خداحافظ کلبه عشق نازنین من!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  

خداحافظی را هیچ وقت دوست نداشته ام.

هر چیزی که پیشوند سنگینی به نام ((آخرین)) دارد روحم را می آزارد.

کلبه ی عشقم را دوست دارم.خیــــــــــــــــــلی بیشتر از صفحه ای در دنیایی که مجازیست.

حالا دیگر خیلی ها آزاده را با کلبه ی عشقش می شناسند.مگر می توانم دوستش نداشته باشم نامی را که ۵ سال است هر لحظه با من است.

اما گاهی باید گذشت از آن هایی که دوستشان داری و برایت راوی خاطره اند! خاطراتی که تیترهای درشت زندگی تواند!

                                      درخت برگ هایش را دوست دارد

                                      اما

                                      پاییز که می آید می تکاندشان...!

و حالا پاییز زیبای من در راه است تا بیاید.

بیاید و باز هم مرا از اسارت گرمایی که جانم را به لب می رساند ، برهاند زود... زود خیلی زود!

و در آستانه ی این پاییز آزاده را راهی نیست جز آنکه از ((کلبه ی عشقش)) بگذرد.

گذشتن...طعم آشنایی که همیشه نا آشناست!

مهرماه ٨٢ وقتی کلبه ام را می ساختم هیچ کلبه ی عشق دیگری در دنیای هزارفصل وبلاگ ها نبود.تنها یکی بود.یکی برای من.اما امروز اگر نام ((کلبه ی عشق)) را جستجو کنید بسیار بیشتر از مجموع انگشتان دست و پایتان کلبه های عشق است که یکی یکی پیدا می شوند.و این همه تشابه نام، همان چیزیست که دوست ندارمش.

دوست دارم کلبه ای که به نام من است تنها یک صاحب داشته باشد و حالا که اینطور نیست کلبه ام را نگه می دارم اما نامش را نه.

به دنبال نام، چند کتاب را زیر و رو کردم.دوست داشتم نامم ایرانی باشد و منحصر به فرد.از پس یک جستجوی با وسواس بین سه نام مردد ماندم:

                                                         آییتا به معنای برف

                                                         رامادا به معنای آرامش دهنده

                                                         و ویوارا به معنای باران تند

آییتا را خیلی دوست داشتم چون به معنای برف است و من دیوانه ی برف.اما واژه اش ملفوض نبود.

از بین رامادا و ویوارا، به ویوارا رسیدم.

ویوارا در اوستا بسیار تکرار شده ، یک نام اصیل ایرانیست به معنای باران تند.همان باران ها که در پاییز بسیار می بارند.همان پاییز که پیشوازی برای زمستان من است.

ویوارا را از یک جهت دیگر هم دوست دارم.مرا به یاد کلمه  viva می اندازد که در اسپانیایی به معنای ((زندگی)) است.

روزگاری در این کلبه ((تارا)) بودم و بعد ((آزاده)) شدم و شما چه زود پذیرفتید این آزاده را.حالا از شما می خواهم که باز مهربان باشید و دوست داشته باشید ((کلبه ویوارا))یی را که همان ((کلبه عشق)) است.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: باران تند
 
نه؟!
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  

شاید یاد پل افتاده ام باز!

تو که می دانی کدام پل را می گویم...همان که مرا به رخوتی رو به ابد برده بود و من مبهوت از بود ِ نبوده اش در سکون ِبی تلاطم لحظه هایش غرق شده بودم! می دانم که به یادش داری همان که مرا گمگشته در زمان و اسیر مکان بی صدا در امتداد خود می کشاند و فرو می برد!.همان جا که هوا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن!

حالا دیر زمانیست که من از آن پل گذشته ام! نگو شاید نگذشته ای که من شک ندارم این گذشتن را! دیگر حتی فرسنگ ها هم که به عقب بازگردم بین من و پل فقط فاصله است که هست! گذشته ام از پل اما هنــــــــــــــــــــــوز هوا پر از مه است و چشمانم به جایی راه ندارد برای دیدن! هنــــــــــوز گمگشته در زمان و اسیر مکان به دنبال آزاده ای می گردم که آزاده بود!!!

اینجا دیگر پل نیست و من گذشته ام، اما تا بیکران چشمانت در هر گذر تنها تابلوها ((نه)) است و ((نه)) است و ((نه))! و من مانده ام که کدام ((نه)) را از میان این همه انتخاب کنم زود!

