دفعه ی بعد, واقعی بیا!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  

تا ۴ دقیقه ی دیگر تو باز می روی. هر چند که این بار تو، توی من نبودی!

روزها را به انتظار شمردم تا تو بیایی! همه می دانند که من چقدر دیوانه و عاشقم تورا...تویی که تمام منی! اما این چه آمدنی بود که حاصل انتظارم کردی؟! من تو را دوست دارم وقتی خودت هستی! وقتی که نگاهت جذبه دارد! وقتی که صدایت رازهایش برای کشف شدن کلید ندارند! وقتی که ثانیه ها را در هجوم وحشی هوایت مات می کنی و من را مجبور که خود را پیدا کنم در کاپشنی که برای من است و نارنجیست!

کاش خودت آمده بودی! کاش خودت آمده بودی تا با هم لیز می خوردیم روی برف هایی که هنوز سپید مانده اند و دیوانه تر می شدیم در لذت پرتاب گوله هایی که آدم نمی کشند و از برفند! دستانم هنوز منتظر مانده اند تا آدم برفی بسازند اما تو نیامده رفتی تا من بمانم و حسرت سال هایی که دست هایم خالی نبود از طعم دستکشی که خیس شده بود.

من اگر بد شدم بخاطر هواییست که هوا نیست اما تو چرا بد شدی؟! تو چرا بد شدی که هوا بد شود؟!...شاید هم هوا آنقدر بد بود که تو هم بد شدی! هر چه هست من دلگیـــــــــــــــــــــــرم...دلتنگــــم! من دلم گرفته زیاد از تو..تویی که از گذشته ای تا به هنوز دوستت داشته ام مثل حس غریب دیوانه ای که آزاده است!

تو داری می روی و سهم من از بودنت نه یک روز برفیست و نه یک شب سرد که شیشه های پنجره ی اتاقم را بخار بگیرد و انگشتان من قلم شوند روی آن همه اش!

بگذار اعتراف کنم که تو من را پر از عقده کرده ای و دلم می خواهد اینجا شبیه برنامه ی کودک باشد تا می رفتم و خودم را جا می کردم در تصویر زیر!

       

 آنقدر می رفتم تا دیگر نه گوشی ام آنتن بدهد و نه خودم دیدنی باشم. بعد در انتهای این مسیر در جایی فراتر از یک توهم لذیذ واقعی، توی برف ها می خوابیدم تا در لذت گرمای خنکش بیدار شوم!

کاش با من اینگونه نبودی امسال! برو...من هنوز هم دوستت دارم دیوانه تر... اما تو را به آن خدا دفعه ی بعد اینگونه نباش...دفعه ی بعد واقعی بیا!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: هتمین دی نوشت
 
پاپیتال: قرمه سبزی!
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  

روز عاشورا است. در طول خیابان قدم می زنید و دسته های عزاداری و ازدحام مردم در پیاده روها را نگاه می کنید. بعضی از چهره ها را در کانال فشن تی وی همسایه تان قبلا دیده اید! چند پسر جوانی که از کنارتان رد می شوند با گِل موهای خود را مش کرده اند! از بلندگوی یکی از دسته های عزاداری نوای حسین حسین امشب دلم مست توئه به گوش می رسد! نمی دانید چرا بعضی ریتم ها شما را یاد آهنگ های لوس آنجلسی می اندازد کمی!

اذان ظهر را که می گویند جمعیت توی خیابان در جستجوی رزق و روزی به تکاپو می افتند. جلوی در خانه ای عده ای منتظرند. شما هم به آن ها می پیوندید. صف خانم ها و آقایان به زحمت از هم جدا شده است و جمعیت ثانیه به ثانیه بیشتر می شود. بوی قرمه سبری خوبی به مشام می رسد.

