پلاک ۲۲ !!!(بخش دوم)
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦  

 

در باز شد!پیش چشمم یک دالان تنگ و طولانی بود!از پس آن همه وهم که به

 من هجوم آورده بود نمی دانستم چه باید کنم! باز هم اولین قدم ناخودآگاه

برداشته شد!دالان٬ تاریک بود! در آن سیاهی نگاهم روی عقربه ها و شماره

های شبرنگ ساعت مچی ام ثابت ماند!عقربه ی کوچک به ۱۱ چسبیده بود٬

عقربه ی بزرگ از او حلق آویز شده و روی ۶ افتاده بود! نمی دانستم شب

رفته و روز نیامده یا روز آمده اما شب نرفته٬ اما می دانستم تک وتنـــــــها در

 زمان گم شده ام!فقط نیرویی که رخوتش مرموز بود مرا به پیش می برد!زیر

 پایم لاشه ی برگ هایی بود که معلوم نبود از پس چنـــدین هزار خزان به روی

 هم انبــــــاشته شده اند!

در انتهای دالان به یک در کوچک چوبی رسیدم!دستگیره نداشت!هنوز در رفتن

 و نـــرفتن معلق بودم که با صدای خشکی آرام باز شد!در این خـــــــــــانه

چیزی بود که با سکـــــوت توهــــم زایش مرا به خود می خواند! از درگاه در

چوبی گذشتم!یک سالن بزرگ پیش رویم بود!همه جایش در تاریکی خفته بود!

تنها اندک نوری که از پنجره ها به درون می خزید از پس پرده های پوسیده به

اشیاء رنگ سایه روشن زده بود!تمام زمین پر از برگ های خشک بود!نمی

دانم این همه برگ چطور توانسته بود وارد خانه شود ! ۸ یا ۹ لوستر خاموش

بزرگ از سقف آویزان بود!سیمی که لوستر را به سقف وصل می کرد آنقدر

بلند بود که لوسترها تقریبا کف سالن قرار گرفته بودند!به دنبال کلید برق برای

 روشن کردن چراغ ها نگشتم ٬ چون خوب پیدا بود که این خانه اصلا برقی

برای روشن کردن هیچ چراغی ندارد!!!

در ورودی اصلی که از آن وارد شده بودم٬ هنــــوز قیژ قیژ می کرد!از بین

لوسترهای خاک گرفته رد شدم و جلوی یکی از پنجره هایی که مشرف به باغ

 پشتی بود ایستادم!هوا تاریک شده بود!تنها نور مبهمی از مهتاب٬ از پشت

ابرها بر من و این خانه و درختان سایه انداخته بود! درخت های باغ پشتی

همگی مرده بودند!نه اینکه رنگ خزان داشته باشند...نه...خزان نبود...واقعا

مرده بودند!!!بعضی دست هایشان رو به آسمان مرده بود و برخی تا کمر به

خاک افتاده بودند!یک کلاغ سیاه از روی شاخه ی  پشت پنجره به من خیره

بود!بین من و اوتنها جدار شیشه فاصله بود!چقـــــدر عجیب نگاه می کرد!

چشم هایش مرا گرفت!نگاهش رنگ وهم داشت!بیشتر خیره شدم!نه...وهم

نبود٬ رنگ بی تفـــــــاوتی داشت!!بیشتر و بیشتــــر خیره شدم...باز هم نه...!

نه رنگ وهم بود نه بی تفاوتی...فقط رنگ مـرگ...نگاهش مـــــــــــــــــرگ

بود...عمق عمیق خود مرگ!!!می رفتم که غرق شوم در جذبه ی کشنده ی

آن نگاه...می رفتم که مصلوب آن نگاه٬ جزئی از دیوار پوک آن خانه شوم...که

ناگهان به خودم آمدم!!!ترسی که گلویم را گرفته بود ناخودآگاه دستم را به

 طرف پرده ی پوسیده ی پنجره برد تا در حصار آن پرده٬ چشمان منحـــــوس

 آن کلاغ را نبینم اما پرده کنده شد ٬ به زمین افتاد! و به دنبالش تمام پرده ها

کنده شد و فرو ریخت ٬ گویی بین تمام پنجره های آن سالن ارتباطی ماورایی

 بود که همه را با هم به افتادن خواند !!!

پشت هر پنجره ی عریان ٬ یک کلاغ با همان نگاه ٬ خانه داشت! داشتم دیوانه

می شدم!شاید دیوانه شده باشم!!اصلا از اول دیوانه بــــودم...اگر نبودم اینجا

 نبــــودم!!!نگاهم روی صفحه ی درشت ساعت مچی ام ثابت ماند!هنوز عقربه

 ی کوچک به ۱۱ چسبیده و عقربه ی بزرگ ازآن حلق آویز و روی ۶ افتاده بود!

هر دو طوری به صفحه چسبیده بودند که گویی سالهاست هر دو را در آنجا

دفن کرده اند! من بودم و سکوت و خش خش برگ ها و قارقار کلاغ ها و زوزه

ی باد و قیژ قیژ در و نگاه کلاغ هایی که مرا می کشت!!!

در وسط سالن پلکانی بود که مرا به طبقه ی بالا می برد! کاش یک نفر مرا

می گفت:(( آخربه دنبال چه هستی؟! چرا به اینجا آمدی؟! چرا از اینجا نمی

روی؟!!!))...اما کسی نبود که بگویدم! شاید هم بود و من٬ هم کـــــــور هم

کــر!!!...از پله ها بالا رفتم!بالا می رفتم اما حس کسی را داشتم که پائین می

 رود!!!بالا می رفتم اما حس کسی را داشتم که فـــــــــرو می رود!!!بالا می

 رفتم اما حس کسی راداشتم که رو به سقوط ٬ بالا می رود!!!

طبقه بالا هم یک سالن٬ کمی کوچکتر از سالن طبقه ی پائین داشت!در گوشه

 ی چـــــپ ٬ یک اتاق دربسته بود!پاهایم بی آنکه از عقلی دستور بگیرند به

سوی اتاق رفت و دستانم بی اعتنا به عقلی که ناپدید شده بود٬ در را باز کرد!

به اتاق زیرشیروانی می ماند!به طرف پنجره ای که روبروی در بود رفتم!از آن

 بالا سایه ی مبهم ماه که روی بستر لجنزار  ِ استخر پخش شده بود٬ به همه

 چیز شبیه بود جز ماهی که باید در بستر شب بدرخشد!اتاق خالی بود!

خواستم از اتاق بیرون بروم که روی دیوار سمت چــــــــپ ٬  یک قاب عکس

صدایم زد ! با پاهایی که نمی ترسید اما می لرزید٬ وجود مسخ شده ام را به

سمتش کشیدم! گوشه ی چــپ عکس٬ کسی با خطی بد٬با قلمو نوشته

بود<<اردیبهشت-کوچه ی ۸۵-پلاک ۲۲>>!

زیر آن هم توضیحاتی با خطی دیگر نوشته شده بود:

               ((فروردین ماه بود...درختان به شکوفه نشسته بودند...دیوان

                حافظم را بغل کرده بودم که وارد پلاک ۲۲ شدم...جذابیت عجیبش

                وجودم را اغوا کرد...این عکس را اواسط اردیبهشت انداختم تا از

                این باغ بی نظیر و بنای دوست داشتنی اش٬ عکسی به یادگار

                داشته باشم))

                                        .

                                        .

                                        .

گیج شده بودم...خط دوم ٬ خط خودم بود!!!...یادم می آید...یک ماه پس از

اینکه وارد پلاک۲۲ شده بودم٬ این عکس را خودم با دوربین خودم انداخته

بودم!چشمانم روی عکــــــس دوید ٬ پس از آن دوباره روی نوشتــــــــه ی

خودم...عکس را نگاه کردم...نوشته را           خواندم...عکس...نوشته...عکس...نوشته...

خدای من...چشمانم داشت از دیدن تـــــهی می شد...این باغ...این خانه...از

 همان روز اولی که دیدمش هم ٬مثل امروز مخروبه بوده!!!پس چرا من گمان

 کرده بودم زیباست؟؟؟!!!...این عکس را اواسط اردیبهشت انداختم تا از این

باغ بی نظیر و بنای دوست داشتنی اش عکسی به یادگار داشته باشم...!!!

کجای این باغ بی نظیر و بنایش دوست داشتنی است؟؟؟!!!در تمام ذرات

عکس ازچهره ی باغ و ساختمان٬ طاعون مرگ می بارید٬ اما من این همه را

زیبا دیده بودم؟؟؟؟؟!!!!

وای٬ خدای من ٬ مگر کور بوده ام؟؟؟!!!شاید طلسم...ناگهان صدایش تمام

اندیشه ام را تکـــه تکــــه کرد!...وای چه می شنیدم...این صدای کشنده ی

خودش است!!!هنــوز هم وقتی پارس می کند٬ مرا به رعشه می برد!!!این

سگ لعنتی هنوز هم توی باغ است!!!

نگاهم روی صفحه ی درشت ساعت مچی ام ثابت ماند!عقربه ها و شماره ها

محــــــــو شده بودند و صفحه ی درشت ساعتم خالی خالی بود!!!خدایا این

عــــــــذاب چرا تمام نمی شود؟؟؟!!!همه چیز تقصیر آن لعنتی است که باغ

دارد زیر صدای مرعوبش له می شود! صدای نحست باید تا همیشه خفه

شود...با شتاب از اتاق خارج شدم...دوان دوان از پله ها پائین رفتم و به طبقه

 ی اول رسیدم!من بودم و سکوت و خش خش برگ ها و قارقار کلاغ ها و زوزه

 ی باد و قیژ قیژ در و نگاه کلاغ هایی که مرا می کشت و صدای سگی که

 کاش خفه می شد...

                                                                                          ادامه دارد... 

...آزاده از کلبه ی عشق 


 
پلاک۲۲ !!!
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦  

خورشید به سوی یک غروب پاییزی می رفت!به سمت مقصدی معلوم اما

نامعلوم پیش می رفتم!هنوز به میانه ی راه هم نرسیده بودم که کوچه ای

نگاهم را به خود خواند! دو طرف کوچه تا ارتفاعی بلند٬ دیواری سیمانی بود!نه

 درب خانه ای و نه روزن پنجره ای!وهم مسکوتی داشت و همین ابهام مرموز

 مرا وا داشت ناخواسته اولین قدم را بر سنگفرش کوچه که پر بود از برگ های

 پائیزی بگذارم!!!

روی یک پلاک کوچک آهنی ٬ کسی با خطی بد با قلمو نوشته بود <<کوچه ی

 ۸۵>> ! دومیـــــــن قدم را که برداشتم دیگر به پشت سرم نگاه نـــکردم!

نمی دانم چرا نه دیوارهای سیمانی که به هیچ خانه ای راه نداشت مرا

ترساند٬ و نه خورشیدی که به سمت غروب می رفت مرا از رفتن باز داشت!!!

همچون کسی که خواهان گمگشته ایست می خواستم بدانم راز این کوچه

چیست!!!

کوچه ای بود پیچ در پیچ!بیشتر شبیه یک دالان بود!در افق چشم هایم جز خبر

 پیچ بعدی ٬ نشان دیگری نبود!سکــــوت بود و پاهای من که بر خفتــــه ی

برگ ها می خزید تا صدای فریادشان٬ خشی خشی شود بر این همه سکوت!

در پس زمینه ی این فضا٬ صدای قار قار کلاغ هایی را از دور می شنیدم!یاد

گرفته ام که کلاغ را شوم نپندارم تا هرگاه صدایش بر دهلیز گوش هایم می

نشیند بی اختیارم بگویم : ((خوش خبر باشی))! گرچه این بار صدایش دلم را

لرزاند ٬ سعی کردم لبخند بزنم و با صدایی که از پس آن همه خش خش و

سکوت به سختی به جایی می رسید گفتم :((خوش خبر باشی))!!!

از آخرین پیچ گذشتم!کوچه بن بست بود!در پیش رویم درست در انتهای کوچه

 ٬ درب بزرگ باغی نمایان شد!نیمه باز بود!انگار کسی به عمد ٬ آن را برای من

باز گذاشته بود!روی یک پلاک آهنی کسی با خطی بد با قلمو نوشته بود

<<پلاک ۲۲>>!من بودم و سکوت و خش خش برگ ها و قارقار کلاغ ها!درب

سنگین را فشار دادم!نمی خواست باز شود اما من بیشتر هُلش دادم!با

صدای ترسناکی مثل غرش رعد باز شد!!!

وارد باغ شدم! همه جا پر از درخت هایی بود که به سمت عریـــانی می رفتند!

 خدای من چقــــــــــــدر عاشق دو فصل سرد توام.بی اختیار به یاد فروغ

زمزمه کردم

                                                             پائیز ٬ ای سرود خیال انگیز

                                                             پائیز ٬ ای ترانه ی محنت بار

                                                             پائیز ٬ ای تبسم افسرده

                                                             بر چهره ی طبیعت افسونکار!

در میان درخت ها پیش می رفتم...چقدر این باغ بزرگ است! طبیعت بکر و

وحشی اش بیشتر به یک جنگل خزان زده می ماند! حس کسی را داشتم که

در جنگلی بی انتها گم شده!صدای باد سردی که لا به لای شاخه های لخت

درختان می خزید ٬ بر دلم سایه ی ترس انداخت! من بودم و سکوت و خش

 خش برگ ها و قارقار کلاغ ها و زوزه ی باد!

بی اختیار سرم را به سمت چپ برگرداندم!ناگهان در پس زمینه ی سرخ غروب

 آسمان٬ بخش هایی از ویلای باغ را دیدم!حس غریب آشنایی داشت!مثل

مجنونی که از تـــــرس می گریزد به سمتش دویدم!

ساختمانی بزرگ شبیه به کاخ...دو طبقه...با روکار تیره ی خاکستری!!!می

شد فهمید که رو نمای این بنا٬ روزی سفید بوده ٬ اما حالا دیگر تا سیــــاهی

راهی نداشت!جلوی آن یک استخر بزرگ بود!شاید روزی رنگش آبی و آبش

زلال بوده اما حالا پر ازلجن های متعفن و گنداب بود!این خانه چقــــــــــدر

برایم آشناست!!!خدای من ٬ من این خانه را قبلا کجا دیده ام؟!!!عکسش را

دیده ام؟؟؟شاید در یک فیلم؟؟شاید هم خوابش را دیده بودم!..اما نه...خاطره

 ی این کهنه ی بنای متروک خیلی تازه تر از یک عکس ٬ یک فیلم یا یک خواب

است!!!کاش حافظه ام یاری ام کند...

                                                             .

                                                             .

                                                             .

قایم باشک بازی در اتاق های بی شمار ساختمان...صدای خنده و هیجان...سُر

 خوردن روی نرده ها...آب بازی...بالا رفتن از درخت و کندن خرمالو...سرم را

کمی چرخاندم .سمت چپ ساختمان پشت استخر ٬ یک درخت خرمالو بود پر از

 خرمالوهای چروکیده و خشک!گویی سال هــــــــاست کسی این خرمالو ها

را نچیده!!!خــــدای من...این همان خانه است...من...من...روزی در همیـــن

باغ...در همیـــن خانه بوده ام...چه بر سرش آورده اند؟؟؟!!!!چرا متروک و

کریه شده؟؟؟!!!...ناگهان نگاهم روی صفحه ی درشت ساعـــــت مچـــــــی

ام ثابت ماند!عقربه ها با شتـــاب بر خـــــــلاف جهت گردش طبیعی عقربه ها

می چرخیدند!!!...ترس تمام پیکرم را محکم در آغوش کشید!می خواست لب

هایش را بر لب هایم بگذارد که به سختی خودم را از چنگالش بیرون کشیدم!

دوان دوان به سمت ورودی ویلا که پشت استخر بود ٬ رفتم!مثل دیوانه ای

متــــوهم ٬ که متوحش٬ در مکان گم شده و در زمان فرو می رود٬ در ورودی

را که نیمه باز بود فشار دادم!من بودم و سکوت و خش خش برگ ها و قارقار

 کلاغ ها و زوزه ی باد و قیژ قیژ مرموز دری که باز می شد...

                                                                                           ادامه دارد...   

...آزاده از کلبه ی عشق