پاپیتال:شاید شما کور هستید!
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

جمعه 25 اردیبهشت تنها روزیست که سعادت رفتن به نمایشگاه کتاب بر فرق سر شما و دوستانتان نازل شده است.از مدت ها قبل می دانستید که آن روز به شدت شلوغ خواهد بود اما عقل سالم در بدن سالم است گویا!

ساعت 9:30 صبح است و جمعیت جلوی در سالن کتب دانشگاهی منتظر باز شدن در سالن است. ساعت 10 به خاطر گرامیداشت صحنه ی وارد شدن به مترو، به همان سبک به درون سالن نازل می شوید. همان ابتدای سالن، غرفه ی ((آزاده)) قشنگ ترین منظره ایست که رویت می شود.(ترجمه ی مترجم: اینجانب مدت هاست دچار عارضه ی خودتحویلی مزمن رو به حاد بوده اما تا کنون برای درمان اقدامات لازم را مبذول ننموده است).شما سوگند یاد کرده بودید امسال دیگر کتاب درسی نخرید اما از آنجا که حریص هستید و پایبند به قول، در بدو ورود چند جلد کتاب درسی می خرید. یکی از دوستانتان قصد دارد کتاب جامع کنکور کارشناسی ارشد میکروبیولوژی را از انتشارات سنجش تکمیلی تهیه کند. موقع تحویل گرفتن کتاب با عدد ٢٢٣٠٠٠ تومان مواجه می شود از این رو به گروه های چند نفری تقسیم می شوید تا با جمع آوری اعانه های مردمی از پس خریدن آن کتاب بربیایید.

در سالن انتشارات عمومی تعداد افرادی که برای پیک نیک تشریف آورده اند، بیشتر از سالن های دیگر است. کتاب ها را نگاه می کنید که ناگهان یک نفر که گویا افغانی هم هست، کنار گوشتان می گوید ((بریم یه قهوه بخوریم؟)).خوشمزه بی توجه به قهوه ای که در آن هوای گرم حکم زهر مار را دارد، به تماشای چشم انداز کتاب ها ادامه می دهید. ((اسرار یونان و مصر باستان)) کتابیست که به شدت دنبالش بودید و در دستان شماست. این کتاب از آن کتاب هاست که اگر فرج الله سلحشور نازنین، فقط ورقش می زد و عکس هایش را نگاه می کرد شاید اثر کمدی کلاسیکش تا حد تام و جری جذاب می شد!

 یکی از دوستانتان کتاب فواید گیاهخواری صادق هدایت را می خواهد اما وجود خارجی ندارد! شما از طرفداران صادق هدایت نیستید اما چقدر خوب است که در کشور شما نام نویسندگان قدیمی احیا می شود! شما هم می خواهید برای کسی یک دیوان فروغ بخرید. تمام سالن را می برید زیر میکروسکوپ اما از فروغ حتی یک خط هم نمی یابید. شاید هم شما کورید! هنوز در حال جستجو هستید که صاحب یکی از غرفه ها با صدای آرامی می گوید: توزیع کتابهای فروغ فرخزاد در نمایشگاه ممنوع است! ازاینکه در کشور شما به یک شاعر بزرگ و پیشتاز اینقدر بها می دهند ذوق مرگ می شوید و کِل می کشید و از فرط نشاط وسط شبستان مسجد(ترجمه ی مترجم:نمایشگاه!) مانند آرزویی که نقش بر آب می شود، نقش بر آب می شوید!

ساعت ٢ بعداز ظهر است. پاهایتان درد گرفته اما آنقدر عاشقید(ترجمه ی مترجم:عاشق کتاب)که هنوز راه می روید. بستنی میهن مثل پارسال بادکنک های تبلیغاتی را توزیع می کند. در ازدحام جمعیت یکی از بادکنک ها توی صورت شما می ترکد.