پس از چند دقیقه در حیاط باز می شود و چند نفر با چندیدن ظرف یک بار مصرف هویدا می شوند. جمعیت به سمت غذا حمله ور می شوند و شما به یاد مناظر بی نظیر مترو می افتید. کسانی که به در نزدیک ترند ظرف های غذا را می ربایند. افرادی که غذا را توزیع می کردند پس از از دست دادن آخرین ظرف غذا، در را به زور می بندند و از آن پشت فریاد می زنند: ((اگه غذا می خواید باید تو صف وایسید!)) مردم همدیگر را هل می دهند. دست یک خانم با شتاب توی صورت دختری می خورد که چسب سفیدی روی بینی اش است. دختر جیغ می زند اما در ِ غذا(منظور در خانه ای است که نذری می دهد) نا گهان باز می شود و جیغ دختر در میان جیغ جمعیت گم می شود! مردم به سبک کسانی که از گشنگی در آستانه ی زوالند، توی سر و کله ی هم می کوبند! یک آقای عینکی به زحمت یک عدد قرمه سبزی تهیه کرده و سعی دارد خودش را از میان جمعیت خارج کند. دست یک آقای دیگر به ظرف او می خورد و ظرف غذا در یک حرکت عمودی چند سانتی متر به سوی خدا می رود..ناگهان درش باز می شود و محتویاتش تو هوا پخش می شود...همه جیغ می زنند و باز صدای دختر چسب به دماغ، منهدم می شود!

 با شنیدن آوای غذا داره تموم می شه...هیاهوی جمعیت بیشتر می شود.یک نفرآن وسط غش می کند و  یک نفر هم از آن ته داد می زند کثافتا یکی هم به من بدید! شما تقریبا دارید بالا می آورید و آنقـــــدر مجذوب فضای روحانی شده اید که نمی توانید تکان بخورید. عده ای در مناطقی از تهرانتان در حال کشته شدن هستند! شما هم در این صف دارید به حول و قوه ی الهی تلف می شوید! آقایی از لای در سرش را بیرون می آورد و جمعیت را وادار می کند که صف ببندند. در همین میان همان خانمی که از انتهای صف فحش می داد خودش را به او می رساند و در حالیکه فریاد می زند در را هل می دهد و خودش را وارد حیاط می کند. بقیه هم می خواهند به دنبال او وارد حیاط شوند اما جمعیت داخل حیاط از ورود بقیه جلوگیری کرده و در را به سختی می بندند. آن خانم با صدای بلند اعلام می کند که کثافتا غذای امام حسینه غذا بدید به من. در حیاط بسته است و شما از تماشای این صحنه های بی نظیر محرومید اما مشخص است که سریع به او یک غذا می دهند تا دهنش بسته شود اما او بلند تر داد می زند که من ۵ تا می خوام ٨ تا بچه ی یتیم دارم. وقتی با ۵ ظرف غذا از در خانه بیرون می آید هنوز دارد فحش می دهد. جمعیت به در خانه مشت می کوبند و شعار می دهند!

بلاخره شما به در نزدیک می شوید در همین هنگام خانمی جلوی شما سبز می شود و می گوید من اینجا جلوتر از شما بودم! شما مطمئن هستید که کور نیستید و این خانم را قبلا ندیده اید اما او قصد رفتن ندارد. با او درگیر می شوید او با مشت می کوبد زیر چشم شما!! شما هم روسری اش را به همراه موهایش می گیرید و رسما از جا می کنیدشان!! ناگهان در حیاط باز می شود. شما دستتان را دراز می کنید و به سختی یک غذا می گیرید و با مصیبت خودتان را از میان جمعیت رها می کنید.

 تا به حال در عمرتان برای گرفتن هیچ چیزی اینقدر فلاکت نکشیده بودید. ظرف غذا را در دستتان گرفته اید و خوشحال از از این پیروزی به سمت خانه تان می روید که ناگهان یک نفر ظرف غذا را از دستتان می رباید و فرار می کند!

توی پرانتز١: برای نوشتن این پست کمی دیر شده، اما نوشته های دیماهی من از پیش تعیین شده بودند و فقط حالا برای نوشتنش وقت داشتم.

توی پرانتز٢: دلم برای نوشتن پاپیتال تنگ شده بود. ممنونم بهار که یادآوری کردی. هرکس تعریف پاپیتال را خواست، اینجاست.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: عاشورا
 
راست گفته ام!!
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

من دیگر از هیچ عقلی فرمان نخواهم گرفت... من مثل حس دیوانگی، آزاده ام...!!

توی پرانتز: گاهی کمتر که بگویی، بیشتر گفته ای!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: آزاده
 
٢٩۵ متر بالاتر !
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸  

اینجا به ابرها نزدیک تر است. و چون تو بالاتری همه چیز را کوچک تر می بینی. ۴٣٧ متر ارتفاع دارد اما  تا اینجا که ما آمده ام ارتفاع ٢٩۵ متر است. افق خوب پیدا نیست هم مه هم غبارهای شهر دوست داشتنی من، خوب تر دیدن را سخت کرده اند. اما چیزی شبیه قله ی دماوند در آن دورها پیداست. می گویند زلزله هایی تا ٨ ریشتر را تاب می آورد! کاش راست گفته باشند که اگر غیر از این باشد من دلم می سوزد بیش از همه برای آن ها که در بیمارستان میلاد بستری شده اند.

