فقط ؟!!!
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧  

- Friend یعنی چی؟

. یعنی Friday

- Friday ؟

. آره یعنی جمعه

- جمعه ؟

.آره یعنی کوه...تفریح...خوش گذرونی...مهمونی...نردبون!

- اما من فکر می کردم Friend یعنی دوست...یار...همراه همیشگی!

. بزرگترین اشتباهت اینه که همیشه اشتباه می کنی!...نه عزیزم Friend یعنی فقط یک جمعه...فقط یک خوش گذرونی!!!

پ.ن: نوشته ی بالا خطاب به  هیچ کدام از میهمان های عزیز کلبه ی ویوارایم نوشته نشده است.لطفا دچار سوء توهمچشم نشوید.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: دوست ،کلمات کلیدی: friend
 
پاپیتال: آزاده از کلبه ویوارا هستید!
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧  

یکشنبه 21 مهرماه 87 است.نتایج نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان اعلام شده و شما به جشنی دعوت شده اید که به همت پرشین بلاگ برگزار خواهد شد.با دوستانتان به سمت دانشگاه تهران می روید.ساعت ١٢:۴٨ است، فقط خودم فقط خودت هم با آن لبخند های همیشگی اش در حالیکه تند تند می گوید خدا سوسکتون کنه به شما می پیوندد.(نه اینکه پیوندتان مبارک باشد .نــــــــــــه.فقط خودم فقط خودت یک دختر است و منظور از آن پیوندها نیستمشغول تلفن) می خواهید از درب ١۶ آذر وارد دانشگاه شوید که حراست همیشه در صحنه مانع شما می شود.توضیح می دهید که برای جشن پرشین بلاگ آمده اید.آقای حراست می گوید:((برید تو اما با شال مال نرید ها)).شما به خودتان و دوستانتان نگاه می کنید.هیچ کدام نه شال دارید نه مال، از این رو وارد دانشگاه می شوید.در محوطه بزرگ دانشگاه به سمت دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی می روید.مجسمه فردوسی جلوی دانشکده روی یک سکو نشسته و ورود شما را به این آوردگاه همی گرامی می دارد در این سال سی.جلوی در با یک دوست ۴ ساله قرار دارید.با دیدن روشنتاب هیجان زده او را در آغوش می کشید.(روشنتاب یک دوست ۴ ساله ی وبلاگیست.نه اینکه ۴ سالش باشد.نــــــــــــــــه٬ چون شما مدت هاست که با گروه سنی الف کاری ندارید! بلکه ۴ سال است که دوست وبلاگی شماست.در ضمن دختر است وگرنه شما او را در آغوش نمی کشیدید!چشم)همگی با هم وارد تالار فردوسی می شوید.خانم دکتر روشنتاب برایتان یک کتاب عزیز را به عنوان یادگاری آورده استماچ.

هیجان عجیبی دارید.امروز قرار است جلوی 450 جفت چشم صحبت کنید.به جز بچه های تیم اجرایی، موجود زنده دیگری در سالن نیست.روی سن می روید.به صندلی های خالی پیش رویتان نگاه می کنید و به این فکر می کنید که تا دو ساعت دیگر این صندلی ها پر خواهد شد و اگر شما موقع صحبت کردن سوتی بدهید(نه از آن سوت ها که سوت می زند،نــــــــــــــــــــــه، از آن یکی سوت ها!) آزاده از کلبه ی ویوارا سوژه ی خنده ی وبلاگ های دوست و دشمن همسایه قرار خواهد گرفت!چشم

به کمک دوستانتان کاغذهایی با عنوان ((میهمان ویژه)) را روی صندلی ها می چسبانید.شما هم مثلا جزو این میهمان های ویژه هستید اما حتی یک ثانیه هم روی آنها جلوس نفرمودید.اقلیما پولادزاده(یکی از مجری ها و مدیر زحمت کش و عزیز روابط عمومی پرشین بلاگ) وظایف شما را به عنوان مدیر سالن برایتان توضیح می دهد.

نوید می آید و کارت های بی نظیر کلبه ویوارایتان را می آورد.نه اینکه فقط کارتتان بی نظیر باشد،نــــــه٬ شما کلا بی نظیر هستید.حتی مانتوی آجری(به قول عده ای نارنجی) شما هم بی نظیر استعینکو این بی نظیر بودنتان هیچ ربطی به ژن خودتحویلی که در شما خیلی زیاد وجود دارد٬ ندارد!

           تلفیقی از هنر نوید و سینا در کارت بی نظیر شما

آرش بابایی(یکی از مجری ها و فرزاد حسنی وطنی خودمان) به شما می گوید:((خانم مدیر صحنه برق نداریم)).شما تنها کاری که از دستتان بر می آید این است که به مصطفی مردانی بگویید برو بگو برق نداریم.او هم گوش می دهد و جواب می دهد خودت بگوتعجب.

سالن در حال پر شدن است.پدر،مادر،برادر،پدربزرگ و عمو و دخترعمویتان هم می آیند.به این فکرمی کنید حالا که همه ی فامیل و دوستانتان جمعند و تالار هم مجانیست، بجنبید و همین الان عروسی کنید.

                 برادرتان-پدرتان-پدربزرگتان-مادرتان

این بند مشکی که روی لباس برادرتان-یادداشت های یک وکیل- می بینید نه اینکه بند موبایل باشد٬ نــــــــــــه٬ چون برادرتان عقده ی موبایل که ندارد بلکه بند دوربین یاشیکای MF2 شماست.