روبرویتان درشت نوشته شده سالن فعالیت های جنبـــــــــی. پسر بچه ی خردسالی که با مادرش از کنار شما رد می شود با لحن کشداری می پرسد مــــــــامـــــــان ســـــــالــــــن فعــــــالـــــــیت های جنســــــــی یعنـــــی چــــــه؟

مامان:اون جنبی ئه سهیل

سهیل:جنبــــــــــی کیـــــــــــه؟

مامان:یعنی کناری؟

سهیل:کنـــــــــار کجــــــاش؟

مامان:یعنی فعالیت های اضافه

سهیل:مشـــــــق اضــــــــــافه؟

مامان: مرض...بسه دیگه بیا بریم هوا گرمه

گرچه پاهایتان در حال ترکیدن است سالن ناشران خارجی جداب تر از همه جاست. صفحه بندی کتاب ها به شدت اشتهاور است. ارزش ریال کشور شما در مقابل دلار آنقدر زیاد است که ارزان ترین کتاب های این سالن 35هزارتومان است! شما خوشحالید از اینکه نمایشگاه بین المللی کتاب تهران غرفه ی تمام کشورهای عربی دوست و همسایه از امارات تا لبنان را دارد اما از غرفه ی ناشران اسپانیایی و ایتالیایی خبری نیست و این یعنی اینکه کسانی که اسپانیایی دوست دارند می توانند همانجا بمیرند.

شما از تشنگی در آستانه ی مرگ هستید اما در تمام محوطه حتی یک آبسرد کن هم وجود ندارد شاید هم هست و شما و دوستانتان کور هستید! ساعت 3:45 بعدازظهر چیزی شبیه ناهار می خورید.

به عادت هر سال به سرای اهل قلم سر می زنید. سال ها قبل وقتی که نام سرای اهل قلم را شنیدید فکر می کردید جاییست که اهل قلم ها(از حرفه ای تا مبتدی) دور هم جمع می شوند اما حالا دیگر می دانید که سرای اهل قلم یعنی 3-4 نفر بروند بنشینند پشت میز و یک کتاب را که نویسنده یا ناشرش خوشبخت(ترجمه ی مترجم:خوش شانس و در لغت به معنی دارای پارتی) است را معرفی کنند و بقیه هم مثل سینما فقط تماشا کنند! چایی که در سالن توزیع می شود به چای دیش دین دیریم معروف است.

دیگر پا برایتان نمانده اما آنقدر رو دارید که با آنکه جان در بدن ندارید باز هم راه می روید و آن همه کتاب را حمل می کنید. ساعت 6 است که نمایشگاه را بدرود می گویید در حالیکه ذهنتان پر شده از این سوال که توزیع آثار فروغ ممنوع یعنی چه؟!

توی پرانتز: دوستان جدیدی که با پاپیتال های من آشنایی ندارند، اگر معنی اش را خواستند سری به اینجا بزنند.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ،کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: مصلای تهران
 
ََدِق هایی که تمام می شوند!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

ساعت ٢٣:١۵ دقیقه در حالیکه از شنیدن خبر فوت ناگهانی پیمان ابدی-بدلکار جوان و مشهور مجموعه ی کبری ١١، موتور سواران پلیس و دیگر مجموعه های ایرانی-به شدت ناراحت هستم به تماشای بازی برگشت بارسلونا-چلسی می نشینم.

چند ثانیه-شاید هم دقیقه- از ابتدای بازی گذشته است که شبکه ی ٣ لطف می کند و پخش بازی را شروع می کند.بازی در زمین چلسی است.یاران گواردیلا لباس های زرد خود را پوشیده اند.در اسپانیا زرد رنگ خوش یمنی نیست و این من را کمی دق می دهد و این در حالیست که در بعضی وبلاگ ها به شدت کری خوانده ام و پیروزی بارسا بر چلسی را پیشاپیش تبریک و تهنیت عرض نموده ام..ناگهان در مقابل چشمان ناباور من در دقیقه ی ٩ میشل اسین از فاصله ی ٢۵ متری توپ را درون دروازه ی ویکتور والدس می کوبد و من به شدت دق می خورم!

فردوسی پور به طرز آشکاری با بارسلونا مشکل دارد و دوست دارد چلسی برنده ی این بازی باشد. پشت سر هم اعلام می کند(با لحن خودش بخوانید): بارسلونا داره حححححذف می شه! و من به شدت دق می خورم.