             

اینجا برج میلاد است...چهارمین برج بلند دنیا. آسانسوری با سرعت ٧متر بر ثانیه در عرض ۴٠ ثانیه تو را ٢٩۵ متر بالا می برد! حس می کنی سوار هواپیما شده ای و به سرعت از زمین دور می شوی. وقتی پا در محوطه ی بالای برج می گذاری مثل این است که باز هم در یک هواپیما نشسته ای اما این هواپیما شیشه ندارد و چشم های تو بدون حصارهای شیشه ای زیر پایش را می بیند و تو گاهی دلت می ترسد از اینکه لبه ای که به آن تکیه داده ای رها شود و تو را رها کند در مسیری که به سمت جاذبه ی زمین با سرعتی زیاد پیش می رود.

 

 

نگاه کن که از اینجا که من ایستاده ام نردبان چه ارتفاع حقیری دارد! مثل همان کوه هایی که با هم رفته ایم اینجا هم که می ایستم تمام تهران در سیطره ی نگاه من است! قول بده، قول که یک روز با هم از اینجا بپریم! نه بی چتر...با چتر، که من دوست دارم زنده بمانیم!!

توی پرانتز: دیروز از برج میلاد بازدید کردیم. ما میهمان بودیم و پولی نپرداختیم اما دیدم که بلیت های ۶٠٠٠ تومانی برای بازدید هر نفر فروخته می شد! آقای قالیباف-شهردار محترم-، مردم را سوار آسانسور می کنید و آن بالا پیاده شان می کنید تا چند دقیقه-فقط چند دقیقه- از آن بالا، پایین را نگاه کنند، ۶٠٠٠ تومان برای هر نفر، کمی-فقط کمی!- زیاد نیست؟؟!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: برج میلاد ،کلمات کلیدی: چهارمین برج بلند دنیا
 
حسود نباشم شاید یک روز!
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم! این را که می گویی دلم برایت ضعف می رود در انعکاس طنین گمشدنی که طعم وحشت دارد! اما دوست ندارم این را تکرار کنی که آنقدر مرده ام، که هیچ چیز مرگ مرا دیگر، ثابت نمی کند، که تو زنده ای و من می بینمت! همین دو روز پیش درجایی که خانه ی توست، من آمدم و تو بودی و من عاشقم، عاشق ستاره ی صبح، عاشق ابرهای سرگردان، عاشق روزهای بارانی، عاشق هر چه نام توست برآن!

با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد، می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت! مگر می شود دوستت نداشت وقتی که فریاد می زنی باور مرا که من غریبانه به این خوشبختی می نگرم، من به نومیدی خود معتادم! و من چقدر بیشتر می فهممت در ازدحام بی نهایت امروزم!

باز هم مثل همان ١٩ آذر آشنا به ظهیرالدوله آمدم...هر چند که باور نمی کنم که تو- تویی که برایت زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد-رفته ای!

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین و من از فاصله ها دلگیرم که وسعتشان را دیگر برداشتن میز و بلندتر بودن گیسوان کودکی من هم، از صفحه ی ذهن پاک نمی کند! و او با شکست من، قانون صادقانه ی قدرت را تائید می کند!

در کنار خانه ات که چراغ هم دارد، نشسته بودم و با صدای بلندی که دوستت داشت می خواندم و قلب- این کتیبه ی مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند، به اعتبار سنگی خود دیگر، احساس اعتماد نخواهد کرد! و تو، من و عاشقان دیگرت را خوب می دیدی، ای یار...ای یگانه ترین یار!

دلم را آب می کنی وقتی که می گویی: فردا...حجم سفید لیز با خش خش چادر مادربزرگ آغاز می شود و با ظهور سایه ی مغشوش او در چارچوب در، که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور! کدام فردا و حجم سفید لیز، فروغ؟! تمام شد...دیگر تکرار صدای خش خش هم از یاد من رفته است! این آسمان را کسی آنقدر مغشوش کرده است که دیگر نمی داند دی شده و احساس سرد نور را کم دارد!!...همیشه راست می گویی...آن روزها رفتند، آن روزهای برفی خاموش!

بگذار باز هم حرف هایم را به تو بگویم که همیشه ی خواستنت، خوب است. معشوق من، همچون خداوندی در معبد نپال، گویی از ابتدای وجودش، بیگانه بوده است! و من سر تا پا تردیدم در تراکم پر وهم هر سوال!

 عاقبت یک روز می گریزم از فسون دیده ی تردید و از میان تمام راه های نرفته ام، نرفتنی ترینش را تا انتهای هستَنَش می روم تا ایمان بیاورم به این پاسخ که جسم زندانست یا صحرای آزادی؟! بگذار همه ای که من نمی شناسم بگویند: او وحشیانه آزاد است، مانند یک غریزه ی سالم، در عمق یک جزیره ی نامسکون اما من خطوط را رها خواهم کرد که تنفس هوای مانده ملولم می کند! نمی هراسم اگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد که همیشه دوست تر داشته ام روزهای ابری را که آفتاب را اسیر کرده اند در بازوان پر غرور ابرهای وحشی دوست داشتنی! آنروز که از پس ِ اسارت خورشید در جایی از رسیدنم، شعور نور رخنه می کند، شاید فهمیدم که چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای این نیمه را پر نکرد! شاید آنروز دیگر حسود نباشم به حال پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد!..اما امروز پر از حسادتم...خوش به حال پری که زلالی اش آنقدر زیاد، که برای هبوطش تنها فاصله ی کوچک تاریکی شبی که سحر دارد، کافیست!

              ١۵ دی تولد تو بود...تویی که فرمانروای قلمروی نجیب ظهیرالدوله ای

         تولدت مبارک دختر ماه ِدیماه و چقدر بیشتر از هر بار دوستت دارم فروغ ِ آزاده

توی پرانتز١:نوشته های بنفش را خود فروغم گفته است!

توی پرانتز٢: الان به زور دارند من را به جایی می برند...بر می گردم و عکس هم برای این پست دارم.

توی پرانتز ویزه: ممنونم از همه ی عزیزانی  که تولدم را به هر نوعی تبریک گفتند.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: فروغ فرخزاد ،کلمات کلیدی: 15دی ،کلمات کلیدی: ظهیرالدوله
 
سکانس آفرینش یک آزاده(برداشت دوم)
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

خداوند ایران باستان در صحرای ازل ایستاده بود و فرمان می داد تا فرشته ها گل ها را بردارند و آدم کنند. صبح بود و تقویم، ١٢ بار از روی اولین روز دی خورشیدی ورق خورده بود. من هنوز یک وجود مستقل نبودم و بصورت پابلیک با بقیه ی گل ها روی زمین ولو بودیم. خدا از میان آن همه فرشته اش، فرشته ی قلم را که لپ هایش موقع خندیدن چاله چوله ای می شد برای آوردن گل من مامور کرد. کنار جایی که گل من بود یک نفر قبلا نارنگی خورده بود و پوست هایش را توی سر ِ گل ِمن انداخته بود! فرشته، گل من را که برداشت پوست های نارنجی نارنگی هم توی جان گل من رخنه کردند. خدا از گل من یک لام تهیه کرد و  من را زیر میکروسکوپ گذاشت. با اولین نگاه فریاد زد:((کور بودی؟ این چیه آوردی با این پوست های نارنگی؟ برو تمیزش کن تا ساعت 9 حتما بیارش بینم.))

فرشته ی قلم درحالیکه غرغر میکرد و به گل ِهنوز زنده نشده ی من می گفت بمیری، گل من را مثل هندوانه بغل کرد و رفت تا چشمه ای پیدا کند. در مسیر چشمه باید از اسپانیا رد می شد همان طور که از یکی از خیابان های فرعی شمال بارسلون گذر می کرد ناگهان انریکه را دید که با ماشینش از آن خیابان رد می شد. فرشته حواسش پرت شد و گل من تـــق روی زمین افتاد. آنقدر هوش از سرش رفته بود که من را رها کرد و دنبال ماشین انریکه رفت! یکی از چشم های من طوری افتاده بود که می توانستم بالا را ببینم. تابلویی بالای سر چشمم بود که رویش نوشته بود " استادیوم نیوکمپ"...داشتم فکر می کردم که این کلمات یعنی چه که ناگهان 11نفر قرمز و اناری پوش به حالت دویدن از روی من رد شدند و و وارد استادیوم شدند! حالا یک تکه هایی از گلم روی آسفالت بود و بقیه اش هم پخش شده بود توی باغچه! فرشته که تازه فهمیده بود امانتی خدا را ویران کرده است بدو بدو آمد و گل من را از گوشه و کنار جمع کرد اما نفهمید که وقتی دارد گل من را از توی باغچه جمع می کند مقداری از خاک اسپانیا هم دارد وارد گل من می شود!

ساعت نزدیک 9 صبح بود... خیلی دیر شده بود...یک دوره گرد از همان هایی که آلوچه های جنگلی واقعی آلوده می فروشند از آنجا رد می شد. فرشته از فروشنده خواهش کرد ما را تا سر خیابان برساند. گل من را عقب وانت قاطی آن خوراکی های خوشمزه ی آلوده گذاشت و همان جا بود که گل من میکروبی هم شد!

به خدا که رسیدیم فرشته با گریه گفت که چشمه ای پیدا نکرده. خدا هم عصبانی شد و فرشته را خلع قلم کرد و قلمش را با خشم پرتاب کرد توی سر ِگل من. ساعت 9صبح بود و من با وجود همه ی ناخالصی های گلم دیگر باید خلق می شدم.

 خدا وقتی به گلم روح می داد با من مهربان بود...برف هم می بارید و من برفی تر می شدم. خدا آخرین نقش را که بر پیکر گلم می زد خوب می دانست که این 12 دی ای ایران باستانی اسپانیایی میکروبی نارنجی اش، دختر سرکش و عصیانگری خواهد شد!!

توی پرانتز1: سکانس آفرینش یک آزاده(برداشت اول) را قبلا نوشته بودم.

توی پرانتز 2: دیروز من و همزاد 12 دی ام تولد مشترکمان را در کنار دوستان مشترکمان در یک دره در کنار ویوارا و آتش جشن گرفتیم..عجیب روزی بود...جای همه تان خالی.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: 12 دی
 
عشق, من را عاشق تو کرد!
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  

آدم عاشق که باشد عاشق تمام چیزهایی که به نوعی به عشقش مربوطند هم می شود. حالا فرض کن کسی که به عشق تو مربوط است و مهمتر از همه پدر ِ عشق ِ تو است، متولد ماه دی هم باشد، آن وقت دیگر باید به تو حق داد که دیوانه شوی از خوشحالی و آنقـــــــدر از مرز جنون و خودتحویلی بگذری که نتوان تو را در خانه به زنجیر کشید و همه بهتر بدانند که تو رها باشی و سر به بیابان بگذاری!

و من عاشق شدم...آن هم نه از این عاشق های صحیح و سالم و شیک...من مثل یک یک دیوانه ی روانی، عاشق شدم! ریشه ی این عشق شاید از سال هایی می آید که من میهمان مدرسه ی راهنمایی بودم. آن روزها شاید هنوز عشق نبود و فقط رشته های محبتی بودند که داشتند در هم می تافتند تا چیزی به نام عشق شوند و بیفتند به جان این من!

و این تارها آنقـــــــــــدر به هم تنیدند که ناگهان در جایی که من یک ١٩ ساله بودم، قلبم را گرفتند و من دیگر اسیر شدم و همین طور تا امروز در سایه ی این اسارت، عاشق تر هم می شوم!

و این عشق که همیشه از اسارتش مدهوشم، من را که فرانسوی ها را دوست ندارم، عاشق کسی کرد که دیروز زادروز تولدش بود و من به روح بزرگ دی ماهی اش به شدت می بالم. از این عاشق شدن یاد گرفتم عشق که باشد...دی که باشد، آدم، فرانسوی ها را هم عاشق می شود!

و من تا روزی که آزاده باشم و زمین سرای من، عاشق و دیوانه ی میکروب هایی که عشق تا همیشه منند، خواهم ماند و هر سال در هر ٢٧ دسامبر(که مصادف است با ۶دیماه من) سر تسلیم فرود می آورم با احترام برای روح دی ماهی مردی که پدر رشته ی دلخواسته ی من است.

               

                                            پاستور عزیز

                                     پدر میکروبیولوژی و پدر ِبزرگ ِ ما   تولدت مبارک

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: لویی پاستور ،کلمات کلیدی: 6 دی ،کلمات کلیدی: 27دسامبر