای بزرگ

در خانه هستید. فرورتیش رضوانیه چند بار زنگ می زند و سراغ یک عکس از استند کتابش را می گیرد.می روید تا عکس را ارسال کنید که به ناگاه sms دوستتان به شما شوک وارد می کند: ((نتایج اولیه ی کارشناسی ارشد سراسری اومد)).شما توان حرکت ندارید..در حالت کما به سر می برید که فرورتیش زنگ می زند:این عکس فلان فلان شده ی من چی شد؟ خوبی؟

شما: دقایقست در کما ام...می گن نتایج اومده

فرورتیش:من پای کامپیوترم شماره داوطلبیتو سریع بگو

شما:نـــــــــــــــــه...

فرورتیش:این بهترین حالته که یکی دیگه برات ببینه

شما گوش هایتان دراز می شود و مشخصاتتان را می گویید

فرورتیش:جواب نمی ده که

شما:اون کلاه رو از روی سر آزاده ام باید برداری..بنویس ازاده

فرورتیش:اِه...مجار نمــــــــــــــــــــی باشید

شما:چی؟ امکان نداره!!!!(رشته ی شما 8 گرایش دارد، مگر می شود در هیچ کدام مجاز نباشید!!! تقریبا در حال انهدام هستید)

قبل از اینکه بمیرید، فرورتیش: هر 8 تاشو مجاز شدی..حالا اون عکس منو بفرست بیاد.

گرچه ظرفیت پذیرش رشته ی شما بسیار کم و فقط 30 نفر است.(آنهایی که باور ندارند به سایت مقدس سنجش سری بزنند) اما شما در 8 گرایش مجاز می شوید. مجاز شدنی که تنها نیمی از راه است اما اگر خدا بخواهد تا نیم دیگر هم راه کم می تواند باشد!

توی پرانتز:برای مشاهده ی بقیه ی عکس به خانه ی ما بیایید.

نشانی:شمال بارسلونا.خیابان ده. کوچه ی دوازدهم.پلاک 54

...آزاده از کلبه ی ویوارا