بارسلونا با اینکه ٣ بازیکن کلیدی خود را در اختیار ندارد به شدت حمله می کند اما حمله هایش گل نمی شود و من به شدت دق می خورم.

نیمه ی اول تمام می شود. چند تن از دوستان هوادار چلسی ابراز محبت کرده و برایم پیام های تبریک می فرستند. علیرضا-برادرم که طرفدار آبی پوشان چلسیست-هم از من سوژه ی مسخره کردن ساخته است و من به شدت دق می خورم.

دقیقه ی ۶۶ بازی یک اتفاق مبارک و میمون ذوق زده ام می کند...آبیدال اخراج می شود و بارسلونای من ١٠ نفره می شود و من به شدت دق می خورم.

یاران گاس هیدینگ پر تعدادند، دفاع بازیکنان چلسی چند لایه است و شوت های بارسا در چهارچوب دروازه نیست و من به شدت دق می خورم.

٩٠مین دقیقه ی بازیست. بارسلونای من، تا حذف شدن تنها یک نفس فاصله دارد. به یاد کرُی هایی که در وبلاگ ها خوانده ام می افتم و به شدت دق می خورم.

۴دقیقه وقت اضافه برای بازی در نظر گرفته می شود. هنوز هم امید دارم ...به پدرم می گویم:((آخ اگه الان گل بزنه...))با خودم فکر می کنم اگر بازی با این نتیجه تمام شود سریع آن لاین می شوم و کامنت تبریکی که در پست قبلی خودم گذاشته ام را پاک می کنم که ناگهان آندرس اینیستا-بازیکن ملی پوش اسپانیا- توپ را درون دروازه می کوبد

                       

 و من بی توجه به اینکه ساعت ١نیمه شب است به هوا می پرم و از ته دل فریاد می زنم.

 حالا دیگر برای تمام شدن بازی به شدت دق می خورم. چلسی یک کُرنر می زند. بالاک مثل همیشه معترض است و جلوی داور اقدام به اجرای شنای پروانه می کند!

 

...سوت پایان بازی نواخته می شود. بازیکنان چلسی به زدن داور تمایل نشان می دهند. و به این ترتیب بارسلونای من راهی فینال جام باشگاه های اروپا می شود تا من دیگر دق نخورم!

از همان اول هم دوست داشتم فینال بین بارسا و منچستر یونایتد باشد تا یاران گواردیلا منچستر را منهدم کنند! چقدر من از این شیاطین سرخ انگلیسی تنفر دارم!

تا به حال در این وبلاگ ٢ بار جشن قهرمانی گرفته ام یک بار قهرمانی ایتالیا درجام جهانی ٢٠٠۶ و دیگری قهرمانی اسپانیا در رقابت های یورو ٢٠٠٨.به امید اینکه جشن سوم قهرمانی بارسلونا در جام باشگاه ی اروپای  ٢٠٠٩ باشد.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
من و بهرام!
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 بهرام را از همان اول دوست داشتم. البته نه از همان اول چون آن اوایل اصلا نمی شناختمش اما از همان وقتی که با او آشنا شدم عاشقش شدم.اولین بار که اسمش را شنیدم فقط ٩ سالم بود.بهرام همسایه ی ما بود و من خیلی دوستش داشتم.راستش را بخواهید همه ی خانواده اش را دوست داشتم اما خودش هم به من نزدیک تر بود هم دوست داشتنی تر از همه!

آن لباس سرخی که همیشه می پوشید جذاب ترش می کرد، او را از تمام اعضای خانواده اش متمایز می کرد.همیشه دلم می خواست فرصتی پیش بیاید تا بتوانم پیش بهرام بروم .

حالا که من بزرگ شده ام و دیگر کتاب های رده ی سنی الف را نمی خوانم هنوز هم بهرام همسایه ی ماست و باز هم رفتن و از نزدیک دیدنش از آرزوهای بزرگ من است. گاهی صبح های زود زهره را که همسایه ی دیگر ماست از پنجره می بینم اما بهرام را تا به حال از پنجره ی اتاقم ندیده ام! بعد از بهرام، کیوان را هم دوست دارم. حتی شاید کیوان از بهرام ِ جذاب ِمن، زیباتر باشد اما باز هم من بهرام را بیشترتر دوست می دارم!

