بیا سفر کنیم امروز!
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸  

کوله بارم همیشه زود آماده می شود. از تهرانم-همان تهرانی که شاید ندانی پرنده هم دارد-راه می افتم. الموت را که می بینم یاد می گیرم که اینجا قزوین است. سلطان اجری زنجان، گنبد سلطانیه را جار م زند. اواخر زمستان است و گیلانی ها عروس گولی دارند. همان مراسمی که استقبال از بهار را جشن می گیرد. من آب گرم های سرعین را که می روم بعدش یک کلیبر است و قلعه ی بابکش. می گویند دریاچه ی ارومیه جلبک های دارویی دارد! به بانه که می رسیم آهنگ خرید آنقدر بلند است که جیب هایمان دیگر ملودی جیرینگ جیرینگ سکه ها را کم می آورد. ابوعلی سینا کتابش را برایم باز می کند و من در سایه ی الوند باورم می شود که طب سنتی هنوز زنده است. به کرمانشاه که می رسم اغلب دیوانه می شوم! آخر اینجا تنها جاییست که فرهاد دارد! آن هم نه از این فرهادهای کوکی که پشت ویترین های مجازی می فروشند!! اینجا فرهادش آنقدر یکی است که من دوست دارم در شیرین ِتراش های عاشقانه اش بر سینه ی بیستون آنقــــــــــــــــدر غرق شوم که از آنسوی تاریخ هم پیدایم نکنند! از میان سرزمین لرها، طعم بروجرد را با هیچ جای دیگر عوض نمی کنم. سراب را در کنار باغ، من در ایلام دیده ام فقط. نمایش سنتی شوشی، خرمشهری که ایستاده با زخم،چغازنبیلی که مرا به ملاقات بزرگترین عبادتگاه جا مانده از تمدن ایلام می برد و اهواز و یک پل معلق...این ها را خوزستان خوب در کنار هم دارد. از شهرکرد چند لاله ی وازگون می چینم. کهگیلویه و بویراحمد را در خواب دیده بودم یک روز. آن پایین برازجان پر از نخلستان هاییست که رازهایی دارند. اما اینطرف را نمی دانی...جایی به نام فارس...گفته بودم آیا که من عاشقم پرسپولیس و حافظش را؟! تخت جمشید..این باغ گل های سنگی خوش تراش ایران باستانی. کوه گنو در بندر عباس، کوهستانیست برای شفا. در سواحل خلیج پارس هنوز میراث چوبی نوح را به پا می کنند و در آبی اش میگ های دریایی را اسیر تورهای دست باف می کنند. از سیستان و بلوچستان که می گذرم از شهر سوخته عکس می گیرم. مخصوصا از آن جمجمه ی زنی ۵هزارساله که یک چشم مصنوعی هم دارد! ماهان، کلات های شهداد، شهر بابک و قلعه ی بکر، همه اش کرمان است. من چقدر دوست دارم خاطره هایم را از این کویر دور اما نزدیک. تا امیر چخماق یزد راهی نیست...امشب را اینجا بمانیم...یادم باشد آتشکده ی زرتشتیان را یادم نرود. کسی می گفت شهر فرشتگان را هم ببین. آدرسش آسان بود...اصفهان در سایه ی یک زاینده رود، ورزنه ای است که زنانش فرشته وار سفید می پوشند. شاید ماندم تا قالیشویان مشهد اردهال را ببینم با سهرابی که پشت هیچستان نیست! از بازار سنتی اراک که بیرون می آیم کوله ام پر از قره قوروت های ترش واقعیست. راستی از قم که بر می گردم دندان درد نگیرم از خوردن آن همه سوهان؟ به سمنان که می رسیم دو قدم مانده به ابر. در ۵٠ کیلومتری شاهرود من دلم ضعف می رود برای جاده ی ابر. با امام رضا حرف زیاد دارم...چند ساعتی بگذارید بمانم بعد حتما می آیم تا طلا چینی در خراسان را ببینم آنوقت شاید دیگر نپرسیدم این زعفران سیری چند؟! گلستان سعدی زیباست، شک نمی کنم اما زیباتر است گلستانی که من دیده ام. بوی نم اسرارآمیز شمال، مست می کند من را...اینجا مازندران است و داستان کُشتی محلی لوچو را می نشینم تا کسی تعریفم کند. از جاده ی خوشمزه ی چالوس به سمت کرج که می روم معلق بر کوه یخ، طعم خنک صعود از آبشار خور را لمس می کنم. از دور بلندی صدای پای میلاد می آید...اینجا باز تهـــــران است...زادگاه آزاده ای مسافر در سرزمین من!