حالم به هم می خورد از این همه نه!بیزارم از این همه نباید که با خط درشت نوشته اند تا بخوانمشان!چقدر رو دارم من، که هنــــــــــــــــــوز با کوله باری بر دوش می روم با لبخندی که  همسفر تا همیشه ی من است! شاید به سماجت تابلوهایی که دوست ندارم ببینمشان می خندم!شاید به تلاطم این گذر که تمام نشده هنوز!شاید هم دلم برای آزاده ام تنگ شده و به آن می خندم!

و  در پس آن لبخند، تنها همه ی فکر من این است که چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر آزاده بودنم مرا به اسارت این نام می برد!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


کلمات کلیدی: آزاده ،کلمات کلیدی: پل
 
جشنی برای خانواده ای بزرگ
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧  

سه شنبه ١٢ شهریور...فرهنگسرای بانو

وبلاگ نویس ها یکی یکی، دوتا دوتا و گاهی چند نفری می آیند.از میان دوستانی که دعوتشان کرده ام ٨ نفر قول داده اند که بیایند و من منتظرشانم.

 آوازی در فرجام مثل همیشه دقیق و به موقع حاضر است.این خصوصیت خوب را در کمتر کسی دیده ام.

ابرک قله نشین هم زود می آید و بعد از ۴ سال دوباره دیدنش برایم شیرین است.

تا بی نهایت دور با تاخیر می آید اما می آید.به او حق می دهم، این با تاخیر آمدن ها  ویژگی بارز اغلب دی ماهی هاست.

dark funny و datum of freedom هم بلاخره می آیند و من خیالم راحت می شود.

فرورتیش رضوانیه-نویسنده ی شرق مرحوم شده ی عزیز و نویسنده ی فعلی روزنامه ی همشهری-زنگ می زند و می گوید در دفتر همشهری گیر افتاده است و عذر خواهی می کند.جریان آشنایی من با آقای رضوانیه را دوستان کلبه ۴ سال پیش در اینجا خوانده اند اما برای جدیدترها باز می گویم:

بهمن ما ٨٢ آقای رضوانیه در روزنامه ی شرق مطلبی در راستای حمله به وبلاگنویس ها نوشتند و اعلام کردند همه ی وبلاگ نوس ها بیکارند!من در اعتراض به ایشان پستی در کلبه نوشتم و  اظهار کردم: ((همه ی وبلاگ نویس ها بیکار نیستند اما چون وبلاگشان را بخشی از زندگی و وجودشان می دانند در کنار تمام کارهای مهم زندگی شان بخشی را هم به این خانه ی مجازی اما حقیقی شان اختصاص داده اند.))برایم جالب بود که بدون اینکه به آقای رضوانیه اطلاع دهم نوشته ی وبلاگ من را خوانده بودند و در شماره ی بعدی شرق عنوان کردند که یکی از وبلاگ نویس ها به مواضع من حمله کرده و ...

از همان جا جنگ من و ایشان شروع شد.و این نزاع تا آنجا پیش رفت که ایشان من را به دفتر روزنامه شرق دعوت کردند و امروز یکی از دوستان خوب من هستند.

آقای رضوانیه شانس آوردی که کار داشتی و نیامدی وگرنه می خواستم در حضور جمع عنوان کنم که همان کسی که وبلاگ نویسان را بیکار می خواند امروز در جمع وبلاگ نویسان حضور پیدا کرده و این یک امتیاز مثبت است برای وبلاگستانمژه.

برنامه ای بود گرم و صمیمی.وبلاگ نویس ها روی سن می رفتند و گفتنی هایشان را می گفتند.

من هم از آزاده و کلبه اش گفتم.تقریبا چیزهایی شبیه به همان ها که در ستون سمت چپ کلبه ام می بینید.در اخر هم از همان موضع همیشگی ام در مورد بیکار نبودن وبلاگ نویس ها دفاع کردم.

   یکی از این 3 نفر آزاده از کلبه ی عشقه

علی بهابادی مجری خوب برنامه گفت : ((همچین از موضع حرف زدید فکر کردیم می خواید از اسپانیا حرف بزنید))از خود راضی.من اگر جای دست اندرکاران برگزاری مراسم باشم به جای اینکه ٢ میلیون به فرزاد حسنی و رضا رشید پور برای اجرایشان پول بدهم، از آقای بهابادی به عنوان مجری استفاده می کنم.اجرایش خیلی دلنشین بود.