آنروزها که ٩ سالم بود بهرام و کیوان و خانواده شان را با آیزاک آسیموف شناختم. پدرم تمام کتاب هایش را برایم خرید و کتابخانه ی من در کنار آن همه کتاب از ژول ورن، پر بود از عطارد(تیر)، زهره(ناهید)، زمین، مریخ(بهرام)، برجیس(مشتری)، زحل(کیوان)، اورانوس، نپتون، پلوتن، ستاره های دنباله دار، ماه، بشقاب پرنده ها، راه شیری و کهکشان هایی که خیلی دورند...آن وقت ها شب که می شد چراغ اتاقم را خاموش می کردم تا تنها روشنی اتاقم چراغ مطالعه ام باشد، بعد پشت میزم می نشستم و عکس های کتاب هایم را بین نور چراغ مطالعه و دیوار قرار می دادم و شکل های مبهمی از سیاره ها روی دیوار می ساختم. سرزمین بهرام آنقدر اکسید آهن داشت که حتی عکس های مبهمش روی دیوار هم سرخ بود!

امروز وقتی که ١١ اردیبهشت تقویمم، رنگ روز جهانی نجوم گرفت به سراغ کتاب های کم قطر آیزاک آسیموف در کنار کتابخانه ام رفتم. هنوز هم دنیای منظومه ها و کهکشان ها را با آن سکوت مرموزش دوست دارم. یک روز حتما به بهرام سفر می کنم و بعد راهی کیوان و اورانوس می شوم.به نپتون و پلوتون هم حتما می روم.می گویند آنجا هوا خیلی سرد است من هم که میمیرم برای هر جایی که هوایش فقط و فقط سرد است.

یادم می ماند که به برجیس نزدیک هم نشوم. از او با آن لکه ی سرخ بزرگش که مثل گردباد همه چیز را می بلعد، می ترسم. روی عطارد و ناهید هم پا نمی گذارم هرگز.آن ها نزدیک خورشیدند و داغ.من هم که بیزار از همه ی حرارت و گرما.

کهکشان راه شیری را که کامل گشتم به دنبال یک کهکشان دیگر می گردم.کسی چه می داند...شاید روزی مردمانی یافتم در کهکشانی دور که آزاده اشان کلبه ی ویوارا هم دارد...

          

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: بهرام
 
پاپیتال: اخراجی های 3
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

مدتیست در مطبوعات به شدت در مورد اخراجی های ٣ سبز تبلیغ می شود و آن را یک اثر کمدی کلاسیک واقعی ارزیابی می کنند! تصمیم می گیرید با خانواده تان برای دیدن فیلم راهی سینما شوید. در تیتراژ آغازین فیلم سرود تو عزیز دلمی نواخته می شود. در پس اشتیاق شما فیلم آغاز می شود:

یک بازیکن فوتبال که آقای گل هم بوده، در آنِ واحد هم مربی و هم بازیکن تیم «سای دَست» استهیپنوتیزم.پس از مدتی مربی تیم می شود و آن را قهرمان لیگ می کند. تمام تشویق ها از همه طرف متوجه اش شده و او مربی تیم ملی می شود. شهریار تاج سر همه می شود و عکس هایش صفحه های روزنامه های زردشی را پر می کنند. شهریار آنقدر مقتدر عمل می کند که حتی جادوگر را هم به تیم ملی دعوت نمی کند. یکشب در خواب می بیند که این طرف رودخانه که خودش ایستاده خشکسالی و آن طرف رودخانه که جادوگر ایستاده سبز و خرم است. از فردای آن روز شهریار التماس می کند که جادوگر به تیم ملی تشریف بیاورد اما از آنجا که در اوگاندا هرکس ساز خودش را می زند، جادوگر به حرف های سرمربی تیم ملی محل ... هم نمی گذارد!

