ک ! ا ! ش !
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧  

دیروز رافائل نادال تنیسور حرفه ای اسپانیایی خودم ٬ در فینال مسابقات تنیس المپیک پکن اولین مدال طلای تاریخ تنیس اسپانیا در المپیک را از آن خود کرد تا باز خون اسپانیایی من به جوش بیاید و موبایلم پر شود از پیام های تبریک دوستانم.

     رافا همیشه جایزه هاشو گاز می زنه

رافا -مرد شماره یک تنیس جهان- علاوه بر اسپانیایی بودنش متولد دی (ژانویه) هم هست پس دیگر به من حق بدهید که از شدت خوشحالی به مرز جنون برسمبغلقلببغل.

هر چند همیشه به شوخی گفته ام که اگر من اشتباهی نمی شدم الان دختری اسپانیایی در  مادرید بودم و یک کلبه عشق اسپانیایی بنام Amor Artesanales داشتم اما خارج از شوخی همیشه ایرانی ام و کشورم را با تمام وجودم دوست دارم.تمدنی که کشور من داشته را هیچ جای دیگر نداشته...تخت جمشید شیراز، تپه های سیلک کاشان، باغ شاهزاده ماهان کرمان، بادگیرهای یزد، پل معلق کارون اهواز، یوش و بلده مازندران٬ قلعه ی بابک تبریز و دماوند تهران من را هیچ جای دیگر که ندارد.

کجای دنیا کویر و دشت و کوه و دریا و جنگل را کنار هم دارد؟!

ایران من..ایران بزرگ و عزیز من! اما چرا باید سهم ایرانی بزرگ در عرصه های جهانی اینقــــــــــدر کوچک باشد!!!

در مراسم افتتاحیه ی المپیک از کاروان ایران کمترین استقبال به عمل می آید و وقتی تیم ایران وارد ورزشگاه می شود صدای تشویق ها  آشکارا کم می شود! زنان که از شرکت در اغلب رشته ها محرومند و فقط باید دل خوش باشند به رقابت های ورزشی داخل کشوری! شبکه ی ٣ از افتتاحیه ی المپیک که نزدیک به ۴ ساعت بود٬ تنها خیابانی را نشان داد و گاهی در پس زمینه ی تصویر ،تصاویری کوتاه هم از افتتاحیه پخش کرد.وقتی از شبکه ی اسپانیا افتتاحیه را می دیدم، نوبت به ایران که رسید نگران بودم گزارشگر درباره ی کشورم چه می خواهد بگوید!

خبرنگار روزنامه ی خبر ورزشی در طی بازی های یورو ٢٠٠٨ نوشته بود که عده ی زیادی از روزنامه نگاران اروپایی حتی نمی دانستند که ایران روزنامه ی ورزشی هم دارد!

آنروزها که هنوز چین و آمریکایی نبود، ایــــــــــران من بود که بود اما حالا چین و امریکا در جدول رده بندی مدال ها ، صاحب بیشترین مدالند ونامی به وسعت ایران تنها رفته است تا در ته جدول جایی برای خودش پیدا کند!

کشورهای مختلف دنیا حتی از کوچکترین اسطوره هایشان هم نمادی ساخته اند.اما کجای دنیا ایران ما را با کوروش ها و داریوش ها و بابک ها و بهرام ها و کاوه ها و آرش هایش می شناسند؟!کجای پرچم سه رنگمان نشانی از ایران باستانمان می بینیم؟!

ایرانم را دوست دارم خیلی زیاد.آنقـــــــــــــــــــــدر که دلم می سوزد وقتی که این پست را در کلبه ام می نویسم.دوستش دارم اما ای کاش دختری بودم اسپانیایی و در مادرید پشت کامپیوترم می نشستم و  Amor Artesanales  را به روز می کردم!!!

می دانم ... می خواهید بخاطر این آرزو بر من خرده بگیرید؟ اشکالی ندارد...بگیرید...کاش دختری بودم اسپانیایی...