توی پرانتز١: چه کیفی داشت قلم گردی در تمام ایرانم.

توی پرانتز٢: نوشته ی بالا را به بهانه شرکت در جشنواره ی گروه مجلات همشهری نوشتم. مدتیست که مجله ی سرزمین من را از دست نمی دهم. نوشته ها و عکس هایش به شدت ارزش خواندن و دیدن دارد. در متن بالا سعی کردم جمله بندی هایم همرنگ تیترهای مجله ی سرزمین من باشد.

توی پرانتز٣: من از ولنتاین چیزی نمی دانم اما اصالت سپندارمذگان را در رگ هایم حس می کنم گاهی. سپندارمذگانتان زیبا.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: سرزمین من
 
خودم تَر!!
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

سلول هایم پر از هوای یک کیوانشید است. بر خلاف روزهای هفته ی پیش، حالم خوب تر از خوب است. نمی دانم این را باید از آنِ دوستی بدانم که دوستی اش دوستیست یا دلیلش را از آزاده بپرسم!! اما هر چه هست من دیگر ثانیه هایم را دوست تر دارم!

غیبتم رنگ ١۶روز گرفت اما در این ١۶ روز که نبودم در پس تمام نبودن هایم، برف را دیدم. خودش نیامد اما من به جایی که نامش دیزین بود رفتم تا ببینمش. برای دیدنش تا دورتر ها هم می روم یک روز!

دوستی که برایم عزیزتر شده می گفت برای هر اصلاحی در راستای خود سازی ٢١ روز زمان می خواهی...امروز دومین روز از یک ٢١ است برای من...می خواهم محکم تر باشم...نه...می خواهم خودم تر باشم!!

این روزها به خیلی چیزها فکر می کنم...چقــــــــدر خوشحالم که باقیمانده های یک پلاک ٢٢ به جای یک ویرانه ی دوست نداشتنی، عمارتی دوست داشتنییت که هنوز چشم اندازهایی دیدنی دارد!

کم پبش آمده در بازی های وبلاگی شرکت کنم اما مگر می شود سمیه ام بگوید و من اطاعت نکنم پس بازی هم می کنیم:

در مورد جواب تمام بهترین هایش جوابم را همه می دانید...هر چیزی که به ایران باستان و اسپانیا و میکروب ها مربوط باشد بهترین های من است.

 بهترین دوست اما کمی با این سه تا فرق دارد...این روزهای من، در وادی دوست، ٢ نفر بهترین دارد که هردویشان خوب می دانند خودشان را.

 در سرزمین ورزش، من عاشق بسکتبالم با شنا.

 از میان غذاها لوبیاپلو و خورشت کرفس را بیشتر دوست دارم اما تنفری که از ماهی دارم با انزجارم با هیچ کس یا شخص دیگر، تقارن ندارد. همیشه گفته ام که ماهی هیچ وقت این سعادت را نداشته که توسط من خورده شود (آیکون خودتحولی وقتی که حادتر می شود).

 سمج ترین آدم زندگی ام را بگذارید نگویم اما خوشحالم که نامردترین آدم را ندیده ام هیچ وقت.

وحشتناک ترین قضیه ی عمرم...هر وقت که در روزمرگی و عادت های کاذب گم می شوم!...کاش نشوم دیگر!

توی پرانتز: «کیوانشید» نام روز شنبه در ایران باستان من است.

توی پرانتز بی ربط: نفس کشیدن هم اگر بخواهد برایم عادت شود، من نفس نمی کشم دیگر!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا