اعدام می شوم؟؟!!
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧  

می خواهم یک وکیل خوب برای خودم بگیرم!

یک وکیل خوب تا دادخواستی تنظیم کند!!

دادخواستی تنظیم کند تا همین فردا در جایی علیه خودم شکایت کنم!!!

هم خواهان می شوم و هم خوانده! خودم شکایت می کنم از این من، برای تمام آن رای دادن هایی که داوری نبود!!

و من قبل از اینکه قاضی احضارم کند در جایگاه، برای حقی به نام دفاع، خود زودتر می پذیرم که خوب نبودم در سرزمین داوری آدم ها!

من در تمام بازی ها فقط آوانتاژ می دادم!!! مگر یادم نداده بودند که من را گذاشته اند توی زمین تا داور باشم...نه اینکه فقط ببخشم...ببخشم...باز هم ببخشم!

از وکیلم می خواهم طوری از من شکایت کند که محکومم کنند و آنقــــــــــــــــــــــــــدر از من دفاع نکند تا جریمه بدهم، حبس شوم با تبعید و زود، خیلی زود اعدامم کنند تا دیگر در هیچ جایی که نباید، آوانتاژ ندهم...نبخشم...نگذرم!!!

اینطوری شاید بعد از دوران محکومیتم یاد بگیرم کارت زرد هم بدهم گاهی و کسی را که بودنش تمام زمین بازی را پر از گِل می کند، با همان کارت هایی که رنگش قرمز است، برای همیشه اخراج کنم!

شماره ی یک وکیل خوب را خواب دیده ام...با او تماس می گیرم همین امشب!

توی پرانتز:رسم است که در ماه دی، ٧ دی بار در کلبه ام بنویسم.در انتهای هفتمین دی نوشت می گویمت:می دانم که وقتی ساعت امشب به ١٢ برسد تو می روی تا بــــــــــــــــــــــاز من بمانم و انتظار آمدنت! با یلدای ٨٨ زود بیا...که این آزاده منتظر است!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: هتمین دی نوشت ،کلمات کلیدی: محاکمه
 
shining 2!
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧  

فیلمنامه نویس و کارگردان: آزینوستنلی کوبریک

بازیگران:آزاده نیکلسون-نیما نیکلسون-نوشین نیکلسون-علیرضا نیکلسون

محصول ٢٠٠٩ اسپانیا

این فیلم به علت مسائل منکراتی فراوانی که دارد در هیچ جایی اکران عمومی نخواهد شد.اما من سی دی اش را از کنار خیابان خریده ام و داستانش را برایتان تعریف می کنم.

خانواده ی آزاده نیکلسون و خانواده ی عمویش در ٢٨مین روز از آذر ٨٧ راهی پیست اسکی دیزین می شوند تا به حول و قوه ی الهی آخر هفته ی خوبی را داشته باشند.ساعت ٢ ظهر به منطقه ی کوهستانی پر برف دیزین می رسند.هوا سرد و به شدت ملس است.در هتلی دو اتاق می گیرند.یک اتاق ۴ تخته برای دو مادر و دو پدر و یک اتاق ۴ تخته برای آزاده نیکلسون، برادرش علیرضا و دختر عمو و پسر عمویش، نوشین و نیما.

هتل قدیمی، اتاق ها و راهروهای زیادی دارد. بعضی از راهروها به هیچ جای مشخصی ختم نمی شوند! در لابی هتل یک پیانوی بزرگ است.سمت چپ پیانو یک آسانسور است که وقتی سوارش می شوی هر دکمه ای را که فشار می دهی، شما را فقط به طبقه ی دوم می برد و هر بار که در آسانسور در همان طبقه باز می شود، پسربچه ای با سه چرخه جلوی در آسانسور دور خودش می چرخد! به هر چیزی که دست می زنی برق دارد شاید بخاطر موکت های خاص کف اتاق هاست! آزاده و نوشین از آنجا که بیماری ناعلاجی دارند در هتل راه می افتند تا چیزهایی کشف کنند...به طبقه ی مخوف پنجم می رسند...همه ی اتاق هایش خالی و متروک است...از کمد یکی از اتاق ها صدای خش خش راه رفتن روی برف می آید...طبقه ی پنجم بوی جسد می دهد...

                              طبقه ی پنجم!

وقتی برای اسکی از هتل خارج می شوند، دوربین هندی کمشان چندین بار هنگ می کند...بوق می زند...درش باز می شود و نوار بیرون می آید! آزاده از آنجا که به کارهای عجیب(احمقانه نخوانید لطفا) علاقه مند است در آن سرما یک بستنی قیفی خوشمزه می خورد! در همان حین یکی از دوستانش با شماره ی جدیدش زنگ می زند، آزاده او را با نام ((ویرودانس)) در گوشی اش سیو می کند اما هیچ وقت هیچ کس نفهمید آن اسم در کجای گوشی ثبت شده است!

از آنجا که پسرهای خاندان نیکلسون هم مانند تمام پسرها موجوداتی خبیث هستند، شب تا جایی که می توانند آزاده را می ترسانند و او با اینکه کاراکتر جیغ جیغویی نیست بدون در نظر گرفتن نیمه شب بودن زمان، در چند سکانس جیغ هم می زند! عاقبت از اتاق خارج می شود تا به طبقه ی پایین رفته و شکایت نیماوعلیرضا را پیش پدر و عمویش بکند.به اتاق ٢٠۶ می رسد.گوشش را روی در می گذارد...صدایی نمی آید..حتما خوابند...آزاده می خواهد بازگردد که صدای عمویش را از رستورانی که در امتداد راهروی طبقه دوم است می شنود...او مشغول حرف زدن با چند نفر است...آزاده خوشحال به سمت رستوران می رود اما رستوران خالی و همه ی چراغ هایش خاموش است...از لابی صدای پیانو شنیده می شود...کسی آهنگ طالع نحس را می نوازد...آن هم با پیانو...

آزاده در هاله ای از نورهای بنفش در راهروها پرسه می زند که ناگهان نیما از پشت پنجره ی طبقه ی چهارم ظاهر شده و او را از توی راهروها جمع می کند...در همین جا فیلم به طرز مشکوکی نا تمام می ماند...

توی پرانتز١: به جان تمام ماتادورهای اسپانیایی ام قسم می خورم، که توهم من هیچ نقشی در هیچ کدام از وقایع بالا نداشته و باز هم به شرافت تمام ایران باستانم سوگند  که آن هتل یک چیزش بود!

توی پرانتز ٢:امسال هدایای تولدم رنگ اسپانیا داشت.حالا من یک شال زیبا دارم که به شکل پرچم اسپانیا با رنگ های قرمز و زرد بافته شده به اضافه ی یک تابلوی نقاشی اسپانیایی(عکسش در پایین) که حس فوق العاده ای دارد و من را در خودش غرق می کند...ممنونمممممممممم شروین از خودت و مادر نازنینت بخاطر بافتن شال قشنگم.شروین شعرهای دلنشینی می گوید.غزلی که برای تولدم سروده در اینجا بخوانید! 

                            تابلوی اسپانیایی من

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: دیزین ،کلمات کلیدی: شاینینگ ،کلمات کلیدی: استنلی کوبریک! ،کلمات کلیدی: جک نیکلسون!
 
فقط دو دیماهی در یک اقلیم می گنجند!
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  

دیروز روز تولد تو بود و تو خود بهتر از هر او می دانی که چقدر برای این من، تویی!

آه، بگذار گم شوم در تو...کس نیابد ز من نشانه ی من...که تو اگر بودی می دانستی...معنی اش چیست گم شدنی برای ندیدن من! همزبانی نیست تا بر گویمش...راز این اندوه وحشتبار خویش...تو اگر بودی می دیدی پیش از آن که بخواهمت، اندکی برای خواندنت بر خویش! دانی از زندگی چه می خواهم؟...من تو باشم، پای تا سر تو...اما تو زود رفتی تا بر دلم بماند حسرت دیر آمدن و نماندن با تو! عشقی که تو را نثار ره کردم...در سینه ی دیگری نخواهی یافت...مگر چند نفر آزاده اند و دیوانه؟ این را تو بدان حالا، وقتی که کسی نمی داند!

من هم مثل تویی که منی، از دنیای محدود و بی معنای فرمول ها بیزارم...ظلمت زندان مرا می کشت...باز زندان بان خود بودم...دیروز به ظهیرالدوله نیامدم...نه فقط به این خاطر که پاهایم یاری نمی کرد آمدن را دختر دی ماه...نه...تو خودت خوب تر می دانی که دختر دی ماه در هیچ ١۵ دی ای به آنجا نمی آید چون باور نمی کند که فروغش را برده اند آنجا...روح هایی که بزرگند و نیستند از جنس حساب های ملال آور هندسی امروزها، هم مگر در یک خانه ی ابدی حبس می شوند؟؟؟ این را خودت به من گفتی و من چقدر یادم مانده است...نیامدم دیروز اما من تو را در تو جستجو کردم...

                         فروغم...دوستت دارم به همان اندازه که دوست داشتنم را می دانی

                                     تولدی دیگرت، زیبا

                               فروغ آزاده

۴ روز قبل، روز تولد من بود. همیشه شب ها و روزهای تولدم متفاوت ترین بودند اما امسال ماندنی تر از هر بار.چقدر حس خوبیست که در همان اولین ثانیه ی بودن دوباره ات وقتی که هر دو عقربه ی ساعت روی ١٢ مانده اند و از میان گذر از یک سال، ١١ دی رنگ ١٢می گیرد، عزیزترین هایت اولین کسانی باشند که آمدنت را به یاد دارند...چه در دنیای واقعی و چه در این دنیا که به نظر من واقعی تر از هر واقعیست!

آن شب سامان، سینا، شیفته، Alguien Te Quiere ،مصطفی مردانی و الهام توت فرنگی، کامنت دونی کلبه ی ویوارا را تا مرز ۴۵۴ کامنت ترکاندند...۵۴ عددی که من چقدر عجیب دوستش دارم...چقدر آن شب خوش گذشت..ممنونمممممممممم از هر ۶ نفرتان و جای بقیه تان چقدر خالی!

پنجشنبه در دفتر پرشین بلاگ تولد گرفتیم. بچه های سرویس های دیگر ببینند که این است خانواده ی نازنین پرشین بلاگ ما.جای آن ها که نبودند را خالی کردیم(مدرک هم دارم، توی فیلمی که گرفته ایم می توانید ببینید یک روز).هر چند هدف کادو نبود اما دوستان شرمنده کردند این آزاده را خیلی.

توی پرانتز: اگر آنجا دفتر پرشین بلاگ نبود و مجبور نبودم موقر و متین باشم(چقدر هم بودم!)، رسما در سکانس باز کردن کادوها جیغ هم می زدم.

همیشه همه جا با دیدن پرچم اسپانیا دچار غش و ضعف و شوک می شدم..حتی چند بار راهی بیمارستان هم شدم...حالا هر روز در هر ثانیه چندین بار شوک آنافیلاکسی بر من حادث می شود چون من یک پرچم خوشگل اسپانیا برای خودم دارم...ممنونمممممممممم شیفته

The Splendor Of IRAN ...حالا من تمام ایران را در کتابخانه ی اتاقم دارم آن هم با عکس هایی در حد لالیگا...ممنونمممممممممم شیفته

هیچ کدام از شما رافائل نادال-تنیسور اول دنیا- را در مالکیت خود ندارید...حالا من رافائل نادال را برای خود خودم دارم...ممنونمممممممممم تا بی نهایت دور

یک گلدان کریستال بلند پر از کاکائوهای خوشمزه که به جز چندتاییش که دو در شد، بقیه اش مال خودم است...ممنونمممممممممم تا بی نهایت دور

یک روسری شالی خوشرنگ خوشمزه از همان رنگ ها که خوراک من است...ممنونمممممممممم فرناز جونم

یک حافظ عزیز دیگر به کتاب های حافظم اضافه شد تا من 5 حافظ نفیس داشته باشم تا معلوم شود یک سری ارتباطات پشت پرده بین من و شیراز وجود دارد...ممنونمممممممممم اقلیما پولادزاده ی عزیزم و پرشین بلاگ

یک خودکار و عینک ایتالیایی در جعبه ی اورژینال با کلاسش...ممنونمممممممممم پویا کوشنده

خدا اندیشید...مینیمال های جبران خلیل جبران...ممنونمممممممممم افیون

آبی تر از گناه...شما شازده کوچولوها چیزی را که بیشتر از همه دوستش دارید هدیه می دهید...این هم حکایت توست...تو عاشق راوی غیر قابل اعتماد این کتابی...ممنونمممممممممم مصطفی مردانی

شروینسا...هنوز شعری که برام گفتی به دستم نرسیده، نخونده ممنونمممممممممم

و ممنونمممممممممم از همه ی شما که مهربانانه به یادم بودید ...و این برای این آزاده یعنی خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی

                 آزاده ی فروغ

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: فروغ ،کلمات کلیدی: 15دی ،کلمات کلیدی: آزاده ،کلمات کلیدی: 12دی
 
معجزه ی نوستراداموس!!!
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  

نوستراداموس پیشگویی های زیادی دارد اما از میان آن ها، جایگاه یکی ازهمه خاص تر است چون تحولی اساسی در جهان نوابغ و استثناها ایجاد کرد.او یک روز در حالیکه در اتاق کارش آهنگ MISS YOU انریکه را گوش می داد، ناگهان از اعماق وجودش حس حالت پیشگویی به او غلبه کرد و داشت بالا می آورد.به سرعت پیشکارش را صدا زد و دستور داد این پیشگویی خاص را با خط طلا روی لوحی از الماس ثبت کنند:در 12 دی ماه سال هزار و نهصد و هشتاد و فلان، در یک پایتخت(ورژن ایرانی مادرید)، دختری به دنیا خواهد آمد که مانند او را زمین تا آن روز نه به خود دیده و نه خواهد دید.او یار و یاور میکروب های ستمدیده خواهد شد و جهان را پر از میکروب و بیماری خواهد کرد.تمام آتشفشان های خاموش دنیا به شکرانه ی تولدش فعال شده و زمین از هیجان 54 بار به خود لرزه خواهد کرد! او روح عجیب دو تکه ای دارد که یک تکه اش ایران باستانی و تکه ی دیگرش اسپانیایی ست!

12 مین روز از دی ماهی ترین سال خدا...بیمارستان هدایت(ورژن ایرانی بیمارستان سونریسای مادرید)

هوا به شدت سرد بود و برف می بارید.تا شعاع چند کیلومتری بیمارستان، مملو از جمعیتی بود که از همه جای دنیا برای تولد این کودک شگفت انگیز، آمده بودند.پس از دقایق پر تنش انتظار، سمفونی زیبای گریه اش، مژده ی تولد این شاهکار خلقت را سر داد.در خلال رقص و پایکوبی، پادشاهی اسپانیا، نمایندگان ویژه اش را به همراه رافائل نادال برای تحویل گرفتن کودک با تشریفات سلطنتی روانه ی بیمارستان هدایت کرد.علت انتخاب رافائل نادال -تنیسور اول جهان- برای این ماموریت خطیر، متولد دی بودن رافا بود. مذاکرات پشت درهای بسته انجام شد اما مقامات ایرانی حاضر به تحویل کودک نشده و طی یک بیانیه ی جهانی اعلام کردند که این کودک، میراث معنوی و سرمایه ی ملی ماست!
در همین حین یکی از پرستارهای پست فطرت بیمارستان که به این کودک بی نظیر حسادت می ورزید، از تشنج حاکم بر اتاق گفتمان سو ء استفاده کرد و برای صدمه زدن به کودک نوزاد اقدام نمود! پرستار شست و انگشت سبابه ی دست چپش را روی لپ های راست و چپ کودک گذاشت و فشارشان داد و در همان حال که صورت کوچک و ملوسش را از ناحیه ی لپ گرفته بود او را از روی تختش بلند کرد.کودک دردش آمد اما از آنجا که استرس نداشت، گریه نکرد.اما به علت فشاری که به لایه های درم لپش وارد آمد،جای انگشت های پرستار برای همیشه روی گونه های کودک ماند تا هر وقت می خندد در لپ هایش از این چاله های چاله میدونی ایجاد شود!

و اینگونه شد که معجزه ی نوستراداموس به واقعیت پیوست و منجی عالم میکروب ها پا به عرصه وجود گذاشت!

توی پرانتز1:امیدوارم خودتحویلی حاد نداشته باشم!

توی پرانتز2:اجازه بدید ۵ تا تقدیر ویژه داشته باشم.

١.شیفته عزیز بخاطر تمام پکیج های یونیک اسپانیایی که برام فرستاد و در حد لالیگا خوشحالم کرد

٢.سامان خودمون بخاطر نوشته ی قشنگی که در وبلاگش برام نوشته

 ٣.داداش سینای خودم بخاطر این wallpaper که خیلی دوستش دارم.

۴. هرای خودم و فرناز جونم بخاطر تبریک اختصاصیشون

۵.و همه ی میهمان های همیشگی کلبه ی ویوارای خودم

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: تولد ،کلمات کلیدی: نوستراداموس ،کلمات کلیدی: خودشیفته
 
پنجگانه ی بی ربط!
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧  

اپیزود پنجم:من

نوید و دو نفر دیگه از دوستان، نام ٢ دی تا ١٢ دی را دهه ی آزاده (با دهه ی فجر اشتباه نشود!) گذاشته اند.(آن ها این نام را گذاشته اند، ژن خودتحویلی من هیچ نقشی در این نامگذاری نداشت به خدا) از آنجا که میهمان های کلبه در پست قبل به من قول داده اند که برف خواهد آمد، من حالم خیلی خوب است و در این دهه در کلبه ویوارا پخش سرودهای اسپانیایی و فیلم های مناسبتی ماتادوری خواهیم داشت.

اپیزود چهارم:مسیح

سلام مسیح عزیز

من حالم خوب است وقتی زمستان است...خوب تر که می شوم برف هم می بارد.تو هنوز همین جا در حوالی همین تپه جلجتایی یا دیگر کوچک کرده ای به همان بهشت دانته؟راستش را بخواهی به تو هم حسودی ام می شود..تو را یک بار...فقط یک بار در یک جا به صلیب کشیدند و همه ی یک تاریخ یادشان مانده...من هر روز، هر جا نه یک بار، هر بار مصلوب می شوم آزاده وار، اما کسی حتی نمیداند...!

                          مواظب خودت باش حتی اگر در بهشت!...یک آزاده از کلبه ی ویوارا

توی پرانتز:اگر می خواهید در بازی نامه ای به مسیح شرکت کنید، به اینجا بروید.

اپیزود سوم:ما

امروز یک تصویرگر متولد ١٢ دی، به من یک پیشنهاد اشتهابرانگیز داد که برای کودکان قصه بنویسم و او تصویرگر داستانهای من باشد...ما قول داده ایم بهترین باشیم و متفاوت ترین...برای ما دعا کنید.

اپیزود دوم:پاستور

امروز هفتم دی(٢٧ دسامبر) تولدتوست.و با اینکه ١٨۶ سال از آمدنت گذشته، هنوز هم خیلی از آدم های بزرگ فکر می کنند ((میکروب)) های کوچک یعنی همان آلودگی...بیماری...مرگ! من به تمام دوستانم گفته ام اما تو هم باز برایشان بگو که تنها درصد کمی از میکروب ها، شاید ان ها را بیمار کنند! بقیه یا به من و تو و ما کاری ندارند و یا برایمان مفیدند! به آن خدا، این نان، ماست و سرکه که می خورید را از میکروب های ما دارید! کارخانه های مواد غذایی، کارخانه های لوازم آرایشی و خیلی جاها و چیزها که تو حتی شاید فکرش را هم نکنی، بودنش را از زندگی میکروبی دارد!

بخاطر پاستور و بخاطر آزاده ای که هنوز شاگرد پاستور است، با میکروب ها مهربان باشید.

                          پاستور دی ماهی من..پدر علم میکروبیولوژی ما

                                                                تولدت مبارک

توی پرانتز:پاستور تنها فرانسوی ای است که من دوستش دارم!!!

اپیزود اول:تو

تو از همان دیروز تا همین فردا

هر روز به آزار من می کوشی

و من بیشتر از هر روز دوست می دارمت هنوز

این چه صبریست...من نمی دانم!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: مسیح ،کلمات کلیدی: پاستور
 
ایمان نیاوریم به آغاز فصل گرم!!!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧  

و این منم

آزاده ای تنها

در آستانه ی فصلی گرم

در ابتدای درک نیستی آلوده ی زمین!

و یاس غریب و غیر نمناک آسمانی که برف ندارد

و ناتوانی این دست ها که هنــــــــــــــــــــــــــــــــوز دی ماهیست

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت ۵۴ بار نواخت

امروز روز ششم دی ماه است

و هوا آنقــــــــــــــــــــدر گرم است که مرا ذوب می کند

من راز فصل ها را می دانستم

ماه دی من هیچ وقت گرم نبود!!!

نجات دهنده از اول هم نبود

و برف، برفی که نمی بارد

اشارتیست به آرامش...

 

چگونه می شود به آن کسی که اصلا نیامده

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان داد که بمان؟!

چگونه می شود به او گفت که ((او)) زنده نیست، از اول هم مرده زیست؟!!!

 

در کوچه باد هم نمی آید

این انتهای ویرانیست

آن روز هم که تمام تو ویران شد، باد نمی آمد!

 

خورشیدهای عزیز

همه ی خورشیدهای مقوایی خبیث

وقتی در همه جا دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود پناه برد به هر هوایی که امن نیست؟!

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله هم، به هم نخواهیم رسید تا همه ی خورشیدهای مقوایی بر تباهی اجساد ما خنده کنند!

 

من سردم نیست

گرمم است و انگار دارم از این همه گرما خفه می شوم!

ای یار...ای یگانه ترین یار، ماه دی من هیچ وقت گرم نبود!

این چه گرماییست عجیب، که هر روز خسته ترم می کند از پیش؟!

من گرمم است

و از هوای گرم بیــــــــــــــــــــــزارم

من گرمم است

اما هنـــــــــــــــــــوز آنقدر رو دارم که می دانم زمستان من گر چه دیر، اما در راه است...

 

همه را رها خواهم کرد!

و همچنین شمارش نبودن را رها خواهم کرد

از میان شکل های هندسی ریاضی که مرا منزجرمی کنند

به پهنه های حسی جایی که فرمول نیست پناه می برم!

و زخم های من هیچ کدام از ع ش ق نیست

ع شق؟ عش ق؟ عشق؟!

من این جزیره ی سرگردان را پشت همان کاجستان تا همیشه برف رها کردم

تا پیدایم کند

از شما اگر نشانی خواست

بگویید: کلبه ویوارا نزدیک است...

 

سلام ای شب محتوم

که چشم های مرا بستی تا آسوده بخوابم،چند شب در حفره هایی که ایمان و اعتماد نیست!

 

من مسافرم!

کوله بارم را بسته ام

بلیط گرفته ام بی بازگشت، به مقصد جهانی که نام دیگرش بی تفاوت است

آنجا دیگر پر از صدای منحوس آدمک ها نیست که همچنان که گردن تو را می بوسند

در ذهن خود قطر طناب دارت را ترسیم می کنند!

 

از اینجا که من ایستادم

میان پنجره و دیدن بارش برف، همیشه فاصله بود

چرا نگاه دیر کردم؟!

 

ایمان نیاوریم به آغاز فصل گرم

ایمان نیاوریم که دی نه سرما دارد نه آن همه برف

ایمان نیاوریم به ویرانه ی کاجستان ممتد

به پاروهای وازگون شده ی بیکار

و آزاده های زندانی...

 

نگاه کن که زمستان است و برف نمی بارد!

شاید حقیقت آن دو چشم یلدایی بود که از گرمای تابستان دلش پوسید!

و سال دیگر

وقتی زمستان با پشت بام خانه شان همخوابه شد

در تنش فوران می کنند

بلورهای سپید خنک دیماهی

و زنده خواهد شد باز!

برف خواهد بارید ای یار...ای یگانه ترین یار

ایمان نیاوریم به آغاز فصل گرم...

توی پرانتز: برداشت آزاد از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ِ فروغ فرخزاد دی ماهی خودم...هر کس اعتراض دارد بیاید قرار بگزاریم تا همدیگر را ترور کنیم!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: فروغ ،کلمات کلیدی: فصل سرد
 
پدر خوانده 4
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧  

عصر-دو ماه پیش-داخلی-دفتر پرشین بلاگ

کلبه ویوارا-تا بی نهایت دور-شیفته-فقط خودم فقط خودت-هفت سرگرمی-پویا کوشنده-آرش بابایی-انجمن داستانی چوک-افیون-یاشار-مصطفی مردانی-باران خیال و دکتر بوترابی دور میز نشسته اند و اقلیما پولاد زاده در مورد نظرسنجی بهترین پست IT و تقدیر از برگزیدگانش در جشن شب یلدای پرشین بلاگ توضیح می دهد.

عصر-دو هفته ی پیش-داخلی-دفتر پرشین بلاگ

کادر اجرایی بالا منهای دکتر بوترابی دور میز نشسته اند.پارسا سعیدیان، بچه های سینما روز و چند نفر دیگر هم به اکیپ اضافه شده اند.قرار است دکتر بوترابی در جشن یلدا از مدیریت پرشین بلاگ خداحافظی کند.در مورد مدیر بعدی حرفی زده نمی شود اما بچه ها با احتمال 85% در حد لالیگا می توانند حدس بزنند! دکتر بوترابی از این سکانس به بعد در جلسات حضور ندارد چون باید یک سری از کارها در آن شب برای ایشان سورپریز باشد.

صبح ساعت 7:15- 30 آذر-خارجی-ایستگاه مترو

کلبه ویوارا و شیفته به سمت دفتر پرشین بلاگ می روند.کلبه ویوارا دو روز دیزین بوده است و 3 روز نخوابیده است و شبیه ارواح خبیث اسپانیایی شده است!

صبح ساعت 10-همان روز-داخلی-دفتر پرشین بلاگ

دفتر شلوغ است.هم پر از آدم هم پر از هدایای کادو شده و کادو نشده ای که همه جای اتاق را پر کرده اند.کلبه ویوارا و محبوبه دانایی برای خریدن کادوی دکتر از دفتر خارج می شوند.اقلیما پولادزاده می گوید یک شیر نر هم بگیرید(منظورش عروسک است)

همان روز-خارجی-خیابان میرزای شیرازی

آن شیری که می خواهند پیدا نمی کنند.به جایش چند عروسک قشنگ و آلبوم های موسیقی و ...برای دکتر می گیرند.بعد همه را در یک سبد بزرگ می گذارند تا در جشن به دکتر اهدا شود.

همان روز-داخلی-دفتر پرشین بلاگ

تا بی نهایت دور در حالیکه تصادف کرده است می آید! تعداد زیادی از کادوها در ماشین های پویا کوشنده و تا بی نهایت دور جا داده می شود و آنها به همراه کلبه ویوارا-شیفته و افیون به سمت محل برگزاری جشن می روند.

ساعت 12:30 همان روز-داخلی-تالار الغدیر دانشکده مدیریت دانشگاه تهران

فقط خودم فقط خودت-خلسه های مترسک-راز شقایق-محمدرضا شمشیرگر و خیلی های دیگر هم آنجا هستند.همگی مشغول تزئین سن و سالن می شوند. شاگردهای تا بی نهایت دور هم قرار است با کاورهای نارنجی مسئول انتظامات سالن باشند.اما تا پایان مراسم علاوه بر انتظامات خیلی کارهای دیگر هم انجام می دهند و خیلی خسته می شوند!

ساعت 3 به بعد همان روز-داخلی-همان سالن

آمدن میهمان ها آغاز می شود.هفت سرگرمی-باران خیال-سهند حزین از مجله ی موفقیت-گروه بارانی ها-بچه های مجله ی راه موفقیت-خانم خرقانی سردبیر مجله ی مینو(مجله ی خودمان)-کلاغ راست مغز به همراه پسر و همسر نازنین 12 دی ای اش هم می آیند.(خطاب به کلاغ راست مغز:خوش به حال خانمتون که متولد بهترین روز و بهترین ماه خداست!)سالن طبقه پایین خیلی زود پر می شود.از میان میهمان های کلبه ویوارا فقط هرا زود می آید و در طبقه پایین می نشیند.کلبه ویوارا در همان اولین سکانس دیدار عاشق هرا می شود.مجری برنامه سعید پورمحمودی است و صدای دلنشینی دارد.فرورتیش رضوانیه هم می آید.

فلاش بک-5 روز قبل

فرورتیش رضوانیه نویسنده ی سابق شرق و نویسنده ی فعلی همشهری-کارگزاران و ...از دوستان نزدیک کلبه ویواراست.بعد از نازکردن های روزنامه نگارانه دعوت کلبه ویوارا برای آمدن به جشن را می پذیرد.

همان روز جشن-داخلی-همان سالن

بهاره رهنما می آید...مثل دفعه ی قبل صمیمی و دوست داشتنی.از میان میهمان های کلبه ویوارا فرشته جهنمی-ایده-امواج دریا -محمدینوی کتونی-احسانینو و هزار یک شب هم می آیند.دلتنگی های پلاک 32 از اینکه هم در سالن بالا نشسته و هم برنامه ی بچه های نجوم را از دست داده، به شدت شاکیست! کلبه ی ویوارا پشت کارت دعوت های دوستانش نوشته است:((من حافظ را گذاشته ام بالاترین جای اتاق/سیب ها و انارهایم، همه در کنارش/شال و کلاهم را برداشته ام زود/پوتین هایم جلوی در است/پاروها را قایم کرده ام تا کسی نروبد برف هایم را!/تو دست کش هایت را بردار/که هوا سردتر هم می شود امشب!/من حواسم باشد گاهی...لیز هم نخورم جایی/که من دختر دی ماهم...دیوانه ترم می کند این همه ی برف...!)).کلبه ویوارا تا آخر مراسم منتظر آمدن جایی شبیه قلب من و نارگل است!امروز روز خداحافظی ارش بابایی هم هست چون از فردا به سربازی می رود. شیفته عکاس برنامه است و از هرکس که بیشتر خوشش می آید، بیشتر عکس می گیرد! (اگر از شما زیاد عکس گرفته شده، خوشحال باشید که جزو منتخب ها بوده اید!) مجری فرورتیش رضوانیه را صدا می زند و در مورد دروغ های سیزده اش-مخصوصا در مورد برج میلاد- که در شرق نوشته بود سوال می کند.

همان روز-داخلی-روی سن

فرورتیش صحبت می کند:به عنوان یه روزنامه نگار در مورد جهان وبلاگنویسی صحبت می کنم...اخیرا چینی ها وارد بازار بلاگ شدند و با تولید سایت های جعلی باعث بی اعتمادی کاربران شدن...وبلاگو به چند دسته تقسیم می کنیم...یک سری وبلاگ های بی صاحاب یا صاحاب مرده هستند که توسط کاربر ایجاد می شن اما پسوردشونو فراموش می کنند...بعضی وبلاگ ها شخصی اند که بعضی هاشونم الکی می نویسند که مثلا چوب اسکیمون شکسته،لباس غیر مارکدار نمی پوشم و ...خیلی ها میان می خونند و خوششون میاد! عده ای برای خودنمایی علیه خودشون وبلاگ می زنند! بعضی هم به اسم هنرپیشه ها وبلاگ می زنند تا بتونند با کاربرهای زیادی ارتباط برقرار کنند.اخیرا یک نفر برای یک هنرپیشه وبلاگ زد اما اونقدر گیج بود که بعد از فوت اون هنرمند هم آپ دیت می کرد! اسم وبلاگ خیلی مهمه...بعضی اسما روندند.مثلا می پرسی اسم وبلاگت چیه؟میگه تاراااااااااااا یعنی یه تارا بنویس 6 تا A هم پشتش.(منظورش از این تارا همان آزاده از کلبه ی ویواراست که در سال 82 با نام مستعار تارا می نوشت!)...یه سری وبلاگا محتوای خاصی ندارن و فقط بخاطر اسمشون معروف شدن...از اسم اسلحه و اماکن معروف هم می تونید استفاده کنید مثل  ژ3 دیجیتال یا ساعت 5 دم داروخانه قانون!...بعد یک سری عکس نشان می دهد:پرتاب کفش به سمت بوش...علی دایی ..یانگوم...بازیگر لاست(در این لحظه یک نفر از بین جمعیت می گوید OH MY LOST ) و...بعد می گوید از این عکس ها تو وبلاگتون بزارید تا موتورهای جستجوگر کاربرارو به سمت وبلاگ شما بکشونه...یه راه دیگه مظلوم نماییه!بیاید از خودتون یه ضعف خاص نشون بدید بعد مطمئن باشید هر چرت و پرتی تو وبلاگتون بنویسید همه دلشون می سوزه همینجوری کامنت می زارن!...یک راه دیگه اینه که وبلاگ سیاسی داشته باشید. در این سکانس، از میان جمعیت یک لنگه کفش، محکم به سمت فرورتیش پرتاب می‌شود، او جاخالی می‌دهد اما هم خودش به زمین می‌افتد و هم میکروفون تریبون! همه شوکه شده‌اند. لحظه‌ای بعد در حالی که می‌خندند، برایش دست و سوت می‌زنند...بعد فرورتیش بلند می‌شود و می گوید چراغارو خاموش کنید یه کاری داریم...یه برنامه هیپنوتیزم داریم که وقتی رفتید خونه احساس کنید یه وبلاگ نویس حرفه ای شدید...چشماتونو ببندید دو ثانیه دم دو ثانیه بازدم...نفس بکشید...رها کنید...نفس بکشید...رها کنید...نفس بکشید(یک نفر از توی جمعیت می گوید رها کنید)اما فروریش می گوید ول بدید!حالا نفستونو حبس کنید.کسی نفس نکشه...خودتونو تو اتومبیل مورد علاقتون تصور کنید.دارید باهاش رانندگی می کنید.خانم رهنما با 206 ردمی شه با حسرت نگاه می کنه و می گه خوش به حالتتتتتت!شما اهمیتی نمی دید می گید برو با اون فیلمای در پیتت.هیچ وقت بزرگ نمی شه همیشه دختره ...و ادامه ی صحبت هایش.

فلاش بک -یک ساعت قبل

فرورتیش به کلبه ی ویوارا می گوید یک پسر پر رو برام جور کن.کلبه ویوارا به تا بی نهایت دور مراجعه می کند و قرار می شود یکی از شاگردهای تا بی نهایت دور مسئولیت پرتاب لنگه کفش را به عهده بگیرد!

همان روز-روی سن

بهاره رهنما برای تقدیر از وبلاگ های آی تی روی سن می رود و ضمن صحبت هایش می گوید:من فکر می کردم فقط خانم ها ناراحت می شن که من نقش دختر بازی می کنم، نمی دونستم فرورتیش رضوانیه هم اینقدر اومده جلو گلوش...!

چند دقیقه بعد-داخلی-پشت در سالن

رهنما در حال رفتن است و معترضانه به دکتر بوترابی می گوید:ریاست پرشین بلاگو ندید به یه خانم!من با خانم ها نمی سازم!اگه یه خانم مدیر بشه من از پرشین بلاگ کوچ می کنم می رم بلاگفا!

دقایقی بعد-داخلی-روی سن

نیکی نصیریان ( همان درسای بزنگاه) به قید قرعه جایزه ی کودکان وبلاگنویس را می دهد.ابتدای مراسم فال حافظ بین جمعیت توضیع شده بود.یک نفر حافظ را باز می کند و این غزل می آید:یوسف گمگشته...به دارنده ی این فال یک عدد جایزه تقدیم می شود.

ساعت 5:24 -داخلی-پشت در سالن

کلبه ویوارا با هیجانی رو به مرگ، Alguien Te Quiere را می بیند که از پس آن همه ترافیک آمد که امده باشد! او عجله دارد و مجبور است برود، قبل از رفتن می خواهد شیفته را ببیند اما مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.

همان روز-داخلی-روی سن

رضا بنفشه خواه، گیتی معینی و رحیم نوروزی روی سن هستند.بنفشه خواه و معینی حرف هایشان را با شعر شروع می کنند.اما رحیم نوروزی می گوید: والا من نه شعر یادم میاد.نه وبلاگنویسم و نه آدم با مزه ای ام...یه دو تا اخم می تونم تقدیمتون کنم...همگی برایش سفارشی دست می زنند.در این سکانس از پیشکسوت های پرشین بلاگ تقدیر می شود که یکی از آن ها برادلم خودمان است.

دقایقی بعد-داخلی-پشت در سالن

کلبه ویوارا مجله ی مینویشان را به رحیم نوروزی می دهد.او به عکس روی جلد نگاه می کند و با دلی پر می گوید من موندم تو این همه سال چرا هیچ وقت عکس من اینجوری رو مجله ها نبوده!

دقایقی بعد علیرضا به کلبه ی ویوارا می گوید مهدی مقدمو دیدی؟کلبه ویوارا سرش را بر می گرداند و یک انسان بلند قد را پشت سرش می بیند! کلبه ویوارا اصلا فکرش را هم نمی کرد مهدی مقدم قد بلند باشد!!!

همان روز-داخلی-روی سن

دیر تش باد سرباز معلم محبوب جنوبی صحبت می کند. بعد یک کلیپ با صدای رضا صادقی از عکس های پدربزرگ ها و مادربزرگ های وبلاگنویس ها پخش می شود.

همان سالن-داخلی-پخش کلیپ کارتونی ویژه

صدا...رفت

دوربین...رفت

3...2...1...ضبط می کنیم...بدو بدو بیا دیگه...گروه هنر خروار تقدیم می کند...اه باز این اینترنت قطع شد..خیالی نیست دوباره می گیریم:

-منو احضار کردید مشکلی پیش اومده؟

-برای دیدن یه دوست قدیمی مگه حتما باید مشکلی پیش بیاد؟

-پس مشکلی پیش نیومده

-خب من اینو نگفتم..فوت(شمع را فوت می مند)...فوت...فوت..فوت..فوت...فوت...به من الهام شده این خردادی وفادار داره می ره!

لحظاتی دیگر:

-مهندس اموات دکتر بوترابی از پرشین بلاگ خداحافظی کرد

-فوق العاده..فوق العاده..دکتر بوترابی بلاخره دست از سر پرشین بلاگ برداشت

و اما حرفهای دیگران:

-پدرم یه پیشنهاد بهش داد که نتونست رد کنه

-هی GOD FATHER دکی می خواد ناز کنه

-قراره از پرشین بلاگ اتوبان رد شه

-دکترمی خواد روئه(لری بخوانید)       -دکتر کیم دی؟(ترکی بخوانید)

-بوترابی..دکتر بوترابی(لری می خونید دیگه؟)       -وای ددم وای..هارا؟(این ترکی ئه)

-می خوا روئه ییلاق...دهشان(لری بود اینم)

می دونی چی چی اس مهاجرت کردس رفتس ووردپرس(لهجه ی اصفهانی؟)

پرشین نخوچی خوران

مدیر بعدی کی بود؟

شخصیتهای مختلف کارتونی می گویند:من..من ..من

-می گن مدیر بعدی سوسولگراست

«خنده ی کریه یک خرگوش»

-بیبین ننه..می گن حسین مزیدیه شرفیه کیه..اون قراره رئیس شه(با صدای بهروز وثوقی در فیلم های قبل از انقلاب بخوانید)

-ای مادر امان از دست مافیا...اینم رفت(صدای پیرزن)

پیشنهادهای بی شرمانه

-یه مورد دارم شیفت دیلیت حاجی...اوکازیون..فیدخورش بالاست...فرندفیدو میگما...نخواستی فیس فود

-هه هه این فست فودتونم که فیلتره

-ها می خواد بره جهانگردی...خب اول بیا پیش خودمان بلاگر(برره ای خوندید دیگه؟)

-ایییییی من از اولشم از این دکتر خوشم می آمد..بیا پیش خودمان بلاگر(اینم برره ای بود)

-دکتر...تو نباید ما رو تنها بزاری...نـــــــــه...نباید ما رو تنها بزاری(با لحن الن دلون خوانده شود)

خواندن دسته جمعی اسکلت ها:نرو..تو هم مثه من نمی تونی دووم بیاری نرو...

پخش آهنگ پدر خوانده....بازیگران:7سرگرمی/تابینهایت دور/اقلیما پولادزاده/فقط خودم فقط خودت/کلبه ویوارا/مصطفی مردانی/پویا کوشنده/افیون/شیفته

طراحی و تدوین:پویا کوشنده    تهیه شده در گروه هنری خروار...پائیز87

فلاش بک-ظهر پنجشنبه-21 آذر-داخلی-دفتر پرشین بلاگ

بازیگران بالا تا 8 شب در دفتر هستند و صداها را ضبط می کنند...چقدر می خندند..چقدر خوش می گذرد...بعضی جاها سانسور می شود مثل خواهی بیا بمان تو...خواهی برو به پالتو!

همان سالن-همان روز-داخلی-روی سن-سکانس پایانی

دکتر بوترابی مدیریت را بعد از 5 سال به خانم پولادزاده واگذار می کند اما تاکید می کند که قصد رفتن ندارد! بعد تمام مدیران پرشین بلاگ و تمام بچه های تیم اجرایی روی سن می روند و عکس یادگاری می گیرند...صفحه کم کم تاریک می شود و تیتراژ پایانی نمایان می شود!

  یک عدد آزاده ی آبی رنگ از کلبه ی ویوارا

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: جشن یلدای پرشین بلاگ ،کلمات کلیدی: دانشکده مدیریت دانشگاه تهران ،کلمات کلیدی: تالار الغدیر ،کلمات کلیدی: 30 آذر