آوازی در فرجام،خبرنگار مجله مینو ،دارک فانی، دلتنگی های پلاک 32 کنار نوید نشسته اند.همه را تهدید کرده اید که موقع بالا رفتن شما (نه اینکه شما بخواهید از درخت بالا بروید،نــــــــــه، منظور بالا رفتن از سن است) باید شما را به سبک تشویق های استادیومی اسپانیا تشویق کنند.

بهاره رهنما-فرزاد حسنی-منیژه حکمت-نازنین احمدی و عموزاده خلیلی از چلچراغ هم جزو میهمان ها هستند.وقتی به فرزاد حسنی و بهاره رهنما سلام می کنید،طوری جوابتان را می دهند که احساس می کنید بهاره رهنما عمه و فرزاد حسنی پسر دایی تان استبغل.ازبرخورد گرم آن ها سوء استفاده می کنید و برای مجله مینویتان از آن ها عکس می گیرید.

حسین شرفی در طول مراسم نزدیک سن با لپ تابش روی سن را پشتیبانی می کند.افیون بدجوری با پله های سالن مشکل داردآخ.در میان جمعیت توت فرنگی شما راصدا می زند و از دیدنش خوشحال می شوید.بعد یک عدد آقای خوش قول-روح الله هاشمی- را می بینید.پویا کوشنده می آید اما باز هم ویزای اسپانیای شما را با خودش نیاوردهقهر.باران خیال(کافکای ثانی) هم رویت می کنید.کلاغ راست مغز کنار عمویتان نشسته است.آن دو را به هم معرفی می کنید.کلاغ راست مغز شما را به عمویتان نشان می دهد و می گوید:معرفی می کنم آزاده کیارستمی! نه اینکه علت این نام گذاری علاقه ی شما به کیارستمی باشد، نــــــــــــــــــه،بلکه چون همیشه دوربین هندی کمتان را با خود حمل می کنید، اینگونه لقب گرفته ایدگاوچران.

سهند حزین با یک کامیون مجله ی موفقیت می آید.یاشار را هم در همان حوالی می بینید.فقط خودم فقط خودت مسئول دبیرخانه است و به اتفاق انجمن داستانی چوک و گروه 7سرگرمی تا آخر مراسم محکومند که پشت در سالن زندگی کنند.به شما خبر می رسد که آنجا خیلی هم بد نمی گذردشیطان.انجمن داستانی چوک تبلیغ وبلاگش را به عنوان اشانتیون روی مجله های مینو و موفقیت می گذارد و به خورد ملت می دهد و برای اینکه شما گزارش این جنایت را منعکس نکنید به شما قول می دهد که موقع سخنرانی آزاده از کلبه ویوارا، برایتان انرژی مثبت بفرستد.

تا بی نهایت دور با دوربینش عکس می اندازد و کاملا تابلو است که پس از انداختن هر عکس در دلش می گوید سلام.فرشته ی جهنمی را پس از 3 سال ناگهان در میان جمعیت پیدا می کنید.البته او مدت هاست که شما را می دیده است چون با آن مانتوی تابلویتان از سر تخت طاووس هم قابل رویت هستید.

بهاره رهنما و فرزاد حسنی روی سن می روند و شروع می کنند به کل کل.

رهنما:شما آقایون قدرت عملتون از ما خانم ها بیشتره!

حسنی:این چه حرفیه خانم. اختیار همه دنیا دست شماست!

رهنما:من شنیدم قدیما وقتی می خواست جنگی بین دو دولت در بگیره وقتی یکی از دولت ها اون یکی رو به رسمیت قبول نداشت الکی از قدرت رقیبش تعریف می کرد تا باهاش نجنگه اما اصلا به حرفاش اعتقادی نداشت!

حسنی:شما خانم ها هم ابر قدرتید هم قوی شوکت!

آخر بحثشان به اینجا ختم می شود که بعضی چیزها فقط در خیال دوست داشتنی هستند و بهاره رهنما در این راستا اعلام می کند که یک ورژن اصلاح شده از پیمان قاسم خانی در ذهنش دارد و با همان زندگی می کنید!

نفرات منتخب یکی یکی بالا می روند و جوایز و تقدیرنامه های خود را از این دو دریافت می کنند.چیزی به نوبت شما نماندهکلافه .به دوستانتان هشدار می دهید که مواظب باشند تا شما موقع بالا رفتن از پله ها زمین نخورید!

شما زمین نمی خورید.بهاره رهنما می پرسد شما هم پزشک هستید؟ شما لبخندزنان(لبخند جزء جداناشدنی زندگی شماست!) پاسخ می دهید من میکروبیولوژیست هستم و عمیقا خوشحالید که بهاره رهنما این سوال را پرسید تا شما میکروبیولوژیست بودنتان را اعلام کنید وگرنه روی دلتان می ماند.نه اینکه عقده داشته باشید،نــــــــه، هدفتان فقط اطلاع رسانی بود.

