پل!
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧  

 مدت ها بود که روی پل ایستاده بودم!

همه جا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن!

 صدای نزدیک رودخانه ای که می شنیدمش ٬ مرا می گفت که زیر پلی که به رویش ایستاده ام  رودخانه ای روان است!

همه جا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن!

 مثل مجسمه روی پل ایستاده ام!نمی دانم کی به اینجا آمدم! اما دیر زمانی است که همین جا کاشته شده ام!فکر جلوتر رفتن دلم را پر از هراس می کند ! آخر همه جا آنقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر مه است که نمی دانم پیش رویم چیست و این مرا می ترساند!!!

به عقب هم نمی خواهم برگردم!حتما راه پشت پل٬ آمدنی بوده که من تا اینجا آمده ام !حالا چرا دوباره برگردم؟!

همه جا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن! از دورها صداهایی می آید که نمی دانم آوای چکــــــــــاوک است یا آواز کـــــلاغ! هوا رطوبت مبهم دلچسبی دارد اما دیگر از این خلسه ی گنـــگ طولانـــــی ٬ کلافه شده ام! آن همه کار دارم و  باید بروم اما گمگشته در زمان و اسیر مکان مدت هاست که اینجا به این همه سکـــــــــون  خیره ام! همه جا را آنقدر مه گرفته که حتی نمی دانم پلی که به رویش ایستاده ام سنگی است یا چوبی ! 

 با احتیاط با پای راستم به کف پل ضربه می زنم.صدایی که از انعکاس این برخورد به گوشم  می رسد می گویدم که پلی که این همه وقت مرا میزبان بوده٬ از جنس خود سنگ است!

آخرین باری که به تقویم نگاه کردم ۲۲ فروردین ۸۵ بود!امروز چندمین روز از چه سالی است؟؟؟!!!شاید مرده ام و اینجا برزخ است...اما نه ... اینجا هوایش بدنیست...بــــــــــرزخ نمی تواند خوش آب و هوا باشد!

نگاهم روی صفحه ی درشت ساعت مچی بند سرمه ای ام ثابت می ماند! عقربه ی کوچک به ۱۱ چسبیده ٬ عقربه ی بزرگ از او حلق آویز شده و روی ۶ افتاده است!

همه جا پر از مه بود و چشمانم به جایی راه نداشت برای دیدن! راه ندارد که ندارد! خستـــــه شده ام ٬میخواهم از این پل رد شوم! آن طرف پل هرچه که باشد از این سکونی که مرا پیش نبرده و فرو می برد٬ بهتر است! 

پای راستم را بلند می کنم ... اولین قدم را برداشته ام!

...آزاده از کلبه ی عشق

 


 
تقویم من!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  

تقویم را دیروز به دست من دادند...گفتند اینبار تو بنویسش!

انگار که از خدا خواسته باشم ٬هیجان زده سریع دست به کار شدم و نوشتم.

بعد دادمش به دست آقایی که به چاپخانه می رفت.

اخم هایش را در هم کشید و با تعجب گفت: این دیگر چیست دختر؟!

در حالیکه لبخند می زدم با شیطنت ٬ گفتم:همین است که هست!

شانه هایش را بالا انداخت با تردید! می خواست به سمت چاپخانه برود تا تقویم

دست نویس مرا به دست چاپ بسپارد که صدایش کردم:((عکس پرسپولیس در

صفحه ی اول...یادتان نرود)).

سرش را تکان داد و رفت که به چاپخانه برود.

 

حالا هر روز روبروی تقویمی که خودم نوشته ام می ایستم و کیف می کنم.

     ((۶ ماه اول سال پائیز...۶ ماه دوم سال زمستان))

حالا دیگر نه رخوت بهار خسته ام می کند و نه از گرمای تابستان کلافه می شوم!

چقدر تقویمم را دوست دارم!

 

*پ.ن:در این نوشته ((پرسپولیس)) که نوشته ام فقط و فقط یک معنا دارد و آن همان است که بر بستر پارسه , از گذشته ای تا به هنوز جاویدان است!
...آزاده از کلبه ی عشق