تریبون آزاد هم به وبلاگ نویس ها داده شد تا حرفی ناگفته نماند.پس از صحبت های دکتر بوترابی افطاری خوردیم جای همه تان خالی.

تا آخر مراسم منتظر دلتنگی های برنامه نویس پلاک ٣٢ و دانشگاه آزاد کرج بودم که قول داده بودند اما نیامدند تا کشته شوند بعدا منتظر.

همین جا به تمام دوستان عزیز بلاگفایی، ورد پرسی و پارسی بلاگی عزیزم که قصد در اغفال اینجانب برای تغییر مکان دارند، اعلام می کنم که گرچه با تعصب بی جا مخالفم اما دوست ندارم خانه ی ۵ ساله ام را در پرشین بلاگ رها کنم و رها هم نمی کنمش هرگز.

از آشنایی با کلاغ راست مغز دوستی که بسیار بسیار دوست داشتنیست٬ خیلی خوشحالم.

یک تشکر  ویژه هم دارم از آقای بابایی عزیز که لطف کردند و من و فرزانه را رساندند.

                 به امید اینکه در جشن های بعدی همه تان را در کنار خودم ببینم.

                     تعدادی از اعضای خانواده ی بزرگ وبلاگستان

...آزاده از کلبه ی عشق


کلمات کلیدی: روز جهانی وبلاگ ،کلمات کلیدی: blog day
 
روزی که کلبه ام جهانی شد!
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧  

از ٩ سالگی با نوشتن داستان های کودکانه با نوشتن آشنا شدم و این چنین شد که امروز اگر قلم را از این آزاده بگیرند بی گمان خواهد مرد.

مهرماه ٨٢ به توصیه ی پدر عزیزم که همواره مشوق من در عالم نویسندگی بوده و هست، اقدام به ساختن این کلبه کردم که امروز بخشی جداناشدنی از زندگی من است.

از یاد نخواهم برد که چند تن از بهترین های زندگی ام را همین کلبه به من داده.در این ۵ سال چیزهای بسیاری آموختم و چه خاطراتی که از این دنیای مجازی در زندگی واقعی ام ثبت نشد!!!حالا دیگر اینجا برایم هیچ چیز مجازی نیست بلکه نمادی ست از خود آزاده و همراهانش، در دنیایی که شاید مجازیست!

و امروز ٣١ آگوست مصادف است با روز جهانی وبلاگ.تاریخ ۳۱ام ماه هشتم میلادی یعنی آگوست (3108) با نگاهی گرافیکی بسیار شبیه کلمه انگلیسی Blog بوده و این بازی با اعداد و حروف، دلیل ساده این نام‌گذاری است.

                  روز جهانی وبلاگ

 در این روز بلاگرهای سراسر جهان در اقدامی هماهنگ نوشته ای در وبلاگ خود قرار می‌دهند که در آن به معرفی 5 وبلاگ تازه می‌پردازند. در این روز بازدیدکنندگان و خوانندگان این بلاگ‌ها نیز با گشت و گذار و کشف وبلاگ‌های جدید و ناشناخته، آشنایی با افراد و بلاگ‌های تازه را جشن می‌گیرند.

برایم انتخاب ۵ وبلاگ از میان این همه ای که دوستشان دارم ، دشوار است.خیلی دشوار.اما به رسم بازی این روز مجبورم تنها ۵ وبلاگ را در اینجا معرفی کنم.برای آنکه فرقی نگذاشته باشم، اسم های همه ی آنهایی که دوستشان دارم را روی کاغذ می نویسم و از علیرضا می خواهم ۵ تا را به قید قرعه انتخاب کند.

وفتی علیرضا می خواهد اسم ها را بیرون بکشد برای خودم خیلی جالب است دانستن این که کدامیک از دوستانم در قرعه کشی خوش شانس ترند!

خوش شانس ترها به ترتیب عبارتند از:

١.dark funny : تو که این قدر خوش شانسی پس چرا تو بازی فینال اونشب شانس نیوردیاز خود راضی؟

٢.دلتنگی های برنامه نویس پلاک ۳۲: سمیه من بر خلاف تو٬ تو قرعه کشی معمولا فاقد شانسم.