بازی های مقدماتی جام جهانی شروع می شود و تیم ملی به حول و قوه ی الهی پشت سر هم گند می زند. همه ی نگاه ها به استادیوم آزادی اوگاندا و بازی اوگاندا-عربستان دوخته شده اما اوگاندا می بازد و شهریار به طرز مفتضحانه ای اخراج می شود. به دنبال این اخراج در مصاحبه ای عنوان می کند: ((شهلیال نباخت، این تیم ملی اوگاندا بود که باخت! شهلیال همیشه بَلَنده است!))

فدراسیون فوتبال نام مربی ها را توی یک سبد می اندازد و شانسی یک نام را بیرون می کشد و این طوری مایلی نوینقلب مربی تیم ملی می شود تا تجربه ی شیرین سکان داری او برای مردم دلاور اوگاندا تداعی شود! در همین روزهاست که جریان تبانی های برج نوعی هم از جایی جوانه می زند و شکوفه باران می شود! و از طرف دیگر هواداران تیم برج نوعی در بازی «سای دَست-استقبال»، مایلی نوین را بهتر از جهاد سازندگی آباد می کنند! مایلی نوین اعتقاد دارد که برج نوعی تماشاگران را تحریک کرده بوده، از این رو به خانه ی خود می رود و یک انشا می نویسد و برج نوعی و هوادارانش را کمتر از گروهبان قندلی، شعبون بی مخ و گنده باقالی ها خطاب می کند! از شامس بدبختی، دفتر انشای مایلی نوین را دزد به یغما می برد و در همه جا بلوا به پا می شود. برج نوعی در یک مصاحبه ی رادیویی در حال گله کردن است اما انگار نه انگار که او هم آدم است، و ناگهان حرف هایش را قطع می کنند! تیم ملی هم آن طرف دارد جان می دهد و تقدیر بوده لابد! تیم های باشگاهی اوگاندا هم که یا به طرزی تحقیرآمیز به القراضه های عربی می بازند و یا با فلاکت مساوی می کنند! از این طرف هم مربی ها بالای سر جنازه ی تیم ملی با کلنگ توی کله های هم می کوبندفرشته! همه توی سینما از شدت خنده و خوشحالی در حال جان سپردن هستند!

در یک سکانس دیدنی مایلی نوین دوباره کاغذی بر می دارد و اکنون که قلم در دست دارد در انشای دوم خود می نویسد که لایق و شایسته ی سرمربیگری تیم اوگاندا نیست و خودش را آدم احمقی می خواند که مزدور است و تمام قداست و زیبایی فوتبال را شکسته است و خلاصه مردک خائنی ست!

در این انشا هیچ اثری از استعفا دیده نمی شود اما برایش حرف در می آورند که مایلی نوین استعفا داده و با استعفایش هم موافقت شده و به این ترتیب او را دچار خود استغفایی می کنند!

حالا باز تیم ملی بدبخت که در آستانه ی حذف شدن از رقابت های جام جهانیست مثل ِمیّت روی زمین مانده است...ناگهان از یکی از مربی های اوگاندایی که در اول فیلم از اوگاندا فرار کرده بود دعوت می شود که سرمربی گری را به عهده گیرد و به این ترتیب امپراطور را با عزت به اوگاندا می آورند تا به زودی با ذلت بیرونش کنند!!!

فیلم تمام می شود و روی تیتراژ پایانی سرود ای اوگاندا ...ای مرز پر گهر نواخته می شود. عده ای از بس در سینما خندیده اند، ترکیده اند و در حال جمع کردن تکه های خود از روی زمین هستند. شما در حالیکه از روی صندلی تان بلند می شوید خدا را شاکرید که ایرانی هستید و در اوگاندا زندگی نمی کنید!

*بعدا اضافه شد:

دفاعیه: هر چند که عنوان این پست می تواند دست آن هایی که پست را نمی خوانند و نظر می دهند را رو کند اما دافعه اش بیشتر از جاذبه است از این رو اکیدا اصرار می کنم که پاپیتال اینجانب هیچ ربطی به اثر مبتذل مسعود ده نمکی ندارد!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: اخراجی ها ،کلمات کلیدی: تیم ملی ،کلمات کلیدی: بیانیه ،کلمات کلیدی: جام جهانی!