!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
کشتی ِ بی بازگشت!
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧  

در اعماق چندهزار فرسنگی اقیانوس اطلس شمالی، همان جاها که رنگ خورشید را هیچ وقت ندیده، نزدیک به یک قرن است که تکه ای از تاریخ خانه کرده! اقیانوس پیمایی که بزرگترین شی ء متحرک دست ساز انسان بود، آن همه جمعیت را به دل اقیانوس برد تا هرگز بازنگردانَدشان!

با دقیقترین محاسبات مهندسی و ریاضی ساخته شده و شاهکاری بود بی رقیب! حتی برای ظریف ترین احتمالاتی که ممکن بود کشتی را غرق کند هم تدبیری اندیشیده بودند! کاپیتان اسمیت و گروهش متبحر بودند و با تجربه.اما با وجود آن همه تدبیر و این همه کفایت، کوهی از یخ، تایتانیک را مغروقی بی بدیل کرد تا بگوید همواره طبیعت قوی تر از انسان است!!!

هوا صاف بود و اقیانوس آرامتر.کاپیتان اسمیت پنج اخطار مشاهده کوه یخ را نادیده گرفت.نه جهت را تغییر داد و نه سرعتش را کم کرد چرا که می خواست با کشتی غرق ناشدنی اش، پهنه ی اقیانوس را ۶ روزه بپیماید!اما هر جا که غرور انسان می خواهد بتازد و به خود بنازد، نیروهای طبیعت قوی ترند!!!

چه تلخ بوده آنچه بر مسافران کشتی مرگ گذشته! مرگ ناگهانی-مرگی که در لحظه ای اتفاق می افتد- درد ندارد،پیش از آنکه وحشت کنی همه چیز تمام می شود اما چه دردیست که خود بدانی تا ٢ساعت، ١ ساعت، ١دقیقه و ١ ثانیه ی بعد، می روی که زندگی را نبینی دیگر! نگاه دردآلود آن همه کودک و پیر و جوان که ملتمسانه چشم به کرانه ی بی نهایت آن همه اقیانوس دوخته بودند به این امید محال که کابوس باشد این همه ای که پیش رو دارند و کسی بیدارشان کند از خواب!

قایق های نجات را یکی پس از دیگری از کشتی جدا و به آب می سپارند! الویت با زن ها و کودکان است و صد البته اینجا هم آن ها که غنی ترند و اسم و رسم دارتر، مقدم تر! تعداد زیادی در التهاب پرخروش ِ آن شب خموش، سوار قایقهای نجات می شوند بی آنکه بدانند بیش از نیمی از همین قایق هایی که برای نجاتند، غرق خواهند شد زود!

برای آنان که هنوز در کشتی اند، زمان که می گذرد و کشتی بیشتر و بیشتر در آب فرو می رود، امید ِ ماندن کمتر و کمتر می شود تا محو شود و وادارشان سازد به کابین هایشان بازگردند و سعی کنند آرام باشند در دل ِ تایتانیکی که آن ها را به سفری بی بازگشت می برد!

آن روز، آن جا و با آن ها نبوده ام اما چقــــــــــدر زجر است اندیشیدن به آن همه هراس، وقتی یقین داری مرگ است که از پنجره ی کابین کشتی صدایت می زند! وقتی همه جا رامی جویی برای یافتن ذره ای امید، اما نیست!وقتی زمان در مکان گم شده! آنجاست که چاره ای نداری جز آنکه بودنت را به اعماق اقیانوس بسپاری که اگر نسپاری خودش با زور می گیردش از تویی که دیگر راه گریزت نیست!

و تلخ تر از همه اینکه نه فقط تایتانیک و آن همه مسافر راهی مرگش، که بسیار بوده، هست و خواهد بود ارابه هایی عظیم که این سان خبیث مسافرانش را به کام مرگ می برد!چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر ارتفاع انسان کم است در برابر عمق فاجعه!!!

در طول شبی سراسر وحشت، ٧٠۵ نفر از مسافران نجات یافته و ١۵٠٢ نفر باقیمانده یا در آب های منجمد اقیانوس اطلس جان سپردند یا همراه بدنه ی تایتانیک، در قعر اقیانوس مدفون شدند!

کشتی ای که روزی پر از هیجان و غوغا بود از حضور آن همه انسانی که مغروق در جذبه ی آن همه شکوه به وجد آمده بودند، امروز در سکوت خاموش ِ کف اقیانوس، متروک خانه ایست برای باکتری ها، حشرات و موجودات عجیب دریایی! آن همه مسافر در دل آب گم شدند تا همیشه، اما تایتانیک هنوز زنده است و اینجا آرمیده آرام! کسی چه می داند شاید از سال ١٩١٢ میلادی زیر فشار این همه آب، زنده مانده تا در این آرامش ِمسکوت به جبران آن شب ِ تلخ که میزبان خوبی نبود، تا ابد برای ارواح کوچک و بزرگ آن همه مسافر میزبانی باشد تا همیشه!

                                     تایتانیک در سال 1912 میلادی

تایتانیک امروز

*پخش مستند ((ارواح ژرفا )) از شبکه ی ۴ و اینکه این کشتی پس از گذشت این همه سال هنوز حرف هایی برای گفتن دارد٬ بهانه ای دستم داد برای نوشتن این مطلب.

...آزاده از کلبه ی عشق


 
خیلی دور ... خیلی نزدیک!!!
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧  

یکم مرداد جشن تولد عمو  پورنگ دوست داشتنی

                           

به همت پرشین بلاگ عزیز در فرهنگسرای خانواده ی پارک فدک در یک سالن ٢٠٠ نفری،جمعیتی نزدیک به ٣٠٠ نفر این تولد را جشن گرفتند.جشنی که برای بچه ها بود اما بزرگترها هم به همان اندازه لذت بردند.جای همه تان خالی، برایم خاطره ای زیبا ساخت تولد ٣۵ سالگی عمو پورنگ دوست داشتنی.

دوم مرداد سالروز فوت شاملوی بزرگ

              

یک روز تولد عزیزی را جشن می گیریم و چقدر نزدیک به آن ثانیه ها در سوگ مرگ عزیزی دیگر می نشینیم...و این دو اتفاق بزرگی که تولد و مرگش نامیده ایم چقدر دور...چقدر نزدیکند!

٢مرداد سالروز سفر مردیست به وسعت شاملو.خانه ی ابدی و ساده ی الف.بامداد برایم خلوتگاهیست دنج و دوست داشتنی.امامزاده طاهر مهرشهر کرج علاوه بر شاملو، سفرکرده های عزیز بسیاری را میهمان پذیر است! خط آهنی که درست از پشت این همه خانه ی ابدی می گذرد،  غریبانه سفر را فریاد می زند!خط آهن را عجیب دوست دارم!در هر کجا که باشد برایم حس ِ ملموس ِ غریب اما آشنایی دارد و از آمدن قطاری می گویدم که از پس ِایستگاه ِ نمی دانم کجا، خواهد آمد زود!زین روی در ببسته در خود رفته ام فرو...در انتظار صبح!

شب که جوی نقره مهتاب٬ بیکران دشت را دریاچه می سازد، من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد...تا برود آنجاها که از افق هم آنسوتر...در ماورای اوج...نه، باز هم کمی دورتر...!

گاه طعم گسی از هراس در بَرَم می گیرد که نکند از هوش رفته باشم آن هنگامه که قطار می آید زود! قول بده بیدارش کنی این من را، اگر خواب بود!یک پیمان دیگر هم با من ببند امروز :پیش از آنکه خواب مرا به ابدیتی ببرد بازنگشتنی، در فراسوی پیکرهایمان با من وعده ی دیداری بده!

*بخش های که با رنگ دیگر نوشتمشان، شعرهای شاملوست.

...آزاده از کلبه ی عشق