٣.پسری با کفش های کتانی: محمدینو پس یه ADSL رایگان افتادیم دیگهخیال باطل.

۴.آوازی در فرجام : آقای نویسنده،کی میشه تو آنتی هدایت بشی؟کلافه

۵.گل آفتابگردون : سیمای عزیزم حالا که به وبلاگستان پیوستی امیدوارم تا همیشه اینجا بمونی.

به همین مناسبت روز سه شنبه ۱۲ شهریور جشنی به همت پرشین بلاگ در فرهنگسرای بانو برگزار خواهد شد.این با هم بودن را از دست ندهید.

                                                         روز جهانی خودمان مبارک

...آزاده از کلبه ی عشق


کلمات کلیدی: 31 آگوست ،کلمات کلیدی: روز جهانی وبلاگ ،کلمات کلیدی: blog day ،کلمات کلیدی: 31 اوت
 
دیگر دست هایم سیاه اند!!!
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧  

اولین بار است که از جایی به جز اتاق خودم و از پشت کامپیوتری به جز کامپیوتر خودم، کلبه ام را به روز می کنم.

اینجا بروجرد است.شهری که برای من به شــــــــــــــدت دوست داشتنی است.

حدود ٣٠ سال پیش بود که پدرم در دانشگاه با کسی آشنا شد تا صمیمی ترین دوستش باشد و من امروز چقدر خوشحالم که پدر عزیزم دوستش را پیدا کرد تا رفاقتشان در امتداد این همه سال ادامه یابد و از پس آن با هم بودن، من و علیرضا و سیما و سامان و سوسن و نازیلا  بزرگ شویم تا ما هم در لذت شیرین این دوستی که پدرانمان ساختنش، شریک باشیم و ادامه اش دهیم.

هر وقت به بروجرد می آییم لحظات  آنقدر شیرین می گذرد که وقت خداحافظی کنترل بغض گلویم برای منی که به آسانی کسی اشک هایم را نمی بیند، کاری مشکل است!خانواده ی دوست پدرم را به اندازه فامیل خودمان دوست دارم و شاید حتی بیشتـــــــــــــر.

دو روز پیش ما را به باغشان بردند.از سروکول درخت ها بالا رفتیم.فیلم ساختیم(ژن فیلمنامه نویسی و کارگردانی در من فوران می کند اغلباز خود راضی) و چقدر گردو خوردیم جایتان خالی.از گردو خوشم می آید چون آنقدر زرنگ است که نمی گذارد کسی خونش را پایمال کند!شواهد قتل عام گردوهایی که حریصانه خوردمشان هنوز روی دست هایم است.آنقدر زیاد که می دانم تا چند وقت دستم سیاه خواهد ماند و همه خواهند فهمید من چقدر قاتلم!دستگیرم می کنند حتما.کاش کسی وکیل مدافعم شود زود!

بستنی های بروجرد را هیچ جای ایران نخورده ام.هربار که به اینجا می آییم خودم را خفه می کنم با بستنی های بی رقیبش.

می دانم بعدها وقتی در اتاق خودم این نوشته را بخوانم دلم می گیرد بخاطر تمام لحظاتی که در اینجا داشتم و فراموش ناشدنی اند.

دلم برای سیما تنگ می شود که قرار بود ساعت ۶:٣٠ بیدارش کنم چون با کامپیوتر کار داشت اما الان ساعت 7 است و من بیدارش نکرده ام تا نوشتن مطلبم تمام شودشیطان.

دلم برای سامان تنگ می شود که همیشه  تا جایی که توان دارد ضربه های روحی - جسمی بر من وارد می کند افسوس.دلم برای ((آزاده ها)) گفتنش تنگ می شود حتما.

برای سوسن و فرود عجیبش در راهروتعجب و نازیلا و انریکِی گفتنشکلافه می دانم دل کوچک من  تنگ می شود خیلی.

اینجا بروجرد است.شهری که همیشه برایم چقدر خاطره می سازد .خاطره هایی از کودکی تا امروزی که شاید جوانم ، تا فرداهایی که ...

                                 من و در ورودی مسجد جامع بروجرد

...آزاده از کلبه ی عشق