شما در این عکس خواب نیستید به خداااااااا

فرزاد حسنی جایزه تان را می دهد.بهاره رهنما می گوید در مورد نام ویوارا هم توضیحی بدهید.میکروفون را از فرزاد حسنی می گیرید:                                               آزاده از کلبه ی ویوارا می باشید

 

((در 12همین روز از دی ماهی ترین سال خدا زندگی ام رنگ بودن گرفت.شاید از همان جاست که عاشق زمستانم و دیوانه ی برف.از همان روزها که «آزاده» سرمشقی شد برای مشق هایی که هر روز بایدمی نوشتمشان، قلم با من شد یاری که تا همیشه آشناست.آزاده نهاوندی هستم.وبلاگم 5 سال و 7 روزشه.اسمش تا یک ماه پیش کلبه عشق بود اما بخاطر کثرت این نام و اینکه دوست نداشتم اسم وبلاگم زیاد باشه تغییرش دادم به کلبه ویوارا.« ویوارا» یک نام اصیل ایرانیست به معنی باران تند و در اوستا بسیار تکرار شده.))در کنار معرفی خودتان از مینو هم می گویید.((مجله ی ما مجله ی جدیدیه اما چیزی که بارزش می کنه اینه که بسیاری از همکاران مینو وبلاگ نویس هستند.مینو میتونه پلی باشه بین وبلاگ نویس ها و دنیای واقعی.و حتما از همکاری وبلاگ نویسان و نوشته های خوبشان در مینو استقبال خواهیم کرد.))

 در میان تشویق های اسپانیایی از روی سن پایین می آیید.نه اینکه شما اسپانیا را دوست داشته باشید،نــــــــــــــــه،شما نه تنها اسپانیا را دوست دارید بلکه عقده ی اسپانیا هم دارید. خوشمزه

 بهاره رهنما عنوان می کندکه بخش نظرات وبلاگش را بسته است چون برخی حرف های نامربوطی می زدند و ناراحتش می کردند.

بهاره رهنما:این کارا درست نیست.بعضی حرف ها رو نباید مستقیم به خود طرف گفت.

حسنی:من یه وبلاگ می زنم حرفایی که نمی تونم جلو روت بزنم اونجا می نویسم.

رهنما:خب ما می تونیم اونجا رو نخونیم!

حسنی خطاب به جمعیت: تشکر می کنیم که در وبلاگاتون نقد می کنید و تشویق می کنید.هر کسی هم بهش بر بخوره حتی اگر ادبیات وبلاگتون طور خاصی باشه فکر می کنم کم ظرفیتی خودشه.(رهنما با اشاره و لبخندخطاب به جمعیت می گوید:من کم ظرفیتم؟؟!!)هر کسی مختاره هر طور که دوست داره در دایره ادب بنویسه.

رهنما:اگه خودشو معرفی کنه من آخر ظرفیتم!

حسنی:شما رو نگفتم ..فحش نده.

رهنما:نه من پارانوییا دارم!

حسنی:پارکینسون نگیرید!

همه می خندند.خود رهنما هم خنده اش می گیرد و از روی سن پایین می آیند.

شما مجله ی مینو را شخصا به میهمان های سفارشی می دهید.(معلوم بود شما در مجله مینو مینویسید؟)

                بهاره رهنما-مجله مینو-عموزاده خلیلی               

منیژه حکمت و نازنین احمدی-بازیگر سه زن-روی سن می روند.تیزر فیلم سه زن پخش می شود.نه اینکه از این تیزرهای 2ثانیه ای تلویزیون باشد،نــــــــه، یک تیزر مفصل و متفاوت.بازیگران فیلم خطاب به دوربین با لحن طنز از سه زن می گویند.

 «سال 75 «دو زن» رو بازی کردم.سال 86 «سه زن» رو، سال 95 هم «چهار زن» رو بازی می کنم» این را آتیلا پسیانی می گوید.

 همه می گویند حکمت سر صحنه مدام داد می زند.فریاد حکمت بلند می شود:حـــــــــــــرکت! و بعد آهنگ معروف طالع نحس صحنه را پر می کند.احتمالا شیفته با خواندن این قسمت می گوید اون آهنگ معروف قبل از طالع نحس ساخته شده.اصلا هم شما نمی گیرید که شیفته اطلاعات موسیقیایی خوبی دارد! ابرو

 یک زن...دو دختر...سه دختر...پردختر...گل دختر...سه زن...از کرخه تا راین...گوزنها...پینگ فلوید...بابک حمیدیان می گوید هیچی دیگه همون سه زن...صابر ابر می خندد و با لحن تمسخرآمیزی می گوید این چه اسمیه آخه؟!
سه زن...سه زن...بزن...سه زن...60 تا زن از کنارش درمیاد.این جمله
آخر را رضا کیانیان می گوید.

سه زن...مریم بوبانی می گوید:فاجعست        مهران رجبی: مزخرفه     کیانیان:بد آموزی داره...نیم بها هم نمی فروشه!

سالن پر از صدای تشویق می شود.منیژه حکمت توضیح می دهد:«سه زن داستان نسل من و شماست.هر شرایط خوب یا بدی که نسل شما داره نسل ما براتون رقم زده.نسل شما از نسل من پویاتر و آگاه تره.نسل من حق نداره نسل شما رو تحقیر کنه.نسل شما به تنهایی از پس همه مشکلاتش برمیاد))این هارا آنقدر محکم و دلنشین می گوید که جای تشویق دارد.از وضعیت اکران سه زن هم گله می کند :«رقیب من شهرداری تهران و آقای قالیباف بود.من حداقل سینما رو داشتم.بچه های خوب مطبوعات به ویژه آقای عمو زاده خلیلی و پرشین بلاگ به کمک این فیلم اومدند.ما از سینما مستقل می آیم ومجبوریم با یه گروه محدودی که بسیار هم می تونند تاثیرگزار باشند پیش بریم.»

 شما در حال رژه رفتن در سالن هستید ناگهان متوجه می شوید که روی پرده نام هزار و یک شب نقش بسته است.همان طور که بقیه ی رژه تان را می روید به این فکر می کنید که این نام کمی آشنا نیست؟؟!!به آخرهای رژه تان که می رسید ناگهان یادتان می افتد شما هم یکی از شهرزادهای شهرزادستان هستید و باید دوباره به روی سن بروید.

                               شهرزادهای هزار و یک شب

 

شیفته خطاب به مادرتان می گوید این آزاده همش داره میره بالاها! چقدر خوب است که دوستانتان این قدر حسود و بخیل هستندخیال باطل .

 عموزاده خلیلی به اتفاق بادیگاردهایش رهنما و حکمت روی سن می روند.دکتر بوترابی(مدیر محترم پرشین بلاگ) عنوان می کنند که آقای عموزاده خلیلی نشان ملی فرهنگ را دارند.

شما کارت های یادبود روز همایش را بین جمعیت توضیع می کنید.نفیسه از امواج دریا را برای اولین بار می بینید.دلتنگی های پلاک ۳۲ مثل یک استاد دانشگاه سخت گیر به شمامی گوید به مجری ها بگو مراسم جمعه...مراسم ها غلطه.منتخب هم اسم مفعوله٬ منتخب شده غلطه کلافه.برای کلاغ راست مغز و همراهش پشت کارت یادگاری می نویسید.فرشته جهنمی به شما می گوید:((تو چرا اینا رو پخش می کنی بده اون پسر سیاهه که کت شلوار تنشه پخششون کنه)).منظورش شیفته است.شما معتقید که تنها ویژگی قابل تحمل شیفته همین سیاه بودنش است!

اواخر مراسم کلیپی که از زنده یاد خسرو شکیبایی پخش می شود شما را به یاد آن بازی گرم و صدای ماندنی می اندازد.چقدر لطیف زمزمه می کند سهراب را...به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته قدم بردارید!

گروه ۷سرگرمی می گوید موقع توزیع مجله مینو به همه می گفته صفحه ۳۶ (یعنی پاپیتال شما)را بخوانند.

توی پرانتز:اینجا از دوستانی که جلوی در سالن مجله ی مینو دریافت کرده اند درخواست می شود که در صورت کذب بودن چیزی که گروه ۷سرگرمی به من گفته،حتما مرا در جریان بگذارید.

در پایان مراسم با بقیه وبلاگ نویسان عکس یادگاری می اندازید.ساعت ۷ است.به اندازه ی کافی تابلو هست که شما آخرین نفری هستید که سالن را ترک می کنید.دارک فانی خطاب به پدرتان گل فشانی می کند که « آزاده همیشه دیرتر از همه می ره».چقدر خوب است که دوستانی دارید که زیر آبی می روند تا زیر آب شما را منهدم کنند وقت تمام.

پدر و مادرتان کشان کشان شما را با غل و زنجیر به سمت ماشینتان می برندتعجب .در حالیکه به سمت خانه می روید به این فکر می کنید که چقدر باهم بودن ها همیشه خواستنی است و ماندنی!

 پ.ن۱: چند روزیست که اینترنت در منطقه ی شما(یعنی بالا شهر بارسلون) دچار اختلال شده است.از این رو اعتراف می کنید که برای نوشتن این پست و آپ لود کردن همین چند عکس جان را به جان آفرین تسلیم کرده اید!

پ.ن۲:((پاپیتال)) گیاهی ست از خانواده ی پیچک که به درخت و سایر اشیاء مجاورش می پیچد!از آنجا که این سبک از نوشته های من هم به همه چیز می پیچد نامشان را پاپیتال گذاشتم.پاپیتال هایم زاده ی تخیلند که با الهام از مسائل روز می نویسمشان و لزوما برای خودم رخ نداده اند.اما این یکی کاملا واقعیست.

پ.ن۳:این فاصله ی بی معنی که این پایین می بینید هیچ علتی ندارد جز اینکه کامپیوتر و اینترنت شما روانی شده اند. 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: همایش تقدیر از بانوان وبلاگنویس برتر ،کلمات کلیدی: 21 مهر 87 ،کلمات کلیدی: فیلم سه زن
 
در دست احداثیم!
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧  

سلام

دیروز-یکشنبه ٢١ مهر ٨٧-همایش بزرگ تقدیر از بانوان وبلاگ نویس برتر در سالن فردوسی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران برگزار شد.

عکس های همایش را گذاشته ام درون فر آشپزخانه مان٬ به محض اینکه پخته شوند گزارش کامل جشن را در کلبه ویوارایم خواهم نوشت.

منتظر دست نوشته های این آزاده از پشت صحنه و روی صحنه ی مراسم دیروز باشید!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
فکم جا ندارد دیگر!
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧  

سری به آرشیو کلبه ی ویوارایم می زنم و مثل هر بار نگاهم به دنبال آبان و آذر٨۶ می دود و برای چندین بار داستان سه قسمتی ((پلاک ٢٢)) را می خوانم.آنقدر با هیجان٬که انگار بار اول است می خوانمش.آنقدر برای خواندنش مشتاقم و کنجکاو که انگار دست دیگری آن را نوشته و من نمی دانم آخرش چیست!!!

به ساعت صفحه درشت بند سرمه ای ام نگاه می کنم.عقربه ی کوچک به ١١ نچسبیده و عقربه ی بزرگ از آن حلق آویز نشده و روی ۶ نیفتاده اما نزدیک است که عقربه ی کوچک به ١١ بچسبد و عقربه ی بزرگ از آن حلق آویز شود و روی ۶ بیفتد اگر من به زمان اجازه ی گذر دهم!!! اجازه بدهم یا ندهم؟؟؟! باید کمی بیشتر فکر کنم! شاید دلم برای نوشتن یک ((پلاک ٢٢)) دیگر تنگ شده!...! اما بیشتر دوست دارم یک ((پلاک ۲۵)) بنویسم که شبیه ((پلاک ٢٢)) نباشد اما من دوستش داشته باشم حتی بیشتر!شاید روزی بنویسمش حتما!

چند روزیست دردی نا متناوب در دهانم آزارم می دهد.دندان درد نیست چون فعلا دندانی ندارم که پوسیده باشد و به درد افتاده باشد! اما جایی پشت همه ی دندان ها گاهی صدای درد می آید.و من می دانم که این درد بخاطر بیرون آمدن دندان عقلیست که گرچه جا نیست می خواهد به زور بیرون بیاید که ثابت کند دیر می آید اما می آید!!!کاش کسی بگوید که فک من دیگر جا ندارد بیشتر،کجا می آیی برای خودت؟!

بسیار شنیده بودم در آمدن دندان عقل درد دارد! راست می گویند در آمدن عقل خیلی درد دارد!!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: دندان عقل ،کلمات کلیدی: پلاک 22 ،کلمات کلیدی: درد
 
یک پنج سالگی
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧  

چقدر زود بزرگ می شوی!

تو بزرگتر می شوی و من بیشتر یاد می گیرم! تو بزرگتر می شوی و بیشتر به من یاد می دهی! تو چیزهایی یادم داده ای که هیچ کس دیگر نمی توانست بگویدم! و من چقـــــــدر خوشحالم که تو را دارم !

دهم مهر جشن مهرگان بود(نوشته ی مهرگانی ام را در وبلاگ گروهی شهرزاد بخوانید) مهرگانی که تا شانزدهم مهر ادامه دارد.و گرچه کمتر کسی به یاد دارد که ما ایرانی هستیم و ((مهرگان)) در کنار نوروز بزرگترین جشن باستانی ایران ماست٬ من چقدر خوشحالم که تولد تو با جشن مهرگان گره خورده!

به رسم هر سال که برایت تولد می گیرم٬ می خواهم از میهمان هایم بگویم به پاس همراهی شان.میهمان هایی که قدمت همراهی تعدادیشان به ۵ سال می رسد:

پدر نازنینم: شما بودید که نوشتن رو یادم دادید و حامی قلم آزاده شدید.همیشه به من ایده دادید چه برای نوشته هام در اینجا و چه در هر جای دیگه.از خدا ممنونم که بهترین پدر دنیا را من دارمماچ.

Alguien Te Quiere :

que son parte principal de mi casa de campo  

سامان: رئیس جمهور...شیمی دان یا یک سیتی زن آمریکایی!!! عینکفرقی نمی کنه مهم اینه که کلبه ی آزاده ها یک سامان داردمژه.

سیما از گل آفتابگردون: من در مقابل تو سجده می کنم ای درختنیشخند.آشنا نبود سیما جون خودم؟ماچ

سینا: در بین تمام کتاب های عزیز کتابخانه ام، یک حافظ نفیس از همه عزیزتر است!سینا معلوم بود چرا؟قلب

امید:

A real friend is whom that reads my unwritten lines... so thank you uncle Leo

فرزانه:فرزان-خواهری که واقعا هستی- دوستت دارم به وسعت تمام .... و ......هایمانماچ

گلشید، مه سا و زینب: گلی شما که غریبه نیستی!عصبانیاشکالی داره؟مشغول تلفن مه سا همزاد ١٢ دی ای خودمیقلب. زی زی، منزل تشریف میارین؟آخ

یادگار دوست: بعد از یک وقفه ی کوتاه، بازگشتت بهترین اتفاق اخیر کلبه ی من بودلبخند.حالا جون ِحمید٬ جونِ پرستوتعجب سر اون قضیه٬ تو فارغ التحصیلی بهت گیر ندادن؟!!!شیطان

نوید: گرچه مدتیه کمتر وقت می کنی بیای اینجا٬اما همیشه همه جا گفتم که دوست خوبی مثل نوید،کم پیدا میشه.البته این خوب بودنت ارتباط مستقیم با دی ماهی بودنت داره ها.چشمک

محمد یونی خودمون: هر کجای دیگه هم که بری درس بخونی، تا آخر عمرت محکومی که محمد یونی کرج باشی مجمد یونی خودمون.

فرهاد: پارسال اینجا به نوید تبریک گفتم.امسال به تو تبریک می گم به این امید که سال دیگه به یادگار دوست عروسیشو تبریک بگم از دستش خلاص شیمخوشمزه.فرهاد امیدوارم تا همیشه در کنار همسفر نازنینت خوشبخت باشی.

بهنامترین: حالا که نوید یکم غیبت هاش زیاد شده تو در حال حاضر دی ماهی ترین مهمان کلبه ی منی.سلام

محمدینوی کتونی از فلورانسینو: اگه همه مثل تو توانایی یادگیرینوی زبانینوشون اینقدر بالا بود من سر کلاس هام اینقدرینو حرص نمی خوردم.فکر کنم هر سال تو تولد کلبه دارم این جمله ی تکراری رو به تو می گمخنثی.راستی اون سگینوکه ی اونروزو یادته؟چشم

سمیه/unfogiven/سوسن وکیل خود خودم/نازیلا/dead man از قصر/لی لی/بهار/فروغ نازنینم/آقای بابایی/ابرک قله نشین/احد/محمدجواد شکری/اقلیمای عزیزم/فرناز/استاد علیرضا/دکتر بوترابی/پویا کوشنده/مصطفی مردانی/یاشار/امین از فرشته جهنمی/نهان کوچولو/جناب مهرداد/سبا/سوگلی/علی پویا/سهند عزیز/بزرگمهر/شیفته/یاسین/نازی/هرمز ممیزی عزیز/کلاغ راست مغز/هزارویک شب/سعادت/بادبادک بی دنباله/شروین/رویا/آیدین/محمد١٣٠٠٢/neat/گیلدا/مروارید عرفان/زوربا و...

همگی به وسعت کلماتی که اینجا به یادگار گذاشتید برایم عزیز هستید.

و تو...چه کلبه ی عشق من باشی چه کلبه ی ویوارایم، دوست می دارمت به حرمت لحظه هایی که در تو ثبت شد! و تو هیچ وقت چیزی نگفتی و من چقـــــــــدر شنیدم از آن همه سکوت که می گفتی! همیشه بودی! آن روزها که فقط خدایمان بود و هیچ کس، تو بودی که با آزاده بودی!!!ومن این همه را یادم مانده و می ماند!!!این را آزاده وار قول داده ام!

                     قلب تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود منقلب

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: تولد ،کلمات کلیدی: جشن مهرگان ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: پنج سالگی
 
پاپیتال: تخم مرغ!
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧  

١٢ ظهر است و بی حوصله به سمت خانه می روید.در خیابان اصلی دو پسر جوان توی ایستگاه اتوبوس نشسته اند و کیک و نوشابه می خورندچشم! با دیدن آنها به یاد می آورید که ماه رمضان است!

کلید را در قفل در چرخانده و وارد خانه می شوید.برای افطار خانه ی عمه ی شوهرتان دعوتید.روی مبل می نشینید.می خواهید تلویزیون را روشن کنید که حمید وارد خانه می شود.با دیدن همسرتان یادتان می افتد که او زخم معده دارد و چون نمی تواند روزه بگیرد باید برایش ناهار درست می کردید.ملتمسانه به شما نگاه می کند:ناهار چی داریم؟

می گویید ((هیچی)) و برایش توضیح می دهید که صبح رفته بودید عیادت سهیل،پسر دوستتان.

-سهیل که دماغش ایرادی نداشت!

. بهش قول داده بودن اگه دانشگاه قبول شه دماغشو عمل می کنه.

حمید دوباره می پرسد: ناهار؟!

بلند می شوید و در حالیکه به سمت آشپزخانه می روید می پرسید: تخم مرغ می خوری؟

حمید با حرص می گوید: نه...قرمه سبزی درست کن الان!

تخم مرغ توی ماهیتابه جلزوولز می کند.حمید وارد آشپزخانه می شود و قبل از خوردن تخم مرغ، کاغذی را روی یخچال می چسباند:

           ((به خدا من زخم معده دارم.نمی تونم روزه بگیرم.دیگه حالم از تخم مرغ بهم می خوره.))

عمه شوهرتان همه را دعوت کرده است.سفره ی افطار را می اندازند.آش رشته، شله زرد، نان و پنیر و سبزی، خرما و زولبیا بامیه سفره را پر می کند.تکیسا دختر ٣ ساله ی خواهر شوهرتان به علت نامعلومی گریه می کند.همه سرگرم خوردنند و کسی برای ساکت کردن او اقدامی نمی کند!ناگهان جاری شما که تنها ۴ ماه، آن هم به علت ماموریت شوهرش در انگلستان زندگی کرده، با لهجه ی مسخره ای انگار که فارسی را به سختی حرف می زند همه را برای افطار پس فردا به خانه شان دعوت می کند.شما از جاری تان خیلی بدتان می آید چون از آن آدم های عقده ایست که در خانه ی پدری اش هیچ چیز نداشته اما با ازدواج با برادر شوهرتان بیش از اندازه خوشبخت شده استسبز! نکیسا هنوز دارد گریه می کند!

حوصله میهمانی جاری تان را ندارید.حوصله ی hello گفتن و ok ok گفتن های بی معنی اش را هم اصلا ندارید.موقع افطار جاری تان خطاب به برادر شوهرتان می گوید:(( ok کاوه جان میز افطارو آماده کن)).به همراه بقیه خانم ها برای کمک از جایتان بلند می شوید اما جاری تان با گفتن: ((no حامد خودش بلده، ))شما را سر جا می نشاند.آش رشته، شله زرد، نان و پنیر و سبزی، خرما ، زولبیا بامیه، حلیم و ترحلوا سفره را پر می کنند.از اینکه جاری تان خودش را خفه نکرده و مثل همیشه برای خودنمایی چند نوع غذای ایرانی و خارجی درست نکرده، خوشحالید! نکیسا باز هم دارد گریه می کند.او همیشه گریه می کند. شما در تعجبید که چرا گلوی این بچه پاره نمی شودابرو!! می خواهید یا یک فنجان چای افطار کنید که جاری تان می گوید: please برای شام هم جا بزارید.

دو ساعت بعد کاوه سفره ی شام را پهن می کند.نکیسا در حالیکه گریه می کند دور سفره می چرخد.برنج و مرغ،فسنجان، خورشت قیمه، سه نوع سالاد، ماست و خیار، 2 نوع ترشی، نوشابه و دلستر آناناس.نکیسا هنوز دارد دور سفره می چرخد.شما دعا می کنید که کاش نکیسا بیفتد و پرت شود وسط سفرهشیطان! اما نکیسا نمی افتد.حتی موجب واژگون شدن یک لیوان هم نمی شود.جاری تان با یک دسر مسخره از آشپزخانه خارج می شود:(( این Bemtoriger دسر مخصوص انگلستانه))! همه دور سفره می نشینند و به به و چه چه می کنند.شما همان جا همه را برای افطار دو روز بعد دعوت می کنید.

ساعت 4 که برای سحر بیدار می شوید دیگر نمی خوابید.آنقدر سرتان گرم کار است که اصلا متوجه نمی شوید ساعت 1 است و حمید وارد خانه شده.با دیدن قابلمه های روی گاز خوشحال می شود:((کدومش ناهار منه؟))خوشمزه

. به اونا دست نزنی.مال مهمونی شبه.

- ناهار من کو؟

. تخم مرغ می خوری؟

- امروز رفته بودی عیادت دماغ کی؟!!

با عصبانیت جواب می دهید: شب یه عالمه مهمون دارما.

سفره افطار را می اندازید.آش رشته، شله زرد، نان و پنیر و سبزی، خرما، زولبیا بامیه، حلیم ، ترحلوا، آش جو و خوراک لوبیا سفره را پر می کند.اعلام می کنید: ((بدون تعارف میل کنید.شام رو دیرتر می یارم.))

بعد از افطار نیما-برادر نکیسا- خطاب به شما می گوید:(( زن دایی می شه برم تو اینترنت و برای ترم جدید دانشگام ثبت نام کنم؟صبح از خونه ی خودمون نشد.)) کامپیوتر را برایش روشن می کنید و به آشپزخانه بر می گردید.دو ساعت بعد نیما را برای خوردن شام صدا می زنید.از اتاق بیرون می آید و خطاب به پدرش می گوید فردا باید به بندر هندی جان برود تا حضوری  ثبت نام کند چون ثبت نام اینترنتی برای خنده است!جاری تان با صدای بلند: ((wow ! اما تو england همه از طریق اینترنت ثبت نام می کنند.))برای آنکه جاری تان ادامه ندهد سریع همه را برای صرف شام دعوت می کنید.

سفره ای که چیده اید بی نظیر است.زرشک پلو با مرغ،باقلا پلو با گوشت، فسنجان، خورشت قرمه سبزی، چهار  نوع سالاد، ماست و خیار، 3  نوع ترشی ،دو نوع دسر، 2 رنگ نوشابه ، دلستر آناناس و لیمو، دوغ و آب معدنی. دارید از نگاه کردن به سفره ی رنگینتان لذت می برید که ناگهان نکیسا که گریه کنان به سمت سفره دویده لیز می خورد و با صورت می افتد وسط دیسی که پر از سالاد الویه بود!پایش هم می خورد به ظرف پیرکس شما که پر از فسنجان بود!تعجبهمزمان با این سقوط صدای جاری تان بلند می شود:(( oh my God ))! نکیسا را از توی سالاد الویه در می آورند و شما لبخند می زنیدلبخند.

بعد از شام بستنی، خربزه و هندوانه می آورید.شب بیشتر  میهمان هایی که خانه ی شما را ترک می کنند، معده درد دارند.2 نیمه شب به گوش شما می رسد که شوهر خواهر شوهرتان کارش به بیمارستان کشیده!

صبح، خرج شب گذشته را حساب می کنید. ٢۵۴ هزارتومان خرج شده است.این یعنی دو سوم حقوق همسرتان! همان موقع خواهرتان از ورامین زنگ می زند:(( مسجد سر کوچمون افطاری می ده امشب.به مامان اینا هم گفتم .تو و حمیدم پاشید بیاید.نمی خواد وایسی تا حمید بیادا خودت پاشو الان بیا.))

. من روزم تا قبل از از اذان ظهر نمی تونم از تهران خارج شم.بعد از اذان میام.

اذان ظهر را که می گویند برای حمید پیغامی می نویسید و می چسبانیدش روی یخچال، درست کنار کاغذی که حمید چند روز پیش چسبانده بود:

                         ((حمید جان من رفتم ورامین.تو هم برای افطار بیا.تخم مرغ تو یخچاله))!

پ.ن: ((پاپیتال)) گیاهی ست از خانواده ی پیچک که به درخت و سایر اشیاء مجاورش می پیچد!از آنجا که این سبک از نوشته های من هم به همه چیز می پیچد نامشان را پاپیتال گذاشتم.پاپیتال هایم زاده ی تخیلند که با الهام از مسائل روز می نویسمشان و لزوما برای خودم رخ نداده اند.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: مهمانی ،کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: افطاری ،کلمات کلیدی: ماه رمضان
 
کاش قاتل بشوم باز!
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧  

صبح که علیرضا داشت بند کفش هایش را می بست چقدر دلم می خواست من هم کفش هایم را بپوشم٬ نتوانم بندهایش را ببندم تا مادرم بیاید برایم گره بزندشان.بعد کیف سرمه ای خوشرنگی را که عکس ((نیک و نیکو)) دارد روی دوشم بیندازد، زیپش را باز کند و یک نایلون پر از خوراکی را جا بدهد توی کیفم و من هم با صورتی که از بین آن مقنعه ی صورتی- که بوی نویی می دهد- به زور بیرون زده پر از هیجان باشم برای روزی که دانش آموز شده ام!

نمی دانم آن مداد چطور در کیفم جا می شد.همان را می گویم که هم قد خودم بود و تهش یک موش عروسکی جا خوش کرده بود که نمی دانم کدام یک از موش های شهر موشها بود.نارنجی، کپل یا عینکی؟!

بوی خوب کتاب های نو که در عطر نارنگی هایی که تازه رسیده بودند گم می شد.و منو کتاب هایی که چقدر وسواس داشتم-هنوز هم دارم شدید- در نو نگه داشتنشان که اگر کسی کتابم را بر می داشت و دستش را می کشید روی شیرازه اش تا صفحه سرجایش محکم شود و دوباره برنگردد سر جایش، انگار که به اسپانیا توهین کرده، حتما دیوانه می شدم و داد می زدم:((کتابمو خراب نکننننننننننننننن))!

لیوان سبز اسطوره ای ام که هنوز هم همه جا همراه من است! بوی خوب پاک کن ها...هر وقت حوصله ام سر می رفت مدادم را می تراشیدم.بعدها که پدرم برایم مداد نوکی خرید، مانده بودم دیگر کجای حوصله ی سر رفته ام را همش بتراشم!

از اول هم عاشق دقیقه ی ٩٠ بودم! مشق هایم اغلب به ثانیه های آخر بند بود! نه اینکه درس را دوست نداشته باشم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...هنوز هم دوستش دارم اما نمی دانم چه مرضیست که هر چیزی را می گذارم برای دقایق آخر! از نود هم آنورتر...درست ته ته وقت اضافه! آنتی بیوتیک هم زیاد خورده ام اما نمی دانم چرا خوب نشده ام هنوز!

امروز دلم برای روزهای مدرسه ام تنگ شد.علیرضا که داشت از پله پایین می رفت صدایش کردم و گفتم:((بهت حسودیم میشه!))

امروز بر خلاف سال های قبل من دانشگاهی نداشتم.دلم گرفت...شاید خیلی!

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه جانوری. آنجا برای اولین بار یادم دادند که قاتل باشم! آن روزها قورباغه، ماهی، کبوتر، موش و خرگوش می کشتم و حالا یاد گرفته ام چطور آدم ها را...!!!

دلم تنگ می شود برا ی آزمایشگاه فیزیک که باید مدارهای مسخره را به هم وصل می کردیم و من هیچ وقت نفهمیدم چرا باید این مزخرفات بی ربط را به خُرد یک دانشجوی میکروبیولوژی بدهند! شاید برای اینکه بتوانیم روزی بین آدم ها و ویروس ایدز یک مدار متعادل ببندیم!!!

دلم تنگ می شود برای میکروبیولوژی ١ که استادش به طور میانگین در هر ساعت ٣۵ تا ((به حساب)) می گفت.هیچ وقت آنتی بیوتیک گفتن هایش را فراموش نمی کنم ((آنتی به حساب بیوتیک))!

دلم تنگ می شود برای کلاس ژنتیک که هروقت استاد پای تخته مسئله ای را حل می کرد با تردید خطاب به ما می گفت:((حالا اینو فهمیدی؟!!))بعد خودش با قاطیعیت می گفت:((نه بازم نفهمیدی))

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه میکروبیولوژی محیطی که استاد جواب سوال هایمان را با لبخند ملیحی ماست مالی می کرد!

دلم تنگ می شود برای نشریه دانشجویی مان ((دارکوب)) و استاد محبی. آن روز را یادم نمی رود که سر کلاس باکتری ١ دیر رسیدم و وقتی در را باز کردم استاد با لحن متلک باری گفت: ((بــــــــــــــــه نویسنده محترم نشریه اردک))!

دلم تنگ می شود برای تربیت بدنی٢ که با لباس بارسلونا  بسکتبال بازی می کردم.

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه قارچ که من و گلی اسم هایمان را بر وزن اسم قارچی که در حال بررسی اش بودیم، پشت پلیت ها می نوشتیم.

               پلیت حاوی قارچ پنیسیلیوم(همون که پنی سیلین ازش میگیرن)

*توی پرانتز: پلیت ظرفیست در دار که محیط مغذی جهت رشد میکروب را در آن می ریزند و بعد میکروب مورد نظر را روی آن رشد می دهند.

دلم تنگ می شود برای نقاشی هایی که روی لوله های آزمایش و پلیت ها می کشیدیم.

این پلیت ها و لوله ها که می بینید حاوی یرسینیا عامل ((طاعونه))

دلم تنگ می شود برای آزمایشگاه ایمونولوژی که وقتی می خواستیم تست ایدز را انجام بدهیم هیچ کس حاضر نبود خون بدهد تا روی خونش آزمایش شود.انگار که همه شک داشتند که شاید اچ آی وی مثبت باشند!!!

دلم تنگ می شود برای آن همه میکروبی که کشتمشان! خیلی وقت است قتلی مرتکب نشدم!دلم تنگ شده برای خوی خبیث قاتل بودنم!!!

                     دلم برای خیلی چیزها تنگ می شود...دلم برای خیلی چیزها تنگ شده

                                  کاش باز هم دانشجو شوم...زود...در آینده ای که نزدیک است.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: دانشگاه ،کلمات کلیدی: قاتل ،کلمات کلیدی